فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

حس سرد ضریح

 

دلم خیلی گرفته است .فردا روز میلاد ضامن آهوست و من آنچنان دلم برایش تنگ شده است که نمیدانم چه باید بکنم .کاش میتوانستم شعری برایش بگویم.

 

باز کبوتر دلم میل حرم نموده است...

 

یاد روز اول سال بخیر . به حرم رفتیم ،هیچ جا بما اجازه ایستادن ندادند ومن در حالیکه بچه ها کنارم و زهره که بیمار و تبدار در بغلم بود جلو و جلوتر رفتیم . حرکت کن ... نایست ... و ما همچنان میرفتیم، ...  هیچ جائی برای نشستن نبود ، هیچ جائی برای ایستادن نبود ...  وما رسیدیم . دیگر کسی نبود که بگوید حرکت کن !

 

 و من سرمای ضریح را با صورت و دستهایم احساس میکردم . چقدر زیبا بود ، چقدر آرامش بخش بود ، چقدر راحت میشد حرفها را به امام گفت . او به ما اذن دخول داده بود  باورم نمیشد. به ضریح رسیده بودیم ! عطر گلاب همه جارا پرکرده بود ، همه جا میدرخشید ومن به قطعه ای از بهشت مجسم نگاه میکردم ...

 

با امام چه گفتم ؟ نمی دانم !  چرا باید بدانم ؟ چرا باید بگویم ؟ ولی میدانم که همه دلتنگیهایم آرام گرفت .

 

 امام به من چه گفت ؟  نمی دانم ولی میدانم که آرام شدم .

 

کاش آن زمان تا ابدیت ادامه داشت ! کاش زمان می ایستاد . دقایقی که آنجا بودم برخلاف تصورم اصلا کوتاه نمیگذشت  ومن همه لحظه ها ، ثانیه ها و دقیقه ها را با همه وجود احساس میکردم.  زمانیکه آنجا بودم به اندازه ماهها و سالها زندگی کردم ... راست میگویند که در بهشت زمان مفهوم ندارد...

 

عید بود و ما مهمان امام مهربان !  نمیخواستم برگردم . میگفتم کاش برای همیشه اینجا بمانم . به کجا برمیگشتم ؟ من طاقت دوری ندارم ، من نمی توانم دور از پاکیها و زیبائیهای حرم بمانم . من تحمل شهر و دیار غریب خود را ندارم . چرا باید برگردم ؟

 

من خسته ام ! من گرفتارم ! من از اینهمه جدائی خسته ام !

 

امام میداند ، امام شاهد است ، امام صبور است ، امام محرم راز است ...

 

امام میداند که من خیلی زیاد زندگی کرده ام . امام غربت را میشناسد، امام با درد و رنج آشناست ، امام تنهائی را میفهمد، یک لحظه به ذهنم رسید منهم ممکن است همان لحظه و همان جا شهید شوم درست مثل آن سال که در حرم بمب گذاشته بودند و زایران به کبوتران پیوستند. دلم بحال بچه هایم سوخت و ازاین فکر منصرف شدم . خودخواهیست که بخاطر عشق به شهادت و ماندن همیشگی در پیش امام تعداد زیادی زایر شهید شوند...  بعد فکر کردم امکانش هست که همین جا و همین لحظه عمرم تمام شود و زائر همیشگی امام باقی بمانم ...

 

چشمهایم از نور چلچراغ سبز بالای ضریح برنمیگشت . وجود امام را مانند نسیمی دل انگیز و مطبوع احساس میکردم . مطمئن بودم مرا میبیند و حرفهایم را میشنودو جواب سلامم را میدهد.

 

شاید با مرگ در کنار امام برای همیشه راحت میشدم، شاید از یکعمر نگرانی خلاص میشدم . شاید از اینکه نمیدانم در کجا و چه زمان و چه حالی بسوی خدا میروم رها میشدم و در زیباترین  زمانها و مکانها و در کنار امام مهربانی که کبوتران و آهوان را  نیز پناه میدهد، از تمام تصورات سهمگین مرگ و جان کندن خلاص میشدم .

 

 اما باز نگرانی بچه ها رهایم نکرد، آنها هنوز کوچکند و نیاز به مراقبت دارند، سید مریض است ، مادرم ، پدرم ، خانواده و دوستانم ... نگران و ناراحت میشوند.

 

چقدر تلخ است بخاطر زندگی و راحتی دیگران ، زیباترین چیزها را برای خودت نخواهی. تفکرات مرگ را رها کردم و دوباره به درددل با امام پرداختم ...

 

یادم نیست چه گفتم ، نمیخواهم یادم بیاید ... مثل یک رازی بزرگ و سری عزیز که حتی خودم هم نمیخواهم آنرا بدانم ... برخلاف صحن و اطراف حرم ، ضریح چقدر آرام بود ، میخواستم آنچنان هرچه زیبائی و نور و لطافت در آنجاست را احساس کنم که برای مدتهای مدید در خاطرم باقی بماند.

 

راستی امام میخواست چه عیدی بمن بدهد؟!  منکه برایش لحظه ای پیشتر ، همه وجود و جانم را داده بودم ( هرچند مجبور به انصراف شده بودم !) ولی بهرحال دل کنده بودم . امام مرا در اولین روزخدا و اولین دقایق سال نو به نزدیکترین خانه اش راه داده بود ... در حالیکه تصور زیارت در آن زمان و مکان برایم محال بود. چقدر  همه دعاها برای همه کسانیکه می شناختم بنظرم کوچک وسبک بود . باید از او چیزی بزرگ میخواستم که شایسته عیدی او باشد ، اما حیف که آنرا نمیشناختم .

 

همه دعاها برای خانواده ، دوستان و حتی خودم ، همه چیزهای خوب برای زندگی دنیا و آخرتشان بنظرم ناچیز و کوچک میرسید .آرزو میکردم مانند کبوترهایش بتوانم دور آن گنبد طلا چرخ بخورم و با دستان و صورتم آنجا را احساس کنم .

 

ضریح چقدر سرد بود ! شاید من خودم نبودم ، کسی دیگر بود که از درونی ترین و مهربانترین و پاکترین لایه های وجودی من با امام حرف میزد  ومن مسحور حرفها و دردلهایش بودم . حرفهایش چقدر برایم آشنا بود ! گوئی از پنهانترین رازهای من آگاه است ومن تصور میکردم امام چگونه او را خواهد پذیرفت و چگونه آرامش خواهد کرد؟ اکنون بیش از 9 ماه از آن روز میگذرد ومن هربار با خودم تنها میشوم به یاد آن لحظه و آن روز می افتم که آنچنان به ضریح می نگریستم که گوئی برای همیشه میخواستم در خاطرم باقی بماند.

 

 از آنهمه شور و اشتیاق و راز و گفتگو تنها برایم حسی مانده است ،

 

 حسی غریب ! حس سرد ضریح ، بوی عطر بهشت و احساس بودن در بهشت هرچند برای لحظاتی کوتاه ...

 

کاش هرگز باز نمیگشتم ، دلم را آنجا جا گذاشته ام ...

 

 

باز کبوتر دلم میل حــــــرم نموده است              در دل خوش خیال من میل کرم غنوده است 

 

کاش بسان آهوی ، می رمیدم بسوی او               یا که چونان کبوتران ، میپریدم  به کوی او

 

آهو و کفتری نی ام ، مرغ پیمبری نی ام               زائر خسته ایست دلم ، میل حرم نموده است . 

 

 

 

 

    8 و35 دقیقه -  روز چهارشنبه 23 آذر 84 شب میلاد امام رضا ( ع )

 

                                اردبیل - فریبا احمدی 

 

 

 

                        حرم در آسمان در آرزوی زیارت

 

 

دیشب ، بعد از احیا ، خواب عجیبی دیدم ، البته اکثر آن بیادم نمانده است ، فقط دو تصویر از خوابم بیادم آمد.

حرم امام رضا در آسمان ! باورم نمیشد ، وای که چقدر زیبا بود ، چقدر باشکوه بود ، دقیقا درست بالای سرم در آسمان ،  حرم زیبای امام هشتم را دیدم ، به سید هم نشان دادم . ومن با چنان شوقی به آن نگاه میکردم که قلبم از شدت شوق و شعف میخواست از جا کنده شود . لحظه ای از آن چشم برنمیداشتم ،

 

 ابرها در اطراف ضریح بودند و من بخود میگفتم : پس برای همین است که ضریح اینقدر سرد است ، ابرها آنرا سرد میکنند . حرم هرلحظه به رنگی و جلوه ای خود را نشان میداد و من چشم از آسمان برنمی داشتم و حتی پلک هم نمیزدم ...

 

بعد از آن گنبد زیبای خضرا را دیدم،  تصویر از حرم  رضوی برگشت و قسمتی از قبه رسول اکرم ( ص ) را نشان داد ، اطرافش اول خاکی و کهنه بود اما خود حرم به همان سبزی و زیبائی که همیشه آنرا  تصور میکردم با همان گنبدهای سبز می درخشید.

 

وای خدایا ! چقدر دلم برای زیارت تنگ شده است ! چقدر دلم برای طواف و چرخش در حرم تنگ شده است . از اردیبهشت امسال که آنچنان به حرم نزدیک بودم که مانند خواب و رویا برایم میماند و سروروی خود را بر حلقه های سرد و متبرک آن کشیدم ماهها میگذرد ،

 

 ماهها که نه ! شاید سالها و قرنها ست  که دلم برای ضریح تنگ شده است . عطر ضریح ، بوی ضریح ، رنگ ضریح ، نور ضریح ... حس سرد و خنکی که در کنار ضریح در قلب و روحم جاری میشود ...

 

 آه  ای امام ضامن آهوان ! امام غریب و مهربان من !

 

 نمیدانم چرا از دیدارت محروم شده ام ! نمیدانم چرا  دل تو برای مهمان غریب و تنهایت تنگ نمیشود؟ قبلها من حرمها را در خواب میدیدم اما دیگر حتی در خواب هم نمیتوانم آنها را ببینم . خدایا ! من حتی به خواب زیارت هم راضی هستم . مرا از آن امامان بزرگ و مهربان جدا مکن !   امام تنهاست ! امام غریب است ! امام می بیند ! امام می شنود ! امام سلام مرا میشنود ! امام دعاهای مرا میشنود ! امام دستهای مرا بر ضریحش احساس میکند ! امام به صداهای گریه ها و ناله های قلبم گوش میدهد ، امام مرا می فهمد ، امام مرا آرام میکند ، امام مرا به ادامه زندگی امیدوار میکند ، امام دردهای مرا میشوید، امام غمهای مرا از قلبم پاک میکند ، امام شکوه های بی انتهای مرا از درد جدائی خاموش میکند .

 

امام مهربان است ، امام زنده است ، نور امام همه جا حضور دارد ، روح امام همه جا حضور دارد. عطر امام را از لحظه ای که نیت سفر به مشهد میکنیم احساس میکنم . در تمام طول راه ، مسیر طولانی اردبیل مشهد ، باران و برف ، سیل و کولاک ، آفتاب و مهتاب ... همه را به عشق امام طی میکنیم. سید عاشق امام است او لحظه ای چشم بر هم نمیگذارد و با همه خستگی و بیماریش عاشقانه میراند.

 

دلم برای امام تنگ شده است ... دلم برای زیارت تنگ شده است ... دلم هوای ضریح میکند ... چرا اینقدر از امام دور مانده ا م ؟

 

 شاید از زیارت من خوشش نیامده است ، شاید دعاهای مرا دوست ندارد ، شاید گریه های من آزارش داده است ! شاید از دعاهای من خسته شده است ! شاید دیگر نمیداند با من چه کند ؟ نه ... نه ... نه ...

 

 او امام مهربان است ، او ضامن آهوان بیابان است . او مهمانهایش را از هرکجا و با هر رنگ و زبان می پذیرد .

 

شاید میخواهد کاری کند تا من درد دوریش را بیشتر احساس کنم  و دلم بیشتر برایش تنگ شود ... نمیدانم ، هیچ کدام را نمیدانم ، فقط میدانم که رمضان است ومن دلم تنگ است ... باید به سقا خانه بروم ... باید به مسجد شاه سلیمان و سقاخانه  حضرت ابوالفضل (س ) بروم ...

 

 

59/14  دقیقه  - یکشنبه 21 رمضان 23 مهر 85

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak