فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

نامه ای به بهشت

                                                              برسد به شهید رضا مرادی

 

رضا جان ،ای مهر رخشان خاطرات من!

هرگز تو را از یاد نمی برم،تو را و آن حفره زیبای گلوله را که دری از بهشت بر گونه راستت گشوده بود و آن شب را که شب آخر تو بود و من نمی دانستم ،در کانالهای دژ اول ،کنار سنگر بی سیم،زیر رگبار آتش،کنار آن کاتیوشای آتش گرفته گیج که دیگر دوست و دشمن را از هم تشخیص نمی داد.

می پنداشتم که کره زمین به آسمان دیگری کوچ کرده است.آسمان همان آسمان بود و زمین همان زمین،اما« من » نه این « من» بودم که اکنون از سرمای شهر و از عمق دره های یخ بسته قلبهای مرده، به تو پناه آورده ام.

من نه این من بودم که به تو پناه آورده ام...

آیا دیگر اذان صبح شب را نخواهد شکافت و طلعت ستاره سحری بر افق شهر نخواهد درخشید؟!

رضا جان!

چه خوبست که خفـاشها دستشان به آسمـان نمی رسد،اگـر نه تو را و دیگر ستاره های کهکشان راه مکه را می چیدند و چلچراغهای قصرهای بهشتی را می شکستند.

چه خوبست که آنها نمی توانند تابلوهای کوچه ها و خیابانها را بکنند و راهیان کربلا را به دیار گمگشتگان فراموشی تبعید کنند،اگر نه می کردند.

رضا جان!

کوچه دیگـر تو را به یاد ندارد ، اما مـی داند که چیزی فراموش کرده است.خیابان حتی به خاطر نمی آورد که چیزی را فراموش کرده باشد و شهر در عمق غفلت،اوهام زمستانی خویش را به نمایش گذاشته است.

جنگ را دوران غمبـاری می خـوانند که گذشته و یادگاران جنگ را ثمـرات یک نسل تلف شده می پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده،من و تو هستیم رضا جان!و همه آن بسیجیان عاشقی که ملازم  رکاب آل کساء در سفر معراج بوده اند.من که نه!« تو» رضا جان! تو و حاج همت و کریمی و دستواره و علیرضا نوری و حسین خرازی و عاصمی و... همه آن یکصد هزار ستاره کهکشان راه مکه.

در نظر آنان ، این عشق و دلباختگی کربلائی ، « خشونت » می نماید و آن جذبه های شهوانی سخیف « عشق» و می گویند که این « عشق » باید جایگزین آن « خشونت » شود!

آن که با عقل کج افـتاده خویش می اندیشد ، از کجا بداند که « عشق کربلا» چیست و آن آزادی و استقلال که ما در پی آنیم چگونه محقق می شود؟ باید هم، کربلا را آرمان تحقق نیافته بنامد.

و مقصودشان از آن دوری غمبـاری که گذشته است دورانی است که عهد ازلی انسان در خون مردترین مردان و عاشقترین عاشقان و عارفترین عارفان تجدید می شد و از آن عهد است که

شقایق«سرخی» می گیرد و  « آسمان» رفعت می گیرد و « زمین» وسعت ...

رضا جان!

آنها که چشم باطن ندارند تا تحقق آن آرمانها را در« تو» ببینند وتو  را درآن «لازمان»و«لامکان» در بالاترین معراج حیات طیبه اخروی عندالرب و مرزوق به نعمتهای خدائی و ما را در این میقات «احدی الحسنین » ،شکست یا پیروزی چه تفاوتی می کند آنجا که عمل به تکلیف کرده ایم؟

آنها چه می دانند رضا جان!

چه جنگ باشد و نباشد، راه من و تو از کربلا می گذرد.باب جهاد اصغر که بسته شد،باب جهاد اکبر که بسته نیست!

« بگذار کرمها در باتلاقهای پائیزی خوب پرورده شوند و زمین و آسمان خود را در همان لجنزار عفن بجویند» ...

رضا جان!

هرگاه در قرآن وصف بهشت می خواندم که « لاتسمع فیها لاغیه » و یا « لایسمعون فیها لغواً ولا تاثیما» در شگفت می آمدم که مگر هرزه شنیدن و زخم زبان چه دردی دارد که بهشت را  اینچنین ستوده اند: « جائیکه در آن لغو و تاثیم به گوش نمی رسد »

حال در می یابم رضا جان! ای شمس آسمان آبی دل من!

کاش مرا نیز در منظومه خویش می پذیرفتی و می کشاندی و با خود می بردی.

سید مرتضی آوینی

 

  

 

 

    

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak