فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام ،سلام،سلام ... عیدهایتان مبارک! شعبان! قربان ، غدیر ! همیشه در عید، همیشه به انتظار، به انتظار عید، همیشه به خوبی! اگر مرا بپرسید ملالی نیست جز دوری شما! من کجایم ؟ نیستم ، باید بروم . به کجا ، کی ؟ مهم نیست ... رها کنید ...  برمی گردم  ... میدانم الان هم بودنم با نبودنم زیاد توفیری ندارد. حیف که  نمیتوانم به دوستهای جدید و قدیمی ام سر بزنم . نمیتوانم پیامهای زیبا و پرانرژی برایتان بگذارم . نمیتوانم آنطور که دوست دارم و آنطور که شایسته است پاسخ پیامهایتان را بنویسم. ببخشید.. خودم میدانم . شاید بایستی چند ماه قبل منهم همان کاری را میکردم که مادر مهربان گلشید و کوشا کرد.( هرچند خودم هم مرتب از او میخواهم که برگردد.) شاید هم باید بعدا اینکار را بکنم. .. نمی دانم چرا نتوانستم ... راضی ماندم به این سرک کشیدنهای گاهگاهی ! فکر نکنید چیزی ننوشته ام. پستهائی نوشته بودم ،تاریخشان که  میگذشت ،از ارسال آنها منصرف میشدم . گاهی بخودم میگویم چرا باید بنویسم. بعد جواب میدهم چرا نباید بنویسم؟ بنظرم نوشتن دلیل و نشانه حیات است . البته میتوانی نوشته ات را  پاره کنی ، به کسی نشان ندهی ، در دفتر خاطراتت مخفی کنی و یا نه در وب بگذاری و  به همه عالم و آدم نشان بدهی .البته باید گفت : همه چیز را نباید و نمیتوان در رسانه ای عمومی نوشت. حتی شاید بخودت هم نخواهی بگوئی . حرفهائی هست برای نگفتن ! حرفهائی است برای ننوشتن ، حرفهائی شگفت ، زیبا ، اهورائی و ارزش هر انسان به اندازه حرفهائی است که برای نگفتن دارد.

دوستان در پرده میگویم سخــن             گفته خواهد شد به دستان نیز هم

چون  سرآمد دولت شبهای وصل             بگذرد ایام هجـــــــران نیزهم

اما در نهایت چیزی که مهم است و بسیار هم مهم است این است که بنویسی! حتی اگر برای هیچکس دیگر هم مهم نباشد... شاید فکر میکردم نوشته هایم موثر نیست ... ولی چرا باید بخواهم  موثر باشم؟ چرا باید بخواهم که همه  مانند  من باشند یا مثل من فکر کنند!  یادش بخیر دورانی که می خواستیم و میتوانسیم دنیا را عوض کنیم!

باید بنویسم ،حرفها بسیار است . دلم برای خودم تنگ شده است! یادش بخیردوران دانشجوئی در خوابگاه دوستی داشتم بنام گلی ،گلچهره . چشمهایش به سیاهی شبق بود، هروقت به سجده میرفت نگران بودم که بلند نشود. هروقت حالش دگرگون میشد . میگفت دلم تنگٌ  دلم تنگٌ دلم تنگ ...و من حافظ بازمیکردم تا چیزی بگوید که آرام شویم .

دردم از یار است و درمان نیز هم              دل فدای او شد و جان نیز هم

اینکه میگویند آن خوشتر زحسن                یار ما این دارد و آن نیـز هم

دوستانم کجاهستند ؟ فریده ، مریم ، عصمت ، عذرا ، محبوبه ، اکرم ؟... بعد از آنها هرگز مانند آنها را پیدا نکردم . چه کسی جز من آنها را میشناسد؟... از دلتنگی میگفتم ، به کجا رسیدم ؟!

داشتم میگفتم . فکر میکنم آخرین کامنتهایم به آنجا رسید که قرار شد بروم  بمناسبت سالگرد شهدای دانشجو نمایشگاهی از آثار آنها راه بیندازم . با سختی و مصیبت و بدبختی بسیار اینکار را کردیم . کاش شماهم اینجا بودید و میدیدید: قران خونین شهید برزگر ، قران ترکش خورده شهید صبور ، اورکت سوراخ شهید پیرزاده ، پلاکارد شهید ایرانی که خود اطلاعیه تبریک خبر شهادتش را نوشته بود ووو عکسها ، نوشته ها و وصیتها ... آنجا ماندم ...، آنجا جا ماندم ، چقدر خوب بود آنجا، بی هیچ رنگ و ریائی ، بدون هیچ خوف و ترسی ، بی هیچ حزن و اندوهی ، نه نگران آینده اند ، نه هراسان از گذشته ، خوابهایشان از بیداری ما بیدارتر است و مرگشان از زندگانی ما زنده تر!  لبخند از چهره شان گم نمیشود.  به کسی جز خویش شبیه نیستند . دانشجوها خیلی کمک کردند، بعضی از هماهنگیها و پیگیریها هم بعهده من بود . همه غرفه ها و خیمه ها در مسجدامام علی (ع) دانشگاه  درست شده بود .فقط  تعدادی عکس و مقوا آماده نبود،چند تا از عکسهای شهدا  را برداشتم تا قبل از آمدن کسی ،سریع روی مقواها بچسبانم . فکر میکردم سالهاست که این عکسها را میبینم  و لااقل روی من یکی تاثیری ندارد. نفهمیدم چند دقیقه گذشت که من دیگر خودم را گم کردم . دیگر خودم را نمیشناختم . کسی بود در من که میگریست و همه دردها و اشکهای خود را سرریز میکرد . چقدر دلم برایشان تنگ شده بود برای پاکیها و خلوصشان ، برای استقامت و یکرنگیشان ، برای همه چیزهای خوبی که داشتند و الان فقط یادگارها و عکسهائی از آنها باقی مانده بود.براستی چرا نمی توانستم یکی ازآنها باشم؟... فکر میکنم علیرغم همه بوقها و کرناها ، شهدای ما بالاخص شهدای دانشجو ،آنها که بهمراه شهید حسین علم الهدی در هویزه به شهادت رسیدند در غربت و مظلومیت خاصی بسر میبرند و کوتاهی فراوانی به آنها میشود . چرا کسی آنها را نمی شناسد؟ چگونه یک جوان در سنین کم به آن حد از معرفت میرسد که میتواند شکنجه گر خویش را ببخشد! بوی خاک بگیرد و تنها چیزی که از او به یادگار بماند دستنوشته و نهج البلاغه اش باشد...

از آنزمانها سالها گذشته است ، اما کمتر از یکماه پیش همانروزها که خیلی مشغول بودم ، از خبر شهادت یکی از وبلاگنویسان نیز مطلع شدم، سزار امپراطور سرزمین آبی ، شهید دانیال ، پزشکی که براثر عوارض شیمیائی بعد از مدتها رنج و سختی به شهادت رسید...می خواستم چیزی برایش بنویسم که نتوانستم . چقدر دشوار است صبحت کردن در باره آنها ! چقدر زیبا و غم انگیز بود خواندن پیامهای دوستان سزار در دوری او ...

چیزییکه برایم از آن یادها و برنامه ها و نمایشگاه  ماند، فقط یک احساس بود ، حسی دوباره برای زندگی، برای عشق ، برای ماندن ، برای ایستادن که بقول خود علم الهدی تا آنجا که خسته  نشده ایم کارمان مقاومت است و بعد از آن استقامت ! بعضی از کسانی که برای بازدید آمده بودند مخصوصا دانش آموزان ، دیدن آن صحنه ها برایشان خیلی موثر بود  ، گریه میکردند. دوست نداشتم باعث گریه آنها شوم . فقط میخواستم بدانند و ببینند. یکی از آنها که نگرانی مرا دید جلو آمد مرا بغل کرد و گفت : خانم ، بخدا ما نمیدانستیم ! بخدا ما اینطوری نمیدانستیم . چرا بما نگفته اند ، چرا بما نشان نداده اند ، ما اصلا نمیدانستیم ! ما بخاطر این گریه میکنیم که چرا نمیدانستیم سوال بزرگیست چرا درست به آنها نمیگوئیم ؟

من میدانستم که بچه ها آنقدر پاک ومعصومند که اگر بدون واسطه ما ، با شهدا روبرو شوند ، همه چیز را خود میفهمند کاش در آنجا میماندم و هرگز بیرون نمی آمدم .

خیلی غم انگیز شد نه ؟ خب پس بهتر است یک خبر خوب به شما بدهم که آنهم بیربط با این مقوله نیست . مقاله ای به جشنواره کشوری بزرگداشت شهدای دانشجو فرستاده بودم که خوشبختانه  بعنوان یکی از چند مقاله برتر انتخاب شد . حال حدس بزنید که جایزه اش چه بود؟ لوح و هدایای ارزنده و بکنار ، چیزییکه من بسیار دوست داشتم . تندیس ویژه جشنواره بود ، نخل بلورین در کنار عکس علم الهدی خیلی خوبست نه؟ میدانید بهتر از آن چیست ؟ خوانندگان قدیمیتر شاید یادشان باشد در یک از پستهای قبلی که لوح زرین فعالیت برای بانوان را سال گذشته گرفته بودم ، نوشته بودم ( حیف که تندیس نداشت !)بالاخره تندیس اولین جشنواره شهدای دانشجو بمن رسید.متوجه منظورم میشوید ؟ یادتان هست که میگفتم بشدت مواظب حرفهایمان باشیم ( پستهای کلام تو عصای توست) .بقول پائولو کوئیلو  هرسخنی که خودآگاه و یا ناخودآگاه بر زبانمان جاری میشوددر واقع وردی جادوئی است که تمام کائنات و جهان را بسیج میکند تا ما به آن برسیم .

مثلا من به محمد مهدی آقاپسر کوچولوی حاج حمید که مرا به جشن تولدش دعوت کرده بود گفته بودم قبلا اینجا زیاد برف میبارید.امسال اردبیل جز یکی دوبار برف نیامده بود، چشمتان روز بدنبیند برفی آمد که بیا وببین ! کولاک! چند روز مدرسه ها تعطیل شدند.ولی برای روستائیان و کشاورزان خیلی خوب شد. ما هم رفتیم سراغ برفها ! بیاد بچگیها ... و حسابی کیف کردیم  و کلی هم مریض شدیم .حالا اگر من میدانستم با حرف من که اینجا دیگر برف نمیاید اینطوری میشود یکی دوماه پیش مینوشتم ! البته این حرف بیشتر شوخی بود ولی قصد مهمی داشتم .الغرض !حرفهای خوب بزنید و چیزهای خوب بخواهید تا اتفاقهای خوب و خواستنی برایتان روی دهدچون همیشه ذهن و مغز ما دقیفا با همان تصورات و تصویرهائی که خودما یا دیگران در باره خود یا دیگران به او میدهیم و میدهند برنامه ریزی میشود و خواسته یا ناخواسته بر طبق همان پیش نویسها عمل میکند . این مسئله در مورد کودکان که ذهن پاکشان چون آئینه شفاف است و هنوز به دنیای پررنگ و ریای بزرگترها وارد نشده اند. بسیار صادق است و معمولا آنها همان چیزی میشوند که پدر ومادرشان در باره آنها تصور میکنند و آنها را  به آن نام می نامند...

برگردم به سلام اول! شاید تعجب کرده باشید که چرا  من  نیمه شعبان را هم تبریک گفتم ! اینکه چه ارتباطی است بین غدیر و شعبان . دلیلش به غدیر برمیگردد. نیمه شعبان امسال (29 شهریور ) هفتمین دوره ختم روزانه قران را بنام ( ختم کوثر) شروع کردیم. روزی یک حزب (4/1جزء) ،درطول 4ماه 120 حزب در 120 روز که الحمد لله شب عید غدیر (29 دیماه)  به اتمام رسید در این 4ماه حدود یکهزار نفر از دانشجویان ، اساتید ، کارکنان و حتی بعضا خانواده ها ی آنها شان روزانه یکحزب قران  تلاوت کردندتا لااقل جند دقیقه ای با کتاب نور و هدایت ارتباط داشته باشند . باتوجه به اینکه همه حزبها و جزئها هرروز توسط همه ثبت نام کنندگان  قرائت میشد، عملا هرروز ختم قران داشتیم و هر شخص نیز بعد از 4ماه یک ختم کامل شخصی انجام میداد.با توجه به اینکه قرائت و خواندن ترجمه و مفهوم یک حزب شاید بیش از 10 دقیقه طول نکشد مخصوصا برای کسانی که گرفتاریهای فراوان روزمره فرصت و مجالی به آنها نمیدهد این برنامه ختم که چند سالیست در دانشگاه ما اجرا میشود فرصت مغتنم و عملا توفیقی اجباری است برای تلاوت .... تلاوت قرانی که نامش خواندنیست اما نمیخوانیم . ویا نمیفهمیم و یا تفسیرش و عمقش را متوجه نمی شویم و یا عمل میکنیم . شاید حتی یک آیه و فقط یک ایه برای هدایت ما کافی باشد: الم یان للذین آمنوا ان تخشع قلوبهم ... آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مومنا ن بلرزد و خشوع پیدا کند؟؟  ختم امسال ما نام مبارکی داشت ختم کوثر، به یاد و نام  عذرای بتول  حورائ انسیه ، زهره ی زهرا ، ام ابیها ، کوثر طه ، فاطمه زهرا سلام الله علیها...

اینکه چه ارتباطیست بین زهرا وغدیر و یا زهرا و شعبان و یا ختم قران و زهرا (س) بدرستی نمیدانم . فقط میدانم که او نیز مانند امام علی (ع)،  قران است قران ناطق . چقدر دلم میخواست آنچه را که سالها پیش در اولین پستهایم در خصوص فاطمه زهرا ( س) و شب قدر نوشته ام. دوباره برای دوستانم بنویسم البته پستم طولانی میشود، اما یک عیدیست برای دوستان( آنها  که عیدها را تبریک گفته بودند ویا  آنها که نیستند تا بگویند ) در مدتی که در حضورتان نیستم و یا هستم ولی توفیق نوشتن برایتان را ندارم .

مثل همیشه به دعاهایتان بسیار نیاز دارم ، فراموشتان نمیکنم . برای دوستان جدید و قبلی ام تمام آرزوهای خوب و محبتهای رنگین و بی شائبه را نثار میکنم  و مجددا از اینکه فرصت و امکان دیدار و نوشتن پیام و یا جواب آنرا ندارم عذر میخواهم. دلم برایتان تنگ میشود.

دل میرود زدستم صاحبدلان خدارا !

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٤ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak