بهاریه

سلام

دارد برف میبارد.اما بوی بهار آنچنان بیداد میکند که گوئی از همه چیز واقعی تر و ملموس تراست ،مثل بوی بهشت ، بهشت روی زمین ...

تا میشنوم زبوی گل بوی رضا          

   دل میکندم بهانه روی رضا

تا سرمه چشم خود کنم خیز و بیار 

                        ای باد صبا غباری از کوی رضا                               

باید بروم ،برای همه عزیزانی که پیام محبت آمیز گذاشته اند و خواهند گذاشت و آنها که نگذاشته اند و نخواهند گذاشت آرزوی زیباترین بهارها و عیدها را میکنم و عذر می خواهم که نمی توانم انچنانکه دوست دارم برایشان جواب بنویسم.باید بروم

اما باید همه بتوانیم بهار و عید داشته باشیم . نمی توانیم این فرصت را از دست بدهیم.معلوم نیست باردیگر فرصت بهار را داشته باشیم.

دعایم کنید تا بتوانم حالی برای دعا داشته باشم.

دیروز درحین نوشتن قسمتی از شعرسالها پیشم در باره بهار به یادم آمد ، آنجا که میگفتم کاش بهار میشدیم .درستش این بود کاش دستهایم بهار میشد.نمی خواستم صفحه را عوض کنم اما بهار نمی گذارد...

برای همین حیفم آمد آنرا برایتان ننویسم ، مربوط به بهار است وقسمتی از کودکی من وشورابیل و...

همه را به خدا میسپارم.سرسبزترین بهارها را به شما  تقدیم میکنم. 

بهار در آیینه شب

مرا در امتداد سرود ستاره،

سهره های سحر صدا زده اند

مرا در امتداد رکوع پروانه،

چلچله های چپر صدا زده اند

مرا به هنگام رویش بهاره چشمه سارها بیاد آورید

مرا به هنگام ریزش شبانه آبشارها بیاد آورید

مرا به هنگام بارش شبانه آئینه ها بیاد آورید

غنچه های انتظار

امشب در سرانگشتان مناجات خواهند شکفت

اشکهای آئینه امشب

سجاده ستاره ها را خواهند شکست

دلم عجیب پاییزی است امشب !

بهار است آخر اما،مگر او نمی داند!

کاش دستهایم بهار می شد

....

باران می آمد آنروز

شکوفه های مهربان،پخش در زمین

چقدر سخت است آنها را زیر پا گریاندن!

مسیر را پیچاندم

شکوفه های معصوم ،بیصدا می میرند!

چون برگهای نارنجی جیغ نمی کشنند!

....

گوشه ای از تصویر پنجره،چرا خالی است؟

پارسال،شاخه فرتوت خسته ای،

حجم انبوه سبزهاوسپیدها را بر دوش می کشید

خسته بود اما استوار

وپدر می گفت دیگر پیر شده است ،

اینک حیف!

....

یادم میاید روزهائیکه فرفره ها رنگی بودند!

ماشین کوچک یشمی ام را پر از شکوفه می کردم

وآنها را به عروسی بنفشه ها می بردم

آنروزها نمی دانستم شکوفه ها چیدنی نیستند

چه لذت کودکانه ای داشت برگها را شستن،

غنچه ها را خنداندن،دور از چشم مادر!

با پدر تخمها را می کاشتیم

و بخود می گفتم

 از این دانه های کوچک سیاه

 چگونه می روید

اینهمه حجم سرخ ،اینهمه بعد سبز!

واز او می پرسیدم چرا به شب بو

 شب بو می گویند؟

چرا شکوفه گیلاس آبی نیست؟

چرا آفتابگردان دنبال خورشید می گردد؟
وچرا پیچک انگور تا پشت بام همسایه بالا رفته است؟

چقدر شکیبایی می خواست

 در انتظار شکفتن غنچه ها ماندن؟

خسته می شدم!

یکروز بخود گفتم خود شکوفایش می کنم امروز!

نمی دانستم که آن غنچه منتظر تر از من است !

واو هم نمی دانست که

 من نیز چون او غنچه ای نشکفته ام

وکودکانه زمان تولد را هم هنوز نمی شناسم!

اینها دیگر چرا گریه می کنند؟
آنروزها شبنم ها را اشک گل می پنداشتم،

ژاله ها را می ستردم

آه حتماٌ کار زنبورهاست!

نکند نیش زدند آنها را،کیش کیش!

....

فرفره های کاغذی بازی و فواره های رنگی ساحلی

 کم کم رنگ باختند در سایه روشن زندگی!

اما دوستی گلها با من ،

هر روز رنگینتر و زیباتر می شد

شبها، ستاره ها غنچه های من بودند

آنها همزبانهای خاموش و

شاهدان آشکار اشکهای من بودند

تا صبح در آسمان چشمهایم، چشمک می زدند!  

نگران من بو دند آنها!

می دانستم،دوستان معصوم من

تا سحر ستاره می چیدم من!

یکی از آنها آیینه من بود،می دانستم

خوابهای آبی می دایدم!

ستاره بودم من نیز! خوب  می دانستم

.....

سحرها به صحرا می رفتیم،همه جا رنگی!

گاهی سبز! گاهی زرد!

بوی غریبی می آمد بوی خاک ،خاک نمناک!

بوی آب،  سبزه، گل، گندم، باد، بوی حیات!

بالا همه جا آبی بود

پایین همه جا سبز!

سبز به آبی می رسید،

چه وسعتی دارد دشت؟

پس من چه؟ پس من کو؟

در رنگها گم می شدم!

در آن نورها، در این خاکها!

برای همه، جاهست اینجا!!

پدرم زیر درختان تفسیر المیزان می خواند

ومن گلبرگهاوخوشه ها را تفسیر می کردم

چه دوستی غریبی بود بین من وآن گلها!

سالها بعد یکی از اینهایم من! می دانم!

آرام بود آنجا!

پدرم تسبیح می گفت

ومن بهر تسبیح او یک گل را شماره می کردم

دانه های سبحه تمام میشد اما،

هزاران گل مانده بودند،هنوز!

سرانگشتانم نیز کفاف اینهمه گل را نداشتند!

آنقدر می رفتیم آب را می دیدیم

بارها دستها را می شستم ،

می خواستم آنها هم آبی شوند

آنروزها شورابیل چرخ و فلک نداشت،

اسب وچمن نداشت،

مرغ و ماهی فروشی نداشت

فقط چند پرنده مهاجر غریب داشت

 که آواز غریبی داشتند،

پرنده های سپید!

پرنده های آبی!

گوئیا از جاهای دور آمده بودند

آوازشان سخت دلم را می افشرد

آنها هم غریب بودند،می دانستم!

آنجا فقط آب بود ودیگر هیچ!

همه جا آبی،عکس آسمان در آب

اینجا آبی به آبی می رسید،آنجا سبز به آبی!

ومن دورترین نقطه آب را نگاه می کردم

اما پیرزنها دست از سر گل برنمی داشتند!

/ 9 نظر / 8 بازدید
امين(كوچه صداقت)

سلام / زيباترين مخلوق خدا ، گل ؛ باشكوه ترين ، آسمان ؛ استوارترين ، كوه ؛ پاك ترين آنها دريا و بزرگترين نعمت حيات است . همه‌ اين زيبايي ، شكوه ، استواري ، پاكي و نعمت تقديم شما باد .

امين(كوچه صداقت)

فريبا جان! خيلي خوشحال ميشم با هم تبادل لينك داشته باشيم.... منتظر نظرت هستم ...ساغ اول/شاد ياشا

يوسف

و الحق که حضور مهربان دوست ، عجيب گرم و با صفاست . منتظر حضور ديگری از شما هستم . پايدار باشی .. هميشه ..

majid

سلام سال نو مبارک باشه . وبلاگ زيبايی داريد . خوشحال ميشم به من هم سر بزنيد .

دختر شرقي*

سلام بر مهربانی مهرباني از سرزمين سبلان ... کلماتت چه زيبا نوای جويباران و آوای پرندگان و سبز سبلانت را برايم به ارمغان آورد ... امسال بهار ما به راستی بهاری ست ... امسال، بهار را با سپيد بلور لطفش و ترانه رحمت بی همتايش آغاز کرديم و هم اينک نيز که برايت می نويسم منم و زلال نيايش قطرات باران که روحم را نوازش می دهد ... حضور گرمت از سردسير سرزمین شرقيمان، مرا سرشار از محبتت کرد ... اميدوارم روزی با هم بهار نگارمان را به جشن بنشينيم، بهاری که نبض زمين در التهاب ديدار دل افروز او می تپد ... لطفت هميشه بيکران و قلمت همواره پر توان خوب مهربان ....... تا بعد ... * دختر شرقی *

احمدي

سبلانی را که در گذشته به پاکی وصداقتش سوگند ميخوردند . البته کوهها نوعا مقدسند و منبع وحی والهام .قران هم در سوره طور به کوه طور قسم می خورد. والطور و کتاب المسطور .

احمدی

سلام مجید، وبلاگ آسمانی تان رابه شما تبریک میگویم. چقدر خوبست که هنوز کسی از شهدا می گوید! ... پایدار باشی.شهادت و شهدا مثل گل زیبا هستند با این تفاوت که گل با همه زیبائی و عطر و بویش عمر کوتاهی دارد ولی شهید زنده جاوید است!

احمدی

اما من يک اپتومتريست هستم و اين قسمت از کار من بشدت با نور و روشنائی و بينائی مربوط ميشود و اينجاست که با دومان مشکل پيدا ميکنم ! زيرا هر لکه و اپاسيتی در هريک از مدياهای بينائی باعث ايجاد کدورت ، کاتاراکت و دومان می شود ! ووقتی مريضی ميگويد هرير دوماندی ... من دلم ميريزد ، زيرا متاسفانه بيماران در مراحل آخر بيماريها بما مراجعه می کنند و آنموقع ديگر کار زيادی نمی توان برايش انجام داد. زيرا کاتاراکت (آب مرواريد) اگر وقت عملش بگذرد و هایپرمچور شود تبديل به گلوکوم (آب سياه ) می شود.