روح بهاری پدر

سلام خوبید شما؟

من نیستم ، من نبودم. مدتهاست که نیستم . مدتهاست که حرف نمی زنم . مدتهاست سکوت سنگینی را می گذرانم . 

با خودم حرف نمی زنم . با شما حرف نمی زنم...

  از آن پائیز سرد و غم انگیز که پدر رفته است. از آن محرم سنگین که پدر لباس عزای خود را درآورد و رفت .

 

 

هفته بعد از تاسوعا  او زمین افتاد و بعد از ده روز رفت . یادتان هست برای عاشورا پست »حسین حیرتده گویدی کائناتی»را نوشته بودم .چقدر عاشق آن شعر بود .

در آخرین دفتر تقویمش نیز همان را نوشته بود.چقدر عاشق امام حسین (ع) بود چقدر در محرم گریه می کرد...

 پائیز و زمستان من در خواب بودم . خوابی سخت . خوابی تلخ . خوابی بی رویا . خوابی بی پدر...  

پدر برای من فقط پدر نبود . او سمبل همه پاکیها و زیبائیهائی بود که می شناختم .

او به من دوست داشتن را یاد داد. او به من عشق بی قید و شرط به همه موجودات را آموخت .

 او دستهای مرا گرفت و گلها را و برگها و و درختها را بمن نشان داد.

او به من شنیدن صدای نسیم را آموخت . او به من بوی زیبای خاک را نشان داد .

او به من دوست داشتن علفها و گلها و شبنم ها را آموخت .

از پدر می پرسیدم ....

پدر زندگی را به من یاد داد. او گفت که انسانها همه خوب هستند. 

او زیبائی نسیم ، درخشش خورشید و خنکی آب چشمه ها را به من نشان داد.

او همه زیبائیهای متصور دنیارا به من آموخت . بدون  او من هیچ چیز نمی توانستم بیاموزم.

او معلم بود . معلمی بزرگ همانند اسمش . اما قبل از هرکس او معلم من بود.

و همه آسمان و زمین و کوه و دشت و صحرا کلاس درس او بود .

ومن دانش آموز کنجکاو و پر ازسوال و جستجوی او بودم که همه چیز را از او می پرسیدم.

یادم می­ آید روزهائی­ که فرفره­ ها رنگی بودند!

ماشین کوچک یشمی ام را پر از شکوفه می­ کردم

وآنها را به عروسی بنفشه ها می­بردم

آن­ روزها نمی­ دانستم شکوفه­ ها چیدنی نیستند

چه لذت کودکانه­ ای داشت برگ­ها را شستن

غنچه­ ها را خنداندن، دور از چشم مادر!

با پدر تخم­ها را می­ کاشتیم

و به خود می گفتم

 از این دانه های کوچک سیاه

 چگونه می­ رویداین­ همه حجم سرخ ، این­ همه بعد سبز!

واز او می پرسیدم چرا به شب بو شب بو می­گویند؟

چرا شکوفه گیلاس آبی نیست؟

چرا آفتابگردان دنبال خورشید می­گردد؟

وچرا پیچک انگور تا پشت بام همسایه بالا رفته است؟

نوشتن را او به من یاد داد. یادم میآید اولین بار که قرار بود انشا بنویسم نمیدانستم چکار باید بکنم.

اما او آنچنان ماهرانه و درست به من یاد داد که من خودم انشا را نوشتم و از آن به بعد هم همیشه در انشاء بیست می شدم.

او مرا با قلم و کتاب آشنا کرد.دستهای مرا میگرفت و با دست من می نوشت .

همیشه عاشق مطالعه بود و مرا عاشق کتاب کرد.

لحظه ای از یادگیری و خواندن و نوشتن دست برنمی داشت.

هرگز دروغ نگفت. هرگز اخم نکرد. هرگز فریب نداد . هرگز از تلاش دست برنداشت. هرگز!

مهر او به همه آنقدر زیاد بود که گاه باعث تعجب من می شد.

چرا برای کسانی که نمیفهمند، برای کسانی که صداقت و صمیمیت را سادگی و زودباوری تصور میکنند باید مهر ورزید.

اما او میگفت خدا که می بیند . عشق او بیدریغ بود. محبت او بی انتها بود و صداقت او رشک شبنم هارا نیز برمی انگیخت.

ومن مدتهاست که نه تنها پدرم بلکه چنین انسان بزرگی را از دست داده ام .

برای همین نبودنم را و سکوتم را و شکستنم را بپذیرید.

تصور نمی کردم که بعد از بتوانم زنده بمانم . همیشه از کودکیهای دور، بزرگترین ترس و کابوس زندگی ام این بود که برای او اتفاقی بیفتد.

و این اتفاق افتاد.پدر رفت . آخرین روز صفر ، سالروز رحلت پیامبر اکرم(ص) ، اربعین پدر بود.  باور نمیکردم تحمل دوری مارا داشته باشد!

بنظرم حتی هنوز هم که حدود 3ماه از رفتنش میگذرد نمیداند که رفته است و هروقت می بینمش در باغها و کنارگلها وچشمه ها گردش میکند.

می دانم که آرام است . میدانم که بسیار خوشحال است . میدانم که به هرکجا که دوست دارد پر می کشد واین تنها چیزی است که مرا آرام میکند.

پائیز رفت و پدر را برد. من درخواب بودم . نمی خواستم بیدار شوم  . نمی خواهم بیدار شوم .

اما بوی بهار می آید. من بهتر از هرکس دیگر را بوی بهار را میشناسم.

از کودکی که پدر مرا عاشق بهار کرد همیشه چشم انتظار بهار بودم.

زمستانهای سرد و سنگین اردبیل را به امید بهار سر میکردم .

همیشه به باغچه و درختها سر میزدم تا بدانم کی بهار می آید؟ او برای دیدن بهار همیشه ما را به  دشت و صحرا می برد تا زیبائیها را از نزدیک به ما نشان دهد .

سحرها به صحرا می رفتیم، همه جا رنگی!

گاهی سبز! گاهی زرد!

بوی غریبی می­آمد بوی خاک، خاک نمناک!

بوی آب،  سبزه، گل، گندم، باد، بوی حیات!

بالا همه جا آبی بودپایین همه جا سبز!

سبز به آبی می رسید

چه وسعتی دارد دشت؟

پس من چه؟ پس من کو؟

در رنگها گم می­ شدم!

در آن نورها، دراین خاکها !

برای همه، جا هست اینجا!

پدرم زیر درختان المیزان می­ خواند

ومن گلبرگ­ها و خوشه ها را تفسیر می­کردم

چه دوستی غریبی بود بین من و آن گل­ها!

سال­ها بعد یکی از این­هایم من! می­دانم!

آرام بود آنجا !

پدرم تسبیح می­گفت

ومن به­ هر تسبیح او یک گل را شماره می­کردم

دانه های سبحه تمام می­ شد اما،

هزاران گل مانده بودند، هنوز!

بهاری ترین شعرهای من همیشه پر از حضور اوبود. گلها ودرختهای خانه ما بدون او می مردند.

او باغبان مهربان گلها بود که می دانست کی باید آنها را بکارد کی آب بدهد کی هرس کندو... ومن مشتاقانه همیشه کار او را تماشا می کردم.

گوشه ای از تصویر پنجره، چرا خالی است؟

پارسال، شاخه فرتوت خسته ای

حجم انبوه سبزهاوسپیدها را بردوش می­ کشید

خسته بود اما استوار

و پدر می­گفت دیگر پیر شده است

اینک حیف!

الان که برایتان و یا نه برای خودم دارم می نویسم دلم به اندازه همه ابرهای دنیا گرفته است و سنگینی همه کوههای عالم را در سینه ام احساس میکنم ...

اما میدانم که دارد بهار میآید.

بهار زیباتر ازآن است که از یاد من برود .

بهار سپیدتر از آن است که بیاید و سیاهیها باقی مانده باشد.

بهار مهربانتر از آن است که بیاید ولی من کماکان ساکت بمانم .

بهار می آید . پدر عاشق بهار بود . عاشق گلها و درختها ، شکوفه ها و شبنم ها.

 پدر در بهاری زیبا و باشکوه ایستاده است و مرا تماشا میکند .مرا که دختر آرزوهای او بودم .( آرزی قیزیم)

بهار بر بابا مبارک . بهار بر شما مبارک . بهار برمن غمگین مبارک.

فریبا – 20/9 دقیقه شنبه 17 اسفند 92

/ 20 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم

سلام تسلیت میګم این غم همیشګی وسنګین رو واز خدا صبری زینب ګونه برایتان ارزومندم [ناراحت] ممنون از حضور ګرم شما باتبادل لینک چطورید ؟؟؟؟

مرتضی

چه قدر تنهاست شاعری که عاشقانه هاش دست به دست می روند به دست تو اما ، نمی رسند ! ممنون از حضورتون وبلاگ شما هم خوبه...اگه میشه لینک کنید و بمنم خبر بدهید ممنون

رایحه گل یاس

سلام گرامی . از حضور ارزشمند و محبت امیز شما بسیار سپاسگزارم وذوقتان در نشر احادیث بهترین ها ی علمی و معروفات می ستایم خدایت نگهدار باد .

ﬤل نـــפּشتــــــه

خواهر خوبم سلام خیلی شایسته بود که تو کامنت اولم عرض تسلیت خودم رو برای شما اعلام میکردم واسه همین از شما معذرت میخواهم امیدوارم روح پدر عزیزتان بهاری بهاری باشه خواهر خوبم از تفسر قشنگی که در مورد عشق برای من کامنت کردین خیلی لذت بردم واقعا ممنون[گل] من خیلی دوست دارم دلنوشته های عشقی را و تمام تلاش خودمو میکنم که با ساده ترین کلمات حرفی بزنم از عشق ممنون از حضور سیزتون[گل]

ﬤل نـــפּشتــــــه

مــــــــــن تکــــــــــــــــرار نمیشوم ولــــــــــــی … یـــــــــک روزمیـــــــــرسد کـــــــــه … یک ملافـــــــــــــه ی سفیــــــــــــــــــــد پایان میـــــــــدهد .به مــــــــــــــــــــــن … به شیطنـــــــــــــــــت هایم… به بازیگـــــــــوشی هایـــــــــم… به خنـــــــــــــده های بلنـــــــــدم… روزی که همـــــــــــــه با دیـــــــــــــدن عکسم بغــــــــــــــض میکنند و میـــــــــــــگویند: دیوانــــــــــــــــــــه دلمان برای شوخــــــــــــــــی هایت تنــــــــــــــــگ شده…

فرح روز

هين و انديشه مدار از جهانى كه سراسر راز است زردى برگ خزان هم دو سه روزى است نه بيش . دل به غم ها مسپار مى رسد فصل دل انگيز بهار مى رسد فصل دل انگيز بهار...

عصرموفقيت

سلام بزرگوار سال نو شما مبارك خيلي ببخش كه دير متوجه شدم درگذشت پدر مهربونتون رو از صميم قلب براتون تسليت عرض ميكنم.مطمئن باش هركس براي امام حسين (ع) گريه كرده هيچ ضرري نخواهد ديد و خوش بحال پدرمهربونتون كه تونسته براي امام حسين (ع) با علاقه گريه كند .

محمد ناظمی

استاد عزیز سلام با نهایت تاسف عروج ملکوتی پدر بزرگوارتان را به شما استاد عزیز تسلیت عرض می نمایم خیلی دیر است ولی پوزش می طلبم . برای روح بلندش فاتحه می خوانم وصلوات می فرستم . از پاییز غم انگیز سخن گفتی پاییز این ماه دوست داشتنی هرگز برایم خوش نتابید چرا که مادرم هم در این فصل ما را تنها گذاشت او هم عاشق بود به محرم به صفر وپیراهن سیاهش هنوز هم در برابر چشمانم نقش می بندد چراکه دو ماه در سال را با آن پیراهن می دیدمش .یادم می آید شب آن روز که مادرم را به خاک سپردیم از عاشقش حسین خواستم که مادرم را در خواب ببینم ...و آمد و همدیگر را در آغوش کشیدیم وگریه کردیم آرام بود و به خاطر آن بود که از دومین روز رفتنش من هم ارام شدم همه تعجب می کردند که چرا گریه نمی کنم ونمی دانستند که شب اول در خواب من چه گذشته است ...

محمد ناظمی

استاد عزیز سلام با نهایت تاسف عروج ملکوتی پدر بزرگوارتان را به شما استاد عزیز تسلیت عرض می نمایم خیلی دیر است ولی پوزش می طلبم . برای روح بلندش فاتحه می خوانم وصلوات می فرستم . از پاییز غم انگیز سخن گفتی پاییز این ماه دوست داشتنی هرگز برایم خوش نتابید چرا که مادرم هم در این فصل ما را تنها گذاشت او هم عاشق بود به محرم به صفر وپیراهن سیاهش هنوز هم در برابر چشمانم نقش می بندد چراکه دو ماه در سال را با آن پیراهن می دیدمش .یادم می آید شب آن روز که مادرم را به خاک سپردیم از عاشقش حسین خواستم که مادرم را در خواب ببینم ...و آمد و همدیگر را در آغوش کشیدیم وگریه کردیم آرام بود و به خاطر آن بود که از دومین روز رفتنش من هم ارام شدم همه تعجب می کردند که چرا گریه نمی کنم ونمی دانستند که شب اول در خواب من چه گذشته است ...

بهنام

سلام غمم گرفت قلمتون زیباست و اینجا بینهایت غمگینه. خدایا بیامرز کسانی رو که عمر خود را بی هیچ چشمداشتی برای ما گذاشتند و رفتند .