یک شب زیبای ۸ ساله

      

                                                    یک شب زیبا ی ۸ساله

امشب شب عجیبی است ،شب زیباییست. شبی به یاد ماندنی!احساس غریبی دارم.امروز هر آنچه که توانستم گفتم خارج از توانم آن هم در شرایطی بس ناعادلانه، من از پشت غبار آمدم، غبار خاطره‌ها. بعد از هشت سال فرصتی شد که با عبور از مسیرهای پر سنگلاخ باز هم در کنار مردم باشم. آنچه می توانستم گفتم و آرام گرفتم.همه احساسات درد ،خشم و رنج و حسرتی را که از دستهای پینه بسته و چهره‌های بشکسته و چشمان نگران اما امیدوار مردم قلب مرا به درد آورده بود بیان کردم...                                                                      

ساعت ۵/۱۲شب است. ساعتی‌است که به ستاد برگشته‌ام. خسته هستم اما آرام ،آرامش بی نهایتی را احساس می‌کنم .گویی بار بزرگی از دوشم برداشته شده است. دیگر سنگینی آن امانت بزرگ ۸ سال پیش را احساس نمی‌کنم(حدود۳۵هزار رای)حرفهایی را که می‌بایست می‌گفتم ،گفتم. در نا عادلانه‌ترین شرایط در مقابل رقبایی سر تا پا مجهز، برخی با سه سال فعالیت و برنامه ریزی شبانه روزی و صرف ارقام نجومی! بعد از آنروز باشکوه در قدس ... امروز در نمین بودم.نمین هم مثل نیر قیامت شد...باید بگویم ،باید همه چیز را بگویم منکه گفته بودم (حرفهای من ،دردهای من تمام ناشدنی است ) اثری از پوسترها ی من نبود، براستی چرا اینقدر از من میترسند؟ مگر من چه دارم ؟آنها که همه چیز دارند جز خدا و مردم . شاید دیگر نیازی به پوستر نباشد...                                                                                                         

  الیس صبح بقریب  ...                                                                                                آیا سحر نزدیک نیست ...                                                                                        

 

/ 21 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمدی

مامان مهربان گلشید و کوشا ! سلام ، این بچه ها کی می خواهند دست از اذیت تو بردارند؟ متشکرم بخاطر همه چیز. راستی کتابی هست فکر میکنم بنام (به بچه ها گفتن ،از آنها شنیدن ) اگر پیدا کنی و بخوانی بعضی از بازیهای بچه ها را که سر ما در می آورند و نیز نحوه رفتار با آنها بدون ایجاد مقاومت را میتوانی بکار ببری.بازهم از شما متشکرم.

احمدی

مهرداد عزیز ، سلام ، شما را هم مثل سایر عزیزان (از روی مشخصات ظاهری ) نمی شناسم .از نگرانی و اظهار لطفتان متشکرم .تنها نبودم روزهای بقول تو سخت همه بامن بودند .( چه کسی کفت که من تنهایم ؟آسمان با ماست ! اشکهای مرا ، گلهای ترا می شوید! بخشی از شعر گلگشت در غریبان). سختی ، تحمل ، امید و... همه برای زمانیست که خواب باشی . بیدار که شدی همه چیز در زمان حال و اکنون معنی پیدا می کند.دلگرفتگی را رها کن . پرنده رفتنی است ،پرواز را بخاطر بسپار.نوشتن تنها یادگار من است تنها وسیله من ، قلم ،قلم ، قلم ... اگر روزی نتوانم بنویسم خواهم مرد...روزهای آینده بهار می آید پس ختما سبز خواهد بود (یادم باشد از عید بنویسم!) ومن همچنان هستم زیرا که زندگی جاریست و زیرا که تا شقایق هست زندگی باید کرد...

احمدی

سلام معیت ، بالاخره حرف دلت را زدی ، میدانستم که شماها هیچ کدام دلتان نمی آید من این وبلاگ درمانده را رها کنم و جائی بروم ! براستی اگر من نباشم چه کسی به مطالب و نوشته هایت پیامهای به این مهمی! خواهد گذاشت ؟ ... متشکرم.به خاطر همه چیز ، زیاد سخت نگیر . زندگی زیباتر از این حرفهاست...

احمدی

سلام سید ! ‌الخیر ، کل الخیر ، ثم الخیر فی الحق،لا فی الوقع او ما وقع .( دنبال منبعش نگرد که فی البداهه بود !)متشکرم! پیامهای شما ،مخصوصا در آن زمانهای حساس بسیار برایم آرامش بخش و موثر بود انشاا... خداوند به همه ما در هر کجا که باشیم توفیق خدمت را عنایت فرماید...اینجا دیگر برفها آب شده اند آنجا چه خبر ؟

shayan

ساعت از نيمه شب گذشته ابتدای تاريکی روز جمعه است .تاريک ولی ............

سيّد

عرض سلامی دوباره ....... برفهای اینجا هنوز هستند و روز شماری میکنند تا یواش یواش این فرش اطلسین را جمع کنند و فرش زمرّدین بگسترانند ....... منّت خدای را عزوجّل ...... اگر دیرتر از دیار شما برفها آب میشن ولی در عوض طبیعتی بسیار بسیار زیبا در پی داریم، هر چند که زیبایی اردبیل و سبلان هم وصف ناشدنی ست، خاطرم هست زمانی را که از کمرکش های نفس گیر گردنه ی سرافراز حیران گذشتم تا برای اولین بار اردبیل را ببینم. صبح زود بود و اتفاقا همین ایام سال، دکه ی کوچکی در کنار میدان شهر باز بود .... خامه تازه، عسل سبلان و نان داغ ...... چنین صبحانه ای هرگز فراموشم نخواهد شد .... خدا عمرش بده اوون دکه دارو ..... بعد از ظهر همانروز در کوهپایه های سبلان پیرمردی یکی از عجایب خلقت پروردگارو نشونم داد .... کندوی عسل سبز ... مزه و عطر اوون عسل هم هرگز از یادم نرفت .... هر جا هستید جلوه ی خداست قدرشو بدونیم ... خدانگهدارتون..... سيّد

يوسف

سلام . هر چند که از راه نيافتن شما به خانه ملت ملول شدم ، اما خوشحالم که شما را توانمندی می بينم که هدف را خدمت به مردم در جهت برآوردن رضای خالق می بينيد .. بقول آن پير فرزانه که به تاسی از قران می فرمود مهم بجا آوردن تکليف است .. اين اوست که موثر فی الوجود است و به تمام حرکات و سکنات ما اثر می بخشد .. اگر اراده او نباشد برگی از درخت بر زمين نخواهد افتاد .. لا رطب و لا يابس الا فی کتاب مبين .. فقط چيزی که هست انسانهای ضعيف النفسی چون من به غلط می پنداریم اراده خدا باید در راستای خواسته ما باشد !! اگر چنین شد مومن به ذات اقدس او خواهیم ماند ! والا فلا ! من که در اردبیل نیستم ، اما در طی همین چند ماه از همین پای تخت ! احساس کردم نيرو و انگيزه ای الهی داريد که در تحت هر شرايطی برای نيل به قربش خرج می کنيد .. اين اصل است ولا غير ..

يوسف

با دوستان دردآشنايتان باشيد و از عِده و عُده دغل کاران به خود هراس ندهيد ..که نمی دهيد .. وعده اوست که « ان الله مع الذين اتقوا » و « ان الله يدافع عن الذين آمنوا » .. پيروز و سربلند باشيد ..

دومان

سلام فريبا خانم.از اينکه برايم نوشتيد متشکرم.همچنين از اينکه به وبلاگم سر زدين متشکرم.من فکر ميکنم شما تنها کانديدی بوديد که احساسات پاکی داشتيد.ياشاسين.

احمدی

سلام ، سید ، سلامی به سرخی شقایقها و شیرینی عسلهای دامنه سبلان ، سلامی به سپیدی و سردی برفها و گرمی و سوزانی چشمه های جوشان آن. وقتی گردنه و جنگلهای سبز حیران را دیده باشی و حیران مانده باشی ، دیگر لازم نیست من از زیبائیها و طبیعت دست نخورده آن برایت بگویم. کاش این پیام را در قسمت مربوط به اردبیل و سبلان می نوشتی ! میدانی عسل تنها شربت طبیعی و شیرینی است که شفابخش است آنهم عسل سبلان. خوش بحال سبلان ،اکثر نعمتها را با هم دارد. کاش همه مثل طبیعت سبز،سخاوتمندو بی انتها بودیم ... و هرجا که باشی آسمان جلوه خداست و رنگ دلت را دارد.و زمین هم .تنها بعضی از ماها هستیم که بین اینهمه زیبائی مانده ایم و آیه یاس می خوانیم ! هر کجا که باشید خدا یاورتان .خیر پیش !