فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام ! فونت نوشته را کوچکتر کرده بودم بنظرم زیباتر بود . ظاهرا آقا یوسف نتوانسته بود بخواند. اختیارا پست قبلی را حذف و بجایش همان را با فونت بزرگتری نوشتم امکان تقسیم این پست به دو سه بخش نیست . احتمالا کامنتهای زهرا و نیما هم حذف خواهد شد. از آنها عذر میخواهم . البته تقصیر منکه نیست !

باز زندگی

 

زندگی چیست ؟ چرا تصور میکنیم باید طور خاصی باشد ؟ چرا فکر میکنیم چیزی یا کسی به آن معنا و مفهوم خواهد داد؟!

 

زندگی شاید نشستن در زیر شکوفه های درخت آلبالو باشد که همه عشق و خدا را باهم در زیر آن تجربه کنی.( اگر گیلاس مینوشتی شاعرانه تر بود فریبا ولی حیف که آلبالوست ،چه فرقی میکند مهم اینست که با شکوفه هایش عشق میکنی )

 

زندگی شاید کندن علفهای هرز ( چرا هرزند؟) باغچه باشد که گل سرخت راحت بتواند رشدکند ! تا آنجا که دستهایت خاکی و خاری ( منظور زخمیست) شود .( حیف !)

 

 و بعد پس دادن توپی آشفته که به حوض میافتد به پسرکی هراسان که در را به تندی میزند.

 

زندگی شاید گوش سپردن به صدای بیقرار ناظری و شنیدن آوای دل شیدای مطرب مهتابرو باشد.

 

زندگی شاید نماز با آوای شعری باشد که بیقرارت میکند و ترا در رکوع رها میکند تا به آرامی یک قاصدک پرواز کنی .

 

زندگی شاید خیس شدن سجاده ای آبی ست که دوستی با عشق آنرا برایت از مدینه آورده است .

 

زندگی شاید بیادآوردن تمام خاطرات دور کودکی باشد در سجده ای باشکوه که تصور میکنی به خاک رفته ای و دیگر نمیخواهی که  برخیزی .

 

زندگی شاید پرواز دوکبوتریست که آنقدر در آبی آسمان گم میشوند که تصور میکنی هرگز به خانه هایشان شان بازنخواهند گشت.

 

زندگی شاید سیگاریست که خسرو آتش میزند تا سالهای دود وآتش را از یاد برد.(ویا چه میدانم بیاد بیاورد!)

 

زندگی شاید چادرعروسکی ساراست که زهره میخواهد به زور آنرا سر باربی کند! ( بچه است دیگر!)

 

زندگی شاید تمیز کردن آئینه ایست که هر روز با انگشتان زهره لک برمیدارد ووقتی به آن نگاه میکنی خودت را در آن هنوز آشنا می بینی! خوبست که هنوز فراموشت نکرده ای

 

زندگی شاید درست کردن غذائیست که بچه ها دوستش دارند و یا ریختن شیر کاکائو در فنجانی که دوستش دارند!.

 

زندگی شاید دوباره خواندن از دولت عشق کاترین پاندر باشد. (گلبرگهایش مرا کشت !)

 

و یا پاسخ به پیامی مهرآمیز که برای بیماریت میگوید: تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد !  وتو هم میگوئی : باز دیوانه شدم من ای طبیب!

 

زندگی شاید مکالمه ای طولانی و زیبا با رویاست (خواهرم) که میتواند زیباترین و دقیقترین احساسات ماورائی را برایت بگوید( درست مثل اینکه دارد فرمولهای سه بعدی فضائی شیمی را حل میکند) و بیماریت را در خواب دیده باشد.

 

زندگی شاید خستگی کامل جسم و روح است از فرسودگیهای اداره ای که در پیچ و خم بیکاریها و بروکراسیها باید بتوانی  بار دیگران  را یکجا بکشی و کار چند دانشجوی شاهد را درست کنی.

 

زندگی شاید کنسل شدن جلسه مهم صبح فرداست که آخرین دقایق ساعات اداری امروز متوجه میشوی که باید از 20 نفر که بسختی از آنها وقت گرفته بودی عذر بخواهی .

 

زندگی شاید تجربه دوباره میگرن است که درمانی ندارد.

 

یا قصه گوئی  شبانه برای زهره (که همیشه اصرار دارد مامان قصه خودمان نباشد) ومن همیشه قصه خودمان را میگویم.

 

 یا نگاه به منظره آبی جاری در جنگل که درست روبرویت به دیوار چسبانده ای.

 

زندگی شاید شستن خاکها و جمع کردن وسایل اضافی حیاط پشت خانه باشد و یا گذاشتن کریستالی در اطاق مطالعه بچه ها برای رعایت فنگ شوئی !

 

 ویاکشیدن یک پری دریایی و یا فرشته ای با مو! برای زهره (بیچاره آن دخترکه فرشته اش مو نداشت!)

 

زندگی شاید سر و کله زدن با دانشجویانیست که سرنوشتن تحقیق همیشه تنبلی میکنند

 

زندگی ( لطفا مامان  لطفا ) گفتن زهره است (از کدام cd  اش یاد گرفته ؟) که مجبورت میکند برخلاف سفارش همه کتابهای تربیت کودک ( به کودکان گفتن، از آنها شنیدن )  دلت یکجوری شود و به خواسته اش گردن بنهی!

 

زندگی شاید دیدن کامنت از دوستی قدیمیست که مدتها از او بیخبر یودی(چقدر خوشحال میشوی)

 

زندگی شاید خوردن چائی ست که مریم آنرا برایت با عشق و لبخند میآورد وشکوفه بهارنارنج در آن ریخته است.

 

زندگی شاید دادن اطمینان به مادری نگران از تنبلی چشم دختر خویش است. و یا بحثی محکم با پدری که نمیخواهد برای پسرش عینک تجویز کنی و نگاهت به تابلوئی که نوشته ای

 

 (سلامت بیمارم اولین هدف من خواهد بود: اصل اولیه قانون کنوانسیون ژنو در اخلاق پزشکی)

 

زندگی تلفن روزانه مادر مهربانیست که نگران تست و همیشه برایت خوابهای خوش می بیند .

 

زندگی شاید دریافت  یک شاخه گل بمناسبت روز معلم است.زندگی شاید گوش دادن به دل شیدای ناظریست و یا دنبال کردن بحثهای بیحاصل بنزین توسط سید ( کجایمان شیبه بقیه است که میخواهند این یکی را جهانی کنند؟) به شتر گفتند گردنت کجه،گفت کجام راسته؟!

 

زندگی برق انداختن ماشین توسط سید است، یا نگاه حسرتبار او به آسمان (بدنبال کبوترانی که برنخواهند گشت ) و یا خونی که از سینه اش می آید تا تو هرگز جنگ را فراموش نکنی .

 

زندگی به سادگی حل مسائل دشوار شیمی و فیزیک توسط مهسا نیست، زندگی حسرت مهساست به زهره که هر وقت خسته شد می تواند نقاشی اش را رها  یا cd  اش را خاموش کند.

 

 زندگی درد گرفتن دست مهساست از نوشتن و یا جوشیدن مغزش( بقول خودش ) از حفظ چیزهای بیحاصلی که در مدرسه به او و دیگران یاد میدهند.

 

زندگی شاید حل کردن مسائل ریاضی و پیدا کردن لغت از دیشکنری توسط مریم است که اگر حواست نباشد می بینی همه متن درسش را با تو ترجمه کرده است !

 

ویا نه نگاه مهربان اوست که در بازگشت از مطب کیف وچادر را از دستت میگیرد.

 

و یا وقتی همه از دست زهره میخواهیم دیوانه شویم او را به حیاط میبرد تا پروانه یا ماه را ( بسته به اینکه روز باشد یا شب ) به او نشان دهد!

 

زندگی پاک کردن عرق سید با دستهای کوچک زهره است.

 

زندگی ، زندگی ، زندگی ....

 

زندگی همین است ، همین چیزهای کوچک ،همان چیزهای بزرگ !  همین احساسات زودگذر ، همین اتفاقات ساده، مهم نیست شما مهمترین جلسه های رسمی را اداره یا کنسل کنی ! یا کوچکترین و ساده ترین کارهای خانه را انجام دهی .معلوم نیست تاثیر کدامش بیشتر باشد. شاید پیامی که برای کسی در وبش می نویسی آنقدر مهم باشد که به او (که نمیشناسی اش) دیدی نو و نگاهی جدید در زندگی ببخشد.

 

زندگی همین است ، همین معجزات هر روزه که از شدت تکرار به آنها عادت کرده ایم و دیگر آنها را معجزه نمی دانیم.در زندگی همه ما اینها هست  و یا چیزهای دیگریست که فقط خودمان میدانیم. (فقط اسمها فرق میکند)  چرا اینها را معجزه نمی دانیم ؟ چرا در انتظار معجزه بزرگتری هستیم ؟ چرا فکر میکنیم چیز دیگری باید به ما و زندگی مان معنا و مفهوم ببخشد؟! چرا مثل دخترهای نوجوان در انتظار شاهزاده ای با اسب سپید هستیم ؟!

 

کسی نیست، بیرون خبری نیست ، کس دیگری نیست. باید اینرا با همه تلخی اش بپذیریم.قبل از اینکه لازم شود قیمت بزرگی برای درک آن بپردازیم.همه چیز در درون توست.همه کس خود توئی ، چیز دیگری نیست ، کس دیگری نیست ، باور کن ...

 

معنای زندگی اینست که تو جاودانه ای، حتی اگر نتوانی در آن طرح (keo  ) برای کسانی که پنجاه هزار سال بعد زندگی میکنند از خودت و زندگیت بنویسی.

 

 مهم نیست کجا هستی ،در چه زمان و شرایطی زندگی میکنی ، مهم نیست که چقدر زندگیت آرام یا دشوار است.

 

 مهم اینست که هستی و در هر زمان و مکانی که قرار داری بهترین کاری را که در آن لحظه بنظرت درست میرسد انجام بدهی. مهم اینست که جرات داشته باشی مسئولیت کارهایت را بر عهده بگیری و خودت را مسئول حل مشکلات و پاسخ به سوالات خودت بدانی ،

 

مهم اینست که بتوانی خودت را و دیگران را ببخشی و دوست بداری.

 

مهم اینست که بهانه ای برای بزرگ شدن و دوست داشتن پیدا کنی، همین ...

 

 زندگی کن، احساس کن، از اینکه آسمانی آبی را میبنی بر خود ببال، از اینکه گلهای رز به این زیبائی و عطرو بو هستند لذت ببر، از اینکه با دستهایت می توانی خنکای آب را لمس کنی احساس نشاط کن، ...از اینکه ستاره ها به این زیبائی میدرخشند شاد باش. بهانه ای بتراش ، دلیلی برای شادی پیدا کن.بهانه ای برای دوست داشتن و دوست داشته شدن پیدا کن  حیف است ، فردا خیلی دیر است ، فردا که نه، همین چند لحظه دیگر هم دیر است  ... نزدیک اذان است ، باید بساطتت را جمع کنی و دوباره وضو بگیری تا روشن شوی، تسبیح کجا از دستم افتاد؟ داشتم برگها را میشمردم ، حتما  باز زهره آنرا زیر پتوی بابایش قایم کرده است ، امان از دست او! اگر گذاشت ما زندگیمان را بکنیم ؟! ...

 

فعلا خداحافظ   

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak