من و قلم 1) چه کسی گفت که من تنهایم ؟1

« الان فرصت بسیار خوبی است برای نوشتن چون مدتهاست که بخاطر پست نکردنم کسی مخصوصا دوستان قدیم به من سر نمی زنند و نوشته هایم را نمی خوانند. شاید برای همین است که بسیار راحتتر می نویسم چون کسی اینهارا نخواهد خواند و در واقع اینها را  برای خودم می نویسم ، در واقع اینها را برای نخواندن می نویسم.

 حرفهائی هست برای نخواندن، برا ی ننوشتن، حرفهائی بزرگ ، حرفهائی زیبا ، حرفهائی ... »

من و قلم 1) چه کسی گفت که من تنهایم ؟!

دیگرقلم در دستم نمی رقصد. دیگربی محابا نمی نویسد. دیگر سرکشی نمی کند.

 می­خواستم خودش باشد، خودش بنویسد و من فقط رقص زیبایش را تماشا کنم.

مدت­هاست که حالی برایم نمانده است ...

راستی نکند دل قلم برای من تنگ شده باشد؟

 اما مگر قلم دل دارد؟!

مغزی دارد که اگر تمام شد از نفس می افتد.

 من به قلم مدیونم.

 زیباترین و لطیف­ترین نوشته هایم را خودش نوشته است

و من همیشه تماشاگری مبهوت و مشتاق برایش بوده ام.

هرگز فرصتی برای نوشتن نداشته ام.

شاید بزرگ­ترین حسرت در زندگی من این باشد که نتوانستم بنویسم.

چه شعرها، چه دردها، چه سطرها، چه کتاب­ها که نانوشته ماندند

و من سرگرم کارهائی شدم که شاید هرکس دیگر هم می توانست بکند .

 اینکه قلم به این زیبائی می چرخد و می رقصد شاید به این دلیل است

که چیزی را برایش دیکته نمی کنم. اجبار نمی کنم.

 فقط تماشایش می کنم. فقط تحسین اش می کنم

فقط تنگ و محکم در آغوش انگشتانم می فشارمش

 اما آزادش می گذارم تا نفس بکشد و زندگی کند، فریاد بزند، خشم کند،

اخم کند، بخندد، دلبری کند، ناز کند و هرکاری که دوست داشت انجام دهد...

شاید قلم دلش برای من می سوزد!

شاید دلش برایم تنگ می شود!

شاید می داند من کسی ندارم و از طرف من همه دردها و عشق ها و ناله ها و حرف ها را فریاد می زند.

شاید قلم عاشق من شده است!  

شاید تنهائی و دلتنگی مرا با همه ی اندامش احساس می کند.

شاید قلم با همه ی دلتنگی و سکوتش، با همه ی وقار و آرامشش و همه ی  بیتابی و شیدایی اش مرا برای نوشتن و نگارش حرف های نگفته اش انتخاب کرده است.

و من دیگر نمی­دانم که من از طرف او می نویسم یا او از طرف من!  

من حرف­های او را می گویم یا او حرف های مرا می نویسد؟! 

بی­گمان فاصله ای هست بین من و او. (همیشه فاصله ای هست)

اما در عین­حال یک پیوند عمیق و زیبا نیز وجود دارد

 که من و او را درجای یک دیگر قرار می دهد.

به راستی مگر من نیستم و تنها من نیستم که می­نویسم ،

پس چرا همیشه نوشته هایم آن طور که او می خواهد از آب در می آید؟

شاید کودکی بی تاب و کنجکاو و هنوز هم جائی مرا تعقیب می کند ،

کودکی که هیچ وقت از بازی و کشف زیبائی و تازگی خسته و سیر نمی شود.

کودکی که همه چیز را به رنگی دیگر و به چشمی دیگر می بیند.

ومن هرقدر بزرگتر می شوم تلخ کامانه و ناباورانه متوجه می شوم،

که زیبائی هائی که او می دید و تصور می کرد، فقط او می دید.

و من هرچه قدر تلاش می کنم،

 با دقیق ترین تست ها و روشن ترین لنزها، آن نور و آن رنگ و آن پاکی را که او می دید،

دوباره برایش زنده کنم، جا می­مانم.

بین من وقلم سرّی هست که هیچ کس آن را نمی داند و حتی خودم هم آن را نمی دانم ...

و چیزی هست که درعمق استخوان های کلماتم (چه نوشتم من ؟! ) نفوذ می کند

و به آنها روح و جان می بخشد و آنها را آن چنان زیبا و غمگین می کند که دیگر تاب و تحمل  اشک های خود را هم ندارم .

نوشتن سرنوشت من است، سرشت من است، همچنان که گریستن .

و اگر برای کسانی نوشتن زنگ تفریحی است مثل نوشیدن چای سنبله طیب با زعفران!

و یا حیاط خلوتی برای گذاشتن چیزهائی که نمی خواهند کسی آن را ببیند!

 نوشتن برای من بهانه ایست برای زیستن و بودن،

و دلیلی برای اینکه هنوز زنده ام .

و اگر گریستن برای دیگران نذری است و ثوابی و توسلی و راز ونیازی ،

 گریستن برای من یک تنفس روزانه است.

که هم چنان که اگر نفس نکشم نمی توانم زنده بمانم،

اگر گریه هم نکنم عملا امکان ادامه زندگی را نخواهم داشت.

و اگر دیگران در محرم و عزا می گریند چون انسان هائی نرمال و معمولی اند، (قبلا به آنها غبطهنمی خوردم ) دیگر عید و عزا برایم تفاوت چندانی ندارد.

و اگر هنوز هم هستم، بی گمان به دلیل گریستن است.

 شب ستاره

آن شب

        آن شب دور

                    آن شب ستاره

من بودم

       و تنها

           یک شمع بود که

                            هر دو

                                 تا سحر

                                            بیدار بودیم 

شمع می­گریست

                   و من می­گریستم

شمع می­خندید

                   و من می­خندیدم

شمع  می­لرزید

                  و من می­لرزیدم

شمع می­سوخت

                  و من می­سوختم

شمع می­درخشید

                   و من می­درخشیدم

                                     شمع تمام شد

                                                      و من

                                                             هنوز

                                                                    ماندم ...!

 دوشنبه 7بهمن 87 45/22 شب

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Akram sydnezhad

فریبا جان سلام.کی می گوید که مطالبت را نمی خوانند. من که پیام های فراوان را برای هر مطلبت می بینم. آری قلم در دستان تو به آبشار می ماند. احساسات عمیق در آن جریان دارد.اتفاقا مطالب احساسی بیش از مطالب جدی طرفدار دارد.موفق باشی

حاج رضا

هوالمحبوب با سلام از اینکه هستید از اینکه می نویسید از اینکه این حس زیبای خود را در این متن زیبا به نمایش گذاشته اید سپاسگذاری می کنم وجود انسانهای شریفی چون شما در این فضای آلوده که دشمنان با پلیدیهای خودشان برای فرزندانمان ناامن کرده اند نعمتی از سوی خداست که جای شکر دارد. امروز که فرزندان سبز پوش این ملت در قامت پاسداران انقلاب (مرکز مبارزه با جرائم سایبری )با درایت و هوشیاری و با تخصصی ویژه و با نگاهی عمیق به مقوله امنیت در فضای سایبر به خانه شیطان صفتان در قالب پروژه گرداب هجوم آورده اند پرداختن و حمایت از آنها وظیفه تک تک زنان و مردان انقلابی و متدین این سرزمین است خواهرم باید وبلاگ نویسان متعهد به ارزشهای اخلاقی و انسانی ضمن مطالبه از مسئولین نظام خواستار استمرار فعالیت اینچنینی در فضای اینترنت باشند تا اینترنت فضایی سالم و پاک برای رشد و بالندگی جوانان و مردم سرزمینمان باشد .

ا. پورحسین

هنوز قلم خوب می رقصد در دستان شما! موفق باشید

ملک محمد

شاید بزرگ­ترین حسرت در زندگی من این باشد که نتوانستم بنویسم جانا سخن از زبان ما میگویی اگر فرصتی برای نوشتن داشتم به پاس اینکه خدا مرا آفریده است من نیز خدا را میافریدم سلام[گل]

ملاحت شاه‌علیزاده

سلام سالی پر از بر کت و شادکامی برایتان آرزمندم مطلب زیبایتان به دیده جان لمس کردم منتظر نوشته های بعدی تان هستم حالم اصلا خوب نیست نمیدونم چرا؟ امیدوارم سال خوبی داشته باشید.

خدیجه

سلام خانم احمدی سال نو شما مبارک مثل سایر نوشته هایتان وبتان نیز خوب است وقت کردین به ما هم سری بزنید.

افسانه

باسلام واقعا ؟چه کسی گفت که من تنهایم ! درود بر شما بهترینها را برایتان آرزومندم[گل]

بعد از سلام چه می گویید ؟

سلام و هزاران سلام چقدر لذت بردم از این شیدایی قلم جوابش را روز ادینه در بلاگم می نویسم[لبخند] تنها نیستید ... انسان هرگز تنها نیست ... البته چه آزادی از این بالاتر که رها بنویسید

میعاد

الهی و ربی من لی غیرک سلام مطلب شما رو خوندم .زیبا بود.خوشحال می شم سری هم به ما بزنید .یا زینب

اردشیر

سلام و عرض ادب خانم دکتر عزیز .. نمی دونم میشه اینطوری هم گفت که : و شمع به پای من تمام شد تا من بمانم !! خیلی وقت بود هم به خودم سر نزده بودم ! و هم به دوستان بزرگواری چون شما قصورم رو ببخشین . سال خوبی رو براتون آرزو می کنم