فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

تولدت مبارک ! شب ستاره 3)

 

سلام . حدود چهارسال و یکماه پیش یعنی 8 مهر 82 در این دنیای مجازی نوری وبلاگی متولد شد.( منظورم را که می فهمید!) اینکه دراین کهکشان نوری خانه های آسمانی،  ستاره ای جدید متولد شد عجیب نیست ، زیرا همیشه تعدادی ستاره بدنیا میآیند و تعدادی دیگر میروند . مهم این است که چقدر نور داشته اند و چقدر نورآنها فضا را روشن کرده است. چه رنگی داشته اند؟ چقدر زیبا و باشکوه نورافشانی کرده اند ؟ چقدر انرژی از خود ساطع کرده اند و چقدر سوخته اند...

 

شاید علت اینکه اینهمه از ستاره ها حرف میزنم بخاطر تاثیریست که نوشتن شب ستاره بعد از ده سال برمن گذاشته است و حتی آوردن ادامه پست زن 10) هم نمی تواند کمکی بمن بکند.

 

اگر درست نگاه کنم ، نوشتن پست (زن زمان حقوق ) را هم سال پیش که بخاطر تولد رفته بودم سر اولین پستهایم و چیزهائی را که بخودم قول داده بودم بنویسم بازبینی کنم و دیدم از همه چیز نوشته ام غیراز آنها و برای همین آنرا شروع کردم که فعلا هم تمام نمی شود...

 

خب تولدم را بخودم تبریک میگویم! چه جالب ! معمولا من همیشه برای همه تولد میگیرم و در مورد خودم همیشه بنحوی از اینکار فرار میکنم. علت اینهم که سالروز وبلاگم یادم رفت ! اولا که آنقدر غرق رمضان بودم که حواسم به هیچ چیز نبود! ثانیا که شروع سالتحصیلی دردانشگاهها بود و هزارکار داشتم که هنوز هم تمام نکرده ام و ثالثا که ترافیک تهران به هیچ وعده ای وفا نمیکنه ! رابعا که سید سخت بیمارشد ، ووو  بالاخره بهانه ای شد تا امروز از تولد حرف بزنم. برخلاف روال معمول، بجای تعارفهای متداول دوست دارم هدیه ای خاص به شما بدهم ! واز روزی خاص که خودم احساس کردم متولد شده ام بنویسم.13 آبان 71 ! چرا من احساس کردم آن روز و آن شب متولد شده ام برای خودم کاملا روشن است (این 13 آبان ربطی به مسائل سیاسی ندارد !). من یک دوره سخت و فشرده ای  را طی میکردم و تصور میکنم آن نوشته بنحوی مدرک قبولی من در آن امتحان دشوار بود. جالبست که بعضیها نوشته های سخت مرا قطعه ادبی می دانند، خب اینگونه هم می توان تصور کرد.اما قطعا من هرچیز را که مینویسم با تمام وجودم احساس کرده ام و نوشته ام .کاش الان هم دوباره آن احساسات زیبا و شور انگیز در من متولد میشد. دیگر کافیست . تولدت مبارک فریبا ! وبلاگت  4 ساله شد

 

 

 

 

 

تولد فریبا          13 آبان 1371                   12 نیمه شب

 

من بار یافته ام،من رهایم ،من آزاد شده ام، من خود را از سایه روشن کوچه های کودکی پیدا کرده ام،

 

طفل من گم شده بود،خسته و تنها  اسیر دستها و نگاههای دیگران بود،من او را پیدا کرده ام

 

،زخمهایش را مرهم خواهم گذاشت، اشکهایش را پاک می کنم، او را در آغوش می گیرم،زیبای خفته ام را ،با بوسه ای از خواب بیدار کرده ام.دستهای کوچک و تنهایش را در دستهایم می گیرم،قصه سالهای درد و رنج،سالهای تنهایی ،فرار و غربت او را گوش می کنم،دیگر نمی گذارم تنها باشد،دیگر دوستش خواهم داشت ،برایش حق حیات و آزادی انتخاب قائل می شوم .اورا با مهربانی بزرگ می کنم ،بجای احساسات معصوم کودکانه ،احساسات معصوم رشد و بلوغ او در خواهم یافت.

 

من رهایم،من خود را پیدا کرده ام،پرنده من ،قفس خود را شکسته است و در اوج بیکرانها پرواز خواهد نمود،ماهی کوچک من تُنگ تَنگ بلورین خود را شکسته و بسوی دریا رهسپار شده است.غنچه فریبا ،پس از سالها تنهایی و سکوت شکفته شده است.

 

من باز یافته ام،دیگر نمی ترسم دیگر تنها نیستم ،دیگر فرار نمی کنم،دیگر گم نمی شوم ،دیگر گم نمی کنم ،من بازیافته ام ،من به خدا رسیده ام.

 

من باز شده ام،دیگر غمگین نیستم ،دیگر غم تنهایی مرا اسیر خود نخواهم کرد.من تخم را شکسته ام ،من متولد شده ام ،دوباره به دنیا آمده ام.من روییده ام،من از خاک سر زده ام،بذر من شکافته است.  پروانه من از پیله ابریشم بیرون آمده است .قیامت صغری من برپا شده است.

 

من بزرگ شده ام ،من متحول شده ام ، من انقلاب کرده ام من رشد کرده ام ،دیگر بچه نیستم، دیگر بازیچه نخواهم شد ،دیگر فریب نخواهم خورد. دیگر وابسته نیستم، از آن دنیای تنگ و تاریک و کوچک که همیشه  درخواب فرار می کردم ،متولد شده ام و به جهانی بزرگ پا گذاشته ام.

 

من سرشار از انرژی هستم ، انرژی من ،کوهها را می تواند جابجا کند. من بیدار شده ام ، من زنده هستم، همه چیز را احساس می کنم،همه چیز را می بینم ،می شنوم ،می بویم، می فهمم و احساس می کنم.

 

من بهار شده ام،حالا بهار من است . از خواب زمستانی بیدار شده ام شب قطبی سپری شده است ، سردی و انجماد یخهای تردید و سردرگمی آب شده است، من زنده هستم ،من تنفس می کنم ،دیگر در هوا بجای اکسیژن سرب نیست ،نسیم حیات  و عطر گلهای سرخ است که مشامم را پر می کند. من سبک شده ام. دیگر به زمین میخکوب نیستم ،من پرواز می کنم ،من رها شده ام ،دیگر دل من تنگ نمی شود،دیگر بهانه نمی گیرد،دیگر دنبال پیدا کردن کسی برای دوست داشتن نیست ،چون خودش را دوست دارد. دیگر لازم نیست کسی او را درک کند ،دیگر از غربت و تنهایی فریاد نمی کشد، دیگر گریه نمی کند. چون خودش را باز یافته است ،همه خودش را،همه همه خودش را...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٩ آبان ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak