فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

                              سلام علینا من عند ربنا ! سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار

              چون قلم  اندر نوشتن   می شتافت                       چون به عشق آمد قلم برخودمیشکافت

              چون سخن در وصف این حالت رسید                      هم قلم بشکست و هم   کاغذ درید ! !

 

ظاهرا نباید زیاد از عشق و این جور چیزهای خطری ! حرف زد یا نوشت . چون یکدفعه سر قلم کج می شود و یا مثلا رایانه قلمش حذف میشود و از نوشتن باز می ماند . حالا خوبست که خدائی ما خیلی چیزهای کلاس بالا و مهم نمی نویسیم والا چی میشد ؟!

سلام و سلامها بر همه بندگان خوب و مخلص خدا ،بر همه دوستان و عزیزانی که نگرانشان کرده ام ( هرچند احتمالا به این غیبتهای کم و زیاد من تا حدی عادت کرده اند)باید خیلی مراقب حرفهایم باشم . در پست قبلی آرزوئی کرده بودم ( کاش همیشه در رمضان می ماندیم ) حال من اصلا منظورم این نبود که دیگر بعد از رمضان  هیچ چیزی ننویسم بلکه همینطوری الکی گفته بودم که کاش همیشه در حال و هوا ی زیبا و دوست داشتنی ماه صیام باقی می ما ندیم

چه شد ؟! هیچی ، حال و هوا که رفت پی کارش . چیزی که ماند عدم امکان نوشتن بعد از رمضان ! من خدائی منظورم اون نبود ولی خب چه میشود کرد ؟ بسیار مراقب فکرها و آرزوها و حرفها و حتی خیالهائی که از دلتان میگذرد باشید. منکه  هر چه به فکرم می آید به سرم می آید!

حالا چرا نبودم ؟ زیاد مهم نیست . دهها دلیل کوچک و بزرگ که هیچکدام کافی نیست !  دلیل هزارم بقول آن سرباز که پرسیدند چرا شلیک نکردی گفت به هزار و یک دلیل . اولش هم اینکه توپ نداشتم ! دلیل اول و آخر منهم قطعی و خرابی پرشین و رایانه و اینترنت است . اصلا یکجورهائی این ویروسها با رایانه من مشکل دارند به احتمال قریب به یقین کار انگلیسهاست ! شاید هم ایادی استکبار جهانی که نمیخواهند من با این قلم فصیح و شیوا پرنویسی کنم.

از شوخی گذشته  رایانه ام خرابست حالم خرابتر ! (نه ! نه ! نه !) حالم خیلی هم خوبست . باید حواسم جمع باشد ! این چند ماه خیلی کار داشتم کارهای کوچک ، کارهای بزرگ و کارهای خیلی بزرگ . چه اهمیت دارد که کسی به این کارها اهمیت نمی دهد؟! هرکدام از آن کارها را میشد یک صفحه اطلاع رسانی در وبلاگ کرد . یک همایش بخاطر شهدای دانشجو در سالگرد شهدای هویزه 14دی. پاسخی بود به زهیر و آن عکسی که من فهمیدم چرا آنگونه نگاه میکرد والتماس دعائی بود به  حاج رضا ، یک برنامه ختم روزانه قران ((ختم انتظار )) با شرکت 700 نفر از دانشگاهیان اعم از دانشجو و کارمند و هیات علمی و شاهد و ایثارگر و... از نیمه شعبان تا دهه فجر ،(جای آقا یوسف خالی!) میخواستم گزارش مفصل هردورا بنویسم (البته اولی را به وبلاگ شهدا ی زهیر ارسال کردم ) و پست کنم  آن رگ عوامم نگذاشت گفت حیف است (ماند )، دو مقاله نوشتم یکی در باره روشهای برگزاری مراسم یادمانها و همایشهای تکریم از شهدا که منتخب شد و در کتاب ویژه همایش فرهنگ ایثار و شهادت به چاپ رسید و مقاله دوم آسیب شناسی فرهنگ ایثار و شهادت است که اخیرا تمام کردم . استاندارد را هم که معیت با شورو شوق نوشت و سایت optiran و اپتومتری خراسان هم جز اخبار ویژه نوشت اولین استاندارد مصوب لنزهای اپتیکی در ایران بود که تنها اپتومتریست مدافعش من بودم آنرا هم ننوشتم ازبس بچه مثبت و خجالتی هستم رویم نشد !( اینها کارهائی است که دوست دور از وطن ما سید اپتومتریست و معیت و علیمیرزائی را خیلی خوشحال میکند). در دهه فجر امسال نیز نیز بعد از ده سال بالاخره فهمیدند من چه بچه خوب و فعالی هستم و یک لوح زرین ( حیف که تندیس نداشت !) بابت  هموار کردن راه صعب رشد وکمال دختران و زنان  (واقعا که برای خانمها کار کردن خیلی مشکل است )و فعالیتهای بی شائبه در امور بانوان توسط وزیر کشور و مشاور وزیر و رئیس جمهور در امور بانوان به من هدیه دادند ( احتمالا مامان گلشید و کوشا سرکار خانم قاسمی از این مسئله خوشحال شوند ) .مقاله رنگها را هم که مدتها بود رویش کار میکردم تمام کردم  با یک مقاله منتخب عالی از اسکاول شین  با سلام و صلوات بعد از ششماه ( واقعا که معرکه است! ) هرکدام از اینها را میشد بصورت یک صفحه و بلکه صفحات زیادی در وبلاگ نمایش داد! خلاصه برای همه و بخاطر خشنودی هرکسی کاری کرده ام ! ظاهرا فقط برای خودم هیچ کاری نکرده ام . زیادی دارم در کتابهایم غرق میشوم . همه جا پر از کتاب شده، مطب ، دانشگاه ، منزل .از خواندن خسته نمیشوم مشکل اصلی اینجاست که اصلا وقت ندارم ! ولی برای خواندن وقت کم نمی آورم !! نمیدانم چرا اینروزها نمیتوانم زیاد یا ( حتی کم ) بنویسم. البته مشکل اصلی که کار فراوان و خرابی رایانه و شبکه است اما گاهی هم که براثر اتفاق چندساعتی شبکه درست میشود نمیتوانم . یکجورهائی به ننوشتن عادت کرده ام ( تقصیر بعد از سلام بود!!) آخر چه بگویم؟ بگویم فلان کار را کردم فلان چیز اتفاق افتاد که چه ؟ زیاد نمیتوانم خود را با این حرفها قانع کنم . می دانم دوستان بسیاری هستند که ظاهرا هیچ آشنائی و ارتباطی نداریم اما ممکن است ( وفقط ممکن است ) که حرفهای من را حرفهای خودشان بدانند ، همچنانکه من حرفهای آنها را حرفهای خودم می دانم . ممکن است بتوانم ذره ای ، مثقالی ، اپسیلونی خوشحالشان کنم و دید دیگری به آنها بدهم ( هرچه باشد من یک اپتومتریستم ! )  اما همیشه چیزی ( مثل خوره ) مانع حرفهایم میشود .  از بچه های همولایتی هم جز دو سه سطر کانال دوئی که با دومان و سلطان و مهران و نیما حرف می زنیم خبری ندارم . می ماند سایتهائی  چون حریم یاس و نفحه و ستاره ( چه اسمهای زیبائی !) و یا هلوع ! مشکل اینجاست که آنها را یکجورهائی مال خودم می دانم (چه روئی !) چقدر خوبست که هنوز کسانی هستند که جرات نوشتن دارند . هرچند ممکن است نوشتن به سبک و رنگی که ویزیتورهایت را چند برابر کند خیلی راحتتر و ارضا کننده تر باشد. بنویسید ( دمتان گرم ) آنکه به قلم سوگند خورد دستگیرتان !

اما یکی از کسانی که برای بار اول با دنیا و افکار و عقاید جدیدی دریکی از کامنتها برایم پیام گذاشته بود بیچاره ! بود و چقدر متاسفم که خودش را بیچاره نامیده است البته شاید واقعا هم حق داشته باشد چون مشکلات بسیاری در زندگیش سایه افکنده است قرار بود (اینطور خواسته بود )که به ایشان سر بزنم . منهم رفتم ( بارهاو بارها ) البته نتوانستم پیام بگذارم .البته احتمالا ایشان هرگز دوباره برنگشت تا ببیند برایش چه نوشته ام  ولی خب اگر او هم ندانست شما بدانید همه آن گزیده های زیبائی که ماههاست از اسکاول شین با نام کلام تو عصای تست را جمع کرده ام ، به خاطر همه شما و بیشتر بخاطردردها و رنجهای فراوان او که از دست مادرش ! کشیده است  ، مینویسم ...

در سطرهای بالا جمله ای از ذهنم پرید . فکر  میکنم خیلی مهم بود . برای خودمان چکار میکنیم ؟ شاید این چند ماه تنها کار مشخصی که برای خودم کرده ام (علاوه بر مطالعه ) بستن چشمها و تلاش برای رها شدن از همه چیز و همه کس در یک خلا مطلق و تاریکی کامل است که در آن زمانهای کوتاه نمیخواهم به هیچ چیز فکر کنم و می خواهم همه بستگی ها و وابستگیها را فراموش کنم . کمی شبیه به زمانی که آدم در آب غوطه ور میشود...شاید شبیه زمان قبل از تولد و یا مرگ ! چه میدانم . میخواهم فراموش کنم . میخواهم  با پاک کردن همه رویه هائیکه دارم از یک اپتومتریست ، مدرس ، مسئول شاهد ، مشاور، زن ، مادر،فرزند ، ترک ، ایرانی ،اردبیلی ، مسلمان ، شیعه ووو... ببینم تهش چه می ماند ؟! چه کسی آنجاست ؟ بدون آنها من چه هستم ؟ که هستم ؟ همه زندگیم را به آنها داده ام . هیچکدام هرگز ذره ای از کارها و دردهائی را که برای آنها و یا بخاطر آنها کشیده ام نخواهند فهمید.توقع بیشتری هم ندارم . فریبای من کجاست؟! حتی شاید او هم رویه ای دیگر باشد! او هم یک اسم است .  می ترسم فرصتی برای خودم باقی نمانده باشد ... من هستم ، زنده هستم ، میبینم همه چیز را احساس میکنم ، بدون همه پیرایه هائی که دارم یک انسان باقی میمانم (انسانی که زنده است و دوست دارد. مینویسد و میخواند) بدون همه چیز تنها زندگی و عشق برایم باقی میماند. خب مگر کافی نیست ؟ کتابهای اوشو ( اینک برکه ای کهن ) تاثیر عجیبی بررویم گذاشت.معمولا حالا حالا کتابی مرا مجذوب نمیکند(البته بعد از خرید!)  قبلها بچه که بودم (13-14 سالگی ) (آنموقعها خیلی روی خودم کار میکردم) خیلی قولها به خودم داده بودم یکی از مهمترین آنها این بود که هرگز زیاد به کسی وابسته نشوم ، هرگز بیش از حد کسی را دوست نداشته باشم ، همیشه جائی برای کنترل دوستی و عشق داشته باشم. چه حرف مسخره ای ! چه تصمیم ابلهانه ای ! ممکن است آن تصمیم بدرد فیلسوفها و عارفها بخورد ولی بدرد آدمها نمیخورد.

     عشق از اول سرکش و خونی بود                            تا گریزد هرکه بیرونی بود

بچه ها همه چیز را از یادم بردند. مگر میشود برای دوستی آنها سقف تعیین کرد؟ مگر میشود به شدت نگرانی که نسبت به سید دارم حدومرز قائل شد؟  زهره ! زهره ! زهره! آن زیبای کوچک معصوم من ! او که بخاطر عشقم به زهرا و نداشتن جرات برای انتخاب نام زهرا (س ) ُنامش را زهره گذاشتم . آن سه ساله ای که همه عمر طولانی مرا بباد داده است ( دمش گرم ! ) آه چه بگویم ! او که به همه لوحها و تقدیرها و تشویقهای تمام عمرم می ارزد ، او که شدت دوست داشتنش دلم را پر آشوب میکند ، او که لهجه و حرف زدنش ( که مرا فریبا - مامان ابیبا - مامان مهربون و هرچیز دیگری که دلش خواست صدا میکند ) رنج تمام حرفهای بیحاصلی را که از مراسمها و برنامه های تکراری و خسته کننده می شنوم  زایل میکند... پایش ترک خورده ، طفل معصوم من ! مادر بیچاره اش ! هزار کار نکرده دارد. حسابش رابکنید که بچه ها فقط یکی از کارهایم هستند که هیچ شکی نیست بیشتر از تمام کارهای دیگرم مسئول آنها هستم  

بچه های شاهد هم مثل بچه های خودم هستند هرچه باشد پدرانشان بخاطر ما  آنها را ترک کرده اند ؟ راستی یک تیم ورزشی فوتسال  باید ازبین آنها جمع و جور می کردم ترو خدا کار مرا میبینید آخر دروازه بانم کجا بود؟!) الان در مشهد هستند در دومین المپیاد ورزشی دانشجویان شاهد و ایثارگر کشور ،.فکر میکنم خودم آنجا هستم  حتما مرا دعا میکنند ...

هفته پیش چیزهائی راجع به سوره والفجر بخاطر امام حسین (ع )  نوشتم . حیف که باز دیر شد و نتوانستم آنرا پست کنم . مگر میتوان اینهمه حرف زد و بعد هم نوشت ؟ راستی شما فکر میکنید بدون عناوین و چهره ها و پیرایه هایتان چه هستید ؟ فکر میکنم باید بخاطر عید هم که شده یک خودتکانی حسابی بکنیم ! راستی بعد از سلام هم بالاخره آمد ( خوش آمد ).بگذار حرف آخرم خوش آمد و سلام باشد! همه عید را فرصت دارید که گزیده ای را که تحت عنوان ((کلام تو عصای جادوئی تست )) را بخوانید .تا سال را با عشق کامیابی ، موفقیت و همه چیزهای خوب دیگر که در کلام جادوئی عشق مستتر است آغاز کنید .و چون مطالب آن زیاد است شاید بعدا حذفش کنم و به شفای زندگی با آدرس f-ahmady.persianblog.ir  منتقل کنم.

فعلا خداحافظ البته فقط فعلا !

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸۳ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak