فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

آن شب ، آن شب دور شب ستاره  1)

 

 

شنیده ام در شهرآئینه ها ، ستاره ها با اشبنم ها گره می خورند وخوابها با آبها پیوند می خورند.

 

پس شب آئینه کی می آید؟ (عج...)

 

دیشب در اشک غرق شده بودم ، دیشب دستهایم هم گریه می کردند.

دیشب همه وجودم بارید ، ستاره ها مرا دیدند. همزبانهای خاموش من ، غمگین و تنها ، با حسرت مرا نظاره می کردند.

 آنها شاهدان خاموش اشکهای من بودند.

تمام هستی ام گریه میکرد. آسمان را نگاه می کردم .

 

چشمهایم در آبی آسمان فرو می رفت، همه جا آبی می شد.

 

 ستاره ها نگران بودند. فکر می کردم دارم به آنها می رسم و یا لااقل آنها را به پیش خودم می آورم.

 

چشمهایم می شکفت ، دیگر جائی را نمی دیدم، تلوتلو می خوردم.

 

 همه در خوابند چشمهای من بیدار. همه در خوابند اشکهای من دریا.

 

 می خواستم آنقدر گریه کنم تا خدا باز مرا بپذیرد.

می خواستم بعد از بخشش دوباره اش، دیگر زنده نمانم. می خواستم به نزد او بروم و دیگر هیچ وقت برنگردم .

 

می خواستم در آبی آسمان فرو بروم. همه جا آبی بود، چشمهایم سرد میشد. همه وجودم تشنه محبت اوست .

مدتهاست خواب پرواز ندیده ام.

 

حافظ را باز می کنم. می گوید:

 

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

 

نقشی بیــــاد خط تو بر آب می زدم

 

هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم

 

هرگه، که یاد روی توکردم جوان شدم

 

اول زتحت و فوق وجودم خبــر نبود

 

در مکتب غــــــم تو نکته دان شدم

 

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا

 

بر منتهای همت خود کامـــــران شدم

 

دوشم نوید داد عنایت که حافظــــــا

 

 بازآ، که من به عفو گناهت ضمان شدم

 

22/6 /75

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak