همیشه بهار - بهار شبانه

بهار در آیینه شب ( بهار شبانه )

 

 

مرا در امتداد سرود ستاره،

 

سهره های سحر صدا زده اند

 

مرا در امتداد رکوع پروانه،

 

چلچله های چپر صدا زده اند

 

مرا به هنگام رویش بهاره چشمه سارها بیاد آورید

 

مرا به هنگام ریزش شبانه آبشارها بیاد آورید

 

مرا به هنگام بارش شبانه آئینه ها بیاد آورید

 

غنچه های انتظار

 

امشب در سرانگشتان مناجات خواهند شکفت

 

اشکهای آئینه امشب

 

سجاده ستاره ها را خواهند شکست

 

دلم عجیب پاییزی است امشب !

 

بهار است آخر اما،مگر او نمی داند!

 

کاش دستهایم بهار می شد

 

....

 

باران می آمد آنروز

 

شکوفه های مهربان،پخش در زمین

 

چقدر سخت است آنها را زیر پا گریاندن!

 

مسیر را پیچاندم

 

شکوفه های معصوم ،بیصدا می میرند!

 

چون برگهای نارنجی جیغ نمی کشنند!

 

....

 

گوشه ای از تصویر پنجره،چرا خالی است؟

 

پارسال،شاخه فرتوت خسته ای،

 

حجم انبوه سبزهاوسپیدها را بر دوش می کشید

 

خسته بود اما استوار

 

وپدر می گفت دیگر پیر شده است ،

 

اینک حیف!

 

....

 

یادم میاید روزهائیکه فرفره ها رنگی بودند!

 

ماشین کوچک یشمی ام را پر از شکوفه می کردم

 

وآنها را به عروسی بنفشه ها می بردم

 

آنروزها نمی دانستم شکوفه ها چیدنی نیستند

 

چه لذت کودکانه ای داشت برگها را شستن،

 

غنچه ها را خنداندن،دور از چشم مادر!

 

با پدر تخمها را می کاشتیم

 

و بخود می گفتم

 

 از این دانه های کوچک سیاه

 

 چگونه می روید

 

اینهمه حجم سرخ ،اینهمه بعد سبز!

 

واز او می پرسیدم چرا به شب بو

 

 شب بو می گویند؟

 

چرا شکوفه گیلاس آبی نیست؟

 

چرا آفتابگردان دنبال خورشید می گردد؟

 

وچرا پیچک انگور تا پشت بام همسایه بالا رفته است؟

 

چقدر شکیبایی می خواست

 

 در انتظار شکفتن غنچه ها ماندن؟

 

خسته می شدم!

 

یکروز بخود گفتم خود شکوفایش می کنم امروز!

 

نمی دانستم که آن غنچه منتظر تر از من است !

 

واو هم نمی دانست که

 

 من نیز چون او غنچه ای نشکفته ام

 

وکودکانه زمان تولد را هم هنوز نمی شناسم!

 

اینها دیگر چرا گریه می کنند؟

 

آنروزها شبنم ها را اشک گل می پنداشتم،

 

ژاله ها را می ستردم

 

آه حتماٌ کار زنبورهاست!

 

نکند نیش زدند آنها را،کیش کیش!

 

....

 

فرفره های کاغذی بازی و فواره های رنگی ساحلی

 

 کم کم رنگ باختند در سایه روشن زندگی!

 

اما دوستی گلها با من ،

 

هر روز رنگین تر و زیباتر می شد

 

شبها، ستاره ها غنچه های من بودند

 

آنها همزبانهای خاموش و

 

شاهدان آشکار اشکهای من بودند

 

تا صبح در آسمان چشمهایم، چشمک می زدند!  

 

نگران من بودند آنها !

 

می دانستم،دوستان معصوم من

 

تا سحر ستاره می چیدم من!

 

یکی از آنها آیینه من بود،می دانستم

 

خوابهای آبی می دیدم!

 

ستاره بودم من نیز! خوب  می دانستم

 

.....

 

سحرها به صحرا می رفتیم،همه جا رنگی!

 

گاهی سبز! گاهی زرد!

 

بوی غریبی می آمد بوی خاک ،خاک نمناک!

 

بوی آب،  سبزه، گل، گندم، باد، بوی حیات!

 

بالا همه جا آبی بود

 

پایین همه جا سبز!

 

سبز به آبی می رسید،

 

چه وسعتی دارد دشت؟

 

پس من چه؟ پس من کو؟

 

در رنگها گم می شدم!

 

در آن نورها، در این خاکها!

 

برای همه، جا هست اینجا!!

 

پدرم زیر درختان تفسیر المیزان می خواند

 

ومن گلبرگهاوخوشه ها را تفسیر می کردم

 

چه دوستی غریبی بود بین من وآن گلها!

 

سالها بعد یکی از اینهایم من! می دانم!

 

آرام بود آنجا!

 

پدرم تسبیح می گفت

 

ومن بهر تسبیح او یک گل را شماره می کردم

 

دانه های سبحه تمام میشد اما،

 

هزاران گل مانده بودند،هنوز!

 

سرانگشتانم نیز کفاف اینهمه گل را نداشتند!

 

آنقدر می رفتیم آب را می دیدیم

 

بارها دستها را می شستم ،

 

می خواستم آنها هم آبی شوند

 

آنروزها شورابیل چرخ و فلک نداشت،

 

اسب وچمن نداشت،

 

مرغ و ماهی فروشی نداشت

 

فقط چند پرنده مهاجر غریب داشت

 

 که آواز غریبی داشتند،

 

پرنده های سپید!

 

پرنده های آبی!

 

گوئیا از جاهای دور آمده بودند

 

آوازشان سخت دلم را می افشرد

 

آنها هم غریب بودند،می دانستم!

 

آنجا فقط آب بود ودیگر هیچ!

 

همه جا آبی،عکس آسمان در آب

 

اینجا آبی به آبی می رسید،آنجا سبز به آبی!

 

ومن دورترین نقطه آب را نگاه می کردم

 

اما پیرزنها دست از سر گل برنمی داشتند!

 

می خواستم با موجها بمانم،

 

تا ابد با آب آنجا بمانم

 

اما مادرم نگران بود می دانستم

 

....

 

بهاران را گم کردم اما من در بهار زندگی

 

شاید چون آن غنچه، زودتر از موقع شکفتم

 

اینک در بهار سخت دلم می گیرد

 

بیاد بهاران فواره هاوآئینه ها می افتم

 

بیاد سخاوت بهاران می افتم که

 

 سجاده ها را ستاره باران می کرد!

 

بیاد دستهای قنوت وسر انگشتان مناجات می افتم

 

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمدی

سلام بر رضا.ممنون از لطف و حضور مهربانتان .صميمانه تر از مرگ سخن بگو . اگر فلسفی بخواهیم بگوئیم روح مجرد و کلی و جاويدان است و امر جاویدان نياز به سعادت جاويدان دارد. اما با ديد ساده تری بنگريم. مرگ همين نزدیکیست پای آن سرو بلند ... نحن اقرب الیه من حبل ورید.

رويا

سلام ...سال نو مبارك...دلم برايتان تنك شده بود...با اينكه از شما دور شده ام ولي هميشه به ياد شما هستم...بهار در كنار شما براي من معناي ديكري داشت ولي حالا بهار براي من معنايي ندارد جز فصلي همانند فصلهاي ديكر سال ...

زهرا

سلام/هرچی باشه اين روزها روز وهفته معلم است/منم به عنوان يک فرهنگی به مقام ومنزلت استاد شهيد مرتضی مطهری ارج می نهم با مطلبی به مناسبت اين روز آپم/خوشحال می شوم به کلبه ی من بياييد وخوشحالم کنيد. هيچ يادم نرود اين معنی که مرا مادر من نادان زاد پس مرا منت از استاد بود که به تعليم من استاد استاد هر چه می دانست آموخت مرا غير يک اصل که ناگفته نهاد قدر استاد نکو دانستن حيف استاد به من ياد نداد گر بمردست روانش پر نور ور بود زنده خدا يارش باد /موفق باشيد

احمدی

سلام بر زهرا ! مرا تا عشق تعليم سخن کرد - حديثم نکته هر محفلی بود... علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم ... روزت مبارک معلم مهر . اين پیام را به دهها نفر از معلهايم فرستادم و به شما دوست خوب و مهربان ، که توفيق معلم بودنت را نمی دانستم می فرستم... به همه عشق را بیاموز ...

رويا

باور نمی کنم که به اين زودی فراموش شده باشم... من همانيم که مي گفتم :شبی زدست غصه ها به تو پناه می برم به روی زخم کهنه ام دوباره آه می برم...دید چشمهایم تغییری نکرده است اما چگونه بهار را باور کنم بی وجود او ... بهار با انتظار آمدن او برای من چون پاییزی است سرد ... همه می گويند شايد اين جمعه بيايد شايد ... اما اين جمعه هم گذشت و او نيامد....

احمدی

سلام بر رويای عزيزم ! نميدانم چرا ولی حالا شناختمت! آنقدر خوب و مهربان بودی آنقدر باتو کارهایم راحت و سبک بود که حق دارم بیادت نیاورم تا سختی و تنهائی امروزم را فراموش کنم. چرا اینقدر دیر آمدی ؟بهار همچنان زیباست آنروزها خوب شعر میگفتی... غصه نیامدنش را خوردن کاریست اما انتظار و آمادگی و کارهای سخت و دشوار در روزهای غیبت کاری سختتر و دشوارتر. دوست دارم چهره زیبایت چون همیشه خندان باشد ... منتظرت میمانم .

احمدی

ممنون رويای مهربان ، هرگز فراموشت نمیکنم.

ستاره‌ای سرگردان

مطالب سنگين می نويسيد خانم..زير دیپلم در خدمتيم! D: ممنون که هنوز به‌ياد ايد.

احمدی

سلام ستاره ! خوش آمدی ، شعرا معمولا متواضعندشما بیشتر ! کاش بعضی از شعرا ونویسندگان جديد نيز کمی از اين خصلت خوب را داشتند. من دستم سبک است! غرض عرض ارادت بود. خوشحالم کردی.

رهگذر

چه زیبا ...[گل]