فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

بسم الله الرحمن الرحیم                        

 

شب ستاره 2) وداع با رمضان ، من و آن شمع       21/11/75

 

دیشب رمضان میرفت. از خدا خواستم من هم با او بروم.

 

 بی رمضان چه می کردم ؟ بی رمضان حرفهایم را به که می گفتم ؟ بی رمضان چه چیز را برای گریستن بهانه می کردم ؟ من به رمضان امیدها داشتم ، تازه با او اخت شده بودم ، تازه راهی برای دردهایم پیدا کرده بودم . در پرتو رمضان ، رویم میشد که با خدا حرف بزنم ، در سایه رمضان ، حرفهایم را در رکوع و سجود ، در خواب و بیداری به خدا می گفتم ...

 

گریه هایم تمامی نداشت، ناله هایم در رمضان آرام می گرفت . سجاده زیبا و چادر گلدار سپیدم خیس می شد ومن در دل چقدر خوشحال بودم  که اشکهایم رها میشدند.

 

 یاد دوران نوجوانی می افتادم .یاد آن روزها و شبهای پاک  که تا سحر می گریستم و درهمه دنیا چیزی باقی    نمی ماند غیر از من و خدای خوب من !

 

فکر میکردم مثل آن شبها که بیداری و نماز و قران برایم زیباترین و ساده ترین کار بود ، دارم پاک میشوم . شمعهائی که خریده بودم دراین شبها ، آنقدر سوخت که تمام شد.

 

امسال شبهای قدر تنها نبودم با دختران کوچکم ، با چادرهای سپید بچگانه آنها ، در حالیکه در تاریکی و زیر نور شمع قران کوچکی برسرداشتند دعا کردیم و نماز خواندیم و درحالیکه چادر زیبای گلدارشان بررویشان بود خوابشان برد. ومن بخود می گفتم: خدا حتما دعای این کودکان معصوم را قبول میکند...

 

شبها و روزهای رمضان تمام شد ، اما دردهای من ، حرفهای من چه ؟!

 

رمضان چه بهانه خوبی بود برای گریستن! چقدر زود اشکهایم جاری میشد ، چقدر زود سجاده ام خیس می شد ، چقدر زود حرفهایم را می گفتم. دیگر از پوشیدن کفن وحشتم نمی گرفت، اشکهایم دعاهای آنرا شستند،

 

کاش همیشه در رمضان می ماندم. هیچ وقت اینقدر سخت با رمضان وداع نکره بودم ، هیچ وقت در سوگ رفتن رمضان ، اینقدر گریه نکرده بودم ، هیچ وقت اینقدر با رمضان درددل نکره بودم .

 

فکر می کردم رمضان موجود زنده ایست مثل بهار و با او صحبت میکردم.

 

 فکر میکردم دلش بحال اشکهایم خواهد سوخت،

 

 فکر میکردم شفاعت مرا نزد خدا خواهد کرد.

 

 فکر میکردم می توانم با او دوباره بسوی خدا بازگردم.

 

 فکر می کردم با سفارش او ، خدا مرا خواهد پذیرفت .

 

آخرین شب جمعه رمضان نیز برایم بسیار سخت گذشت . دیگر حال خودم را نمی فهمیدم . نمی دانستم گریه کنم  حرف بزنم ، دعا کنم ، ناله کنم ، به سجده بروم ، داد بزنم و یا چه ؟    

 

چقدر زیبا بود این شبها برای من ، امسال چه رمضان پاکی برمن گذشت . کاش منهم با رمضان می رفتم ...

 

امسال قران را کامل ختم کردم .چهارجزء آنرا شب آخر ، دیشب خواندم . در حالیکه همه خواب بودند .

 

من بودم و تنها یک شمع بود که هردو بیدار بودیم .

 

چشمهای شمع میگریست و منهم می گریستم ، شعله شمع می لرزید و منهم می لرزیدم . شعله شمع می خندید و منهم می خندیدم ، شعله شمع می سوخت منهم  می سوختم ، شعله شمع می درخشید و منهم می درخشیدم ...

 

درحالیکه برای آخرین بار با رمضان وداع میکردم. اواخر جزء مثل اینکه خوابم برد . چشمهایم از شدت  گریه و خواندن در تاریکی درد میکرد. زانوان و پاهایم بیحس می شد و درد میگرفت.اما من سبکبال و آرام به آرامی یک قاصدک، رها شده بودم ومی گریستم و می خواندم و می خوابیدم و بیدار می شدم و ناله میکردم و پرواز می کردم ...

 

کاش همیشه رمضان بود ، کاش می توانستم همه شبها بیدار بمانم بدون اینکه فردا خواب بمانم و دیرم بشود.

 

 کاش کسی نمی فهمید که من گریه کرده ام . کاش چشمهایم بعد از گریه اینقدر درد نمیکرد و ورم نمی کرد...

 

کاش آرام می شدم . براستی چرا من اینقدر اشکهای نریخته دارم ؟! چرا من اینقدر گریه های نکرده دارم ؟

 

چرا من اینقدر حرفهای نگفته دارم؟ من که شب و روز اشک می ریزم، آیا خدا مرا برای گریستن خلق کرده است ؟ چرا گریه هایم تمامی ندارد؟ چرا بغضهایم تمام نمی شود ؟ چرا دنبال بهانه ای برای گریستن می گردم ؟

 

چشمهای من همه چیز من هستند ... تصور نمی کنم  کسی به اندازه من گریه کرده باشد و یا بتواند گریه کند ،

 

تنها مایه تسلی من ، تنها نشانه آرامش من ، تنها دلیل حیات من ، اشکهایم هستند!

 

اشکهای پاک ، اشکهای سپید ، اشکهای زیبا ،   اشکهای عزیز!

 

اشکهائی که دوستشان دارم، اشکهائی که بمن زندگی و امید می دهند، اشکهائی که چادر و سجاده ام را می شویند ، اشکهائی که قرانم را خیس می کنند، اشکهائی که قلبم را می شویند، اشکهائی که چشمها وچهره ام را می شویند ...

 

دیشب فکر کردم که منهم مثل آن شمع هستم با این تفاوت که او بعد از گریستن تمام می شود اما من مانده ام . شاید اشکها عمرم را زیاد کرده باشند.

 

حافظ زیبای من ، او هم با اشکهای من مانوس است . آن شب قدر برایم فالی زد که کم مانده بود از شدت شوق و گریه بمیرم .

 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور           کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

ای دل غمدیده حالت به شود، دل بد مکن           وین سرشوریده باز آید به سامان غم مخور

 

گر بهـــــار عمر باشد باز ، بر تخت چمن         چترگل درسرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

 

دور گردون گر دوروزی بر مراد ما نرفت            دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

هان مشونومیدچون واقف نه ای زاسرار غیب       باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

 

حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار               تا بود وردت دعا و درس قران غم مخور 

 

شب قدر هم برایم گفت :

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد              عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد

 

ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد            چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد

 

مطربا مجلس انس ست غزل خوان و سرود      چندگوئی که چنین رفت وچنان خواهدشد

 

ماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشید        از نظر تا شب عید رمضان خواهد شد...

 

نمی دانم چرا دیگر امید زیادی به این فالهای زیبای حافظ ندارم . هرچند قبلا حرف حافظ برایم حجت بود و یک ذره کم و زیاد نمی شد.

 

روز عید فطر -21 بهمن 75

 

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸٦ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak