فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

سلام ،سلام ،سلام ... می دانم امروز خیلی دیراست، نمی خواستم دوستانم را (وحتی شاید دشمنانم را!) منتظر و نگران بگذارم . اما خب ، پیش آمد ، یکماهی مریض بودم ، رایانه ام هم قاطی کرده است،کارهایم  بسیار زیاد شده ،از طرفی سالها بود که می خواستم بخاطر سالروز آزادی خرمشهر،(شهر خون و حماسه) زیباترین و باشکوهترین برنامه ها را ترتیب دهم که امسال تا حدی موفق به این کار شدم . کــاش بودید و می دیدید ! حیف که کمی دیــر شده والا از آن هم می نوشتم ( باشد برای یک فرصت مناسب).

مشکلاتی دارم،تمایل و لزومی به درگیر کردن شما با آنها نمی بینم ، از عهده شان برمی آیم (خوشا بحال کسی که یورا بیلمز یوللار اونی ! راهها او را خسته نمی کنند) من خسته بودم . بهرحال هرکس باید صلیب خودش را خودش بکشد! مگر اینکه دیگرنتواند ( آخرین مصائب مسیح را دیده اید ، نامردها از اول شکنجه گر بوده اند )، عیسی آن پیامبر عشق و دوستی ...باز دگمه های کیبرد دارد از دستم در میرود!

باید اعتراف کنم که این دلایل که هرچند هرکدام به تنهائی ظاهراً بزرگ و کافی می توانند باشند و همه آنها هم وجود داشت، هیچ کدام دلیل اصلی ننوشتنم نمی تواند باشد! قران چقدر زیبا میگوید:(ان الانسان علی نفسه بصیره و لو القی معاذیره انسان خود بر اعمال و رفتارخویش و علل آنها آگاه است هرچند برای دیگران عذر و بهانه بیاورد!)...چشمهای غیر قابل اصلاح و ناپاکی هستند که بهر دلیلی و برای یافتن بهانه ای نوشته ها یم را میخوانند  ...شاید نتوانم راحت بنویسم ، هرچند مخملباف اعتراف می کند هوش ضد سانسور است(خوشبختانه بچگی خیلی باهوش بودم!) ولی دیگر زیاد مهم نیست ، اگر روزی بهر دلیل نتوانم آنچه را که واقعا می خواهم بنویسم حتما نخواهم نوشت ... (آخـــر پدرم در اولین صفحه دفتری که در آن شروع به نوشتن کرده ام نوشته است : بشکنی ای قلم ، ای دست اگر- پیچی از حرمت محرومان سر ...

می خواهم  نامه ای بنویسم ، به خودم . همیشه به دیگران نوشته ام ، اینبار نوبت خودم است. میخواهم نامه ای بنویسم به آن کودک زیبا و مهربان و باهوشی که در درون من ، شما و همه ما زندگی میکند . من عاشق کودکان هستم  وکودکیم را بسیار خوب احساس و زندگی کرده ام . کاش همیشه آن پاکی ، معصومیت و صفا را حتی در بلوغ و رشد حفظ می کردیم ، کاش هرگز پول را و دروغ را و نیرنگ و مصلحت و سیاست را نمی شناختیم ... می خواهم چیز جدیدی بنویسم شاید تعجب کنید ! اشکالی ندارد تعجب کنید ! باید به حرفهای یک آشنا به یک دوست خودم نیز عمل کنم .

راستش احساس می کنم خودمان را دوست نداریم ، بخودمان نمی رسیم ( منظورم سر و وضعمان نیست منظورم ته دلمان است، منظورم آن درونی ترین و اصیل ترین بخش وجودمان است). شاید به این دلیل که عوام آنرا خودخواهی و از خود راضی بودن می دانند و عده ای مذهبی ترها آنرا مخالف ریاضت و جهاد با نفس می دانند و عده ای روشنفکرترها هم از آن طرف بام افتاده اند و جز خود و دنیای ذهنی و کوچک خویش هیچ کس را قبول ندارند... در حالیکه خودخواهی و دوستی و احترام به خویشتن مقوله هائی کاملاً از هم جدا هستند ، کسی که حقیقت وجودی خود را تا آنجاکه برایش مقدور است بشناسد و اصلاح کند و دوست داشته باشد نمی تواند دیگران را دوست نداشته باشد.حدیثی به این مضمون از امام علی ( ع) نقل است که کسیکه برای خودش احترام و ارزش قائل است و خود را پست و حقیر نمی داند گناه کردن برایش بسیار مشکل است در حالیکه یک آدم خوار و زبون که خودش را خقیر می داند براحتی گناه میکند...

باید دوست بداریم خودمان را ، دیگران را ،همه را ،همه را ... دوست داشتن دلیل نمی خواهد ، بهانه کوچکی هم برای آن کافی است . این دشمنی است که باید دلیل و برهان بزرگی لازم داشته باشد.

چرا نباید خود و دیگران را دوست داشته باشیم ؟؟! دوستی و عشق زیباترین هدیه ای است که خداوند بما عطا کرده است . مگر او رحمان نیست و رحیم نیست و حنان و منان نیست ؟مگر او قریب نیست و مجیب نیست وحلیم نیست و شکور و غفور نیست ؟ مگر او تواب نیست مگر او توبه نمی کند و توبه ما را نمی پذیرد ؟ اگر او خود توبه نکند هرگز نخواهد توانست توبه ما را بپذیرد.مگر او بقول رضا،اند معرفت و مرام و رفاقت و بی خیالی نیست ؟ مگر اکثریت هزار اسم حسنای او در دعای جوشن کبیر و یا نودونه اسم زیبا یش در قران که ما می توانیم با آنها و یا هر اسم دیگری که از اعماق قلبمان احساس کردیم او را بخوانیم و هنگام دعا،ناخودآگاه با نزدیک شدن دستهایمان بحالت نیایش با جمع 81 و 18 ،همه آن 99 اسم جمع می شوند: از لطف و بخشش و رحمت و عنایت و محبت او حکایت نمی کند؟ ومگر... پس باید دوست داشته باشیم ، چاره دیگری نداریم ، راه دیگری نداریم... عشق حتی غولهای ترسناک قصه ها را هم دوست داشتنی میکند و شاهزاده خانمهای بدبختی راکه سالها در قصر اژدهاها منتظر نــــــاجیان افسانه ای هستند خوشبخت میکند! ...باید دوست داشته باشیم و برای همین است که من نامه ای به کودک کوچک درون خودم می نویسم  زیرا امروز، سوءتفاهمها بقدری شدید است که متاسفانه نمی توان میزان بالائی عشق و محبت را به دیگران هدیه کرد! با اصول استراتژیک و منفعت بینی و مصلحت اندیشی وفرایندسازی و... نمی خواند! همه چیز را دچار چالش و زدمان می کند!

ما نیاز شدیدی به تنهائی و خلوت با خودمان داریم باید با خودمان روبرو شویم ، باید بدون آئینه خودمان را ببینیم ، باید با درونی ترین و مجهولترین  قسمت خودمان که می تواند بسیار زیبا و یا بسیار وحشتناک باشد رودررو شویم.تنهای تنها ، بخواهیم یا نخواهیم روزی تنها می شویم ، بدانیم یا ندانیم و یا خود را به نادانـی بزنیم بالاخره روزی تنهـا می شویم، تنـها ی تنهـا ... آنروز می توانیم با خودمان حرف بزنیم ولی دیگر خیلی دیر است .

   پائولو در خاطرات یک مغ یا سفر به دشت ستارگان تمرین زیبا و عجیبی دارد تمرین مرگ ! به اعتقاد من، مرگ تنها زمانی است که انسان صادقانه و بی واسطه با همه ابعاد وجودی خویش رودررو و تنها می شود ( شاید برای همین است که اینقدر از آن می ترسیم! چون می دانیم که چه موجوداتی هستیم !) و در سرالصلوه، شاید هم پرواز در ملکوت حضرت امام (ره ) به حدیث عجیبی اشاره شده است و آمده که : در نماز ،سجود اول رمز آفرینش انسان از خاک است (مهر معمولا از خاک یا سنگ است )و برخاستن از سجده رمز بلند شدن انسان از خاک ، و سجود دوم سمبل و نماد مرگ است ( بازگشت دوباره به خاک ) و برخاستن از سجده دوم سمبل و نماد قیامت و نشور و برخاستن دوباره انسان از خاک ! ...

باز از دستم دررفت ! نمی دانم هیچ کدام از اینها مهم نیست تنها چیزی که مهم است این است که فرصت دیدار و دوستی با خود را از دست ندهیم . شما هم وقت ملاقاتی بخودتان بدهید با خود حرف بزنید، قرار بگذارید، برای خود چیزی بنویسید.نمی دانم خودتان باید پیدا کنید .

فقط می خواستم بگویم ببخشید دیر کردم ! خوشحالم که دوستانم برگشته اند سکوت آنها برایم خیلی سنگین بود . دیگر بهانه ای برای سکوت ندارم . شاید نباید این نامه را در وبلاگ قـرار می دادم ولی احساس می کردم مانعی بر سر راه نوشتن من وجود داردو اگر بهر دلیل مربوط ِیا نامربوط بترسم و نتوانم خالصترین احساسم را حداقل به خودم بگویم وبلاگ و کلماتم بدرد هکرها میخورد و دیگر نمیتوانم و نباید نوشتن را ادامه دهم. .. واین قصه پرغصه ای است که برای کودکان و کودکیم می گویم (آن کودکانی که حتی از نخل طلائی مایکل مور هم چیزی به آنها نرسید)... راستی شما به خودتان چه می گوئید ؟؟؟ کلاغه به خونه اش نرسید...

 

دختر آرزوها

سلام ،دلم برایت خیلی تنگ شده است،معلوم نیست کجایی؟؟چه می کنی؟

می دانم خسته ای!خستگی هایت را با هم نصف می کنیم.می دانی طوریت شده است؟

 ناراحتی،غمگینی،احساس می کنی کارهایی را که می توانستی بکنی نمی کنی،آه! دلم برای مهربانیهایت چقدر تنگ شده است.

دختر رویاهای من! در بچگی بعد از نامت، دختر زیبا را می شنیدی.بابا برایت (آی منیم آرزیم قیزیم) (ای دختر آرزوهایم) را می خواند و تو به پاکی یک نیلوفر،به زیبایی یک گل سرخ و روشنایی آفتابگردان بزرگ شدی ،هوش و ذوق سرشارت همه را مبهوت می کرد،آن پاکی ومهربانی که همیشه در خانه ات مهمان بود،مقدس وستودنی بود.کاش هرگزبزرگ نمی شدی و پول را و دروغ را و مصلحت و سیاست را نمی شناختی ، اما حیف که چقدر پدر و مادر مشتاق بزرگی ات بودند،براستی چرا بچه ها را مشتاق و تشنه بزرگی می کنیم ؟ مگراز بزرگی خود چه خیری دیده ایم یا دیده اند ؟ بزرگها را رها کن ، من عاشق کودکانم ، فرشتگان کوچکی که با بزرگ شدن دست وپایشان بالهایشان کوچک و کوچکتر می شود.کاش در بزرگی و رشد نیزهمچنان پاکی و صداقت بچه ها را حفظ می کردیم.کاش ... بازهم حرفهای والد و بالغ را زدی ؟ من دنبال کودکم می گردم.من برای کودکیم قصه می گویم ...     

آه! فریبای زیبای من! می خواستم بجای تو،همه اشکهای دنیا را گریه کنم تا چشمهایت همچنان بدرخشد.

می خواستم همه خنده ها و شادیهای دنیا را جمع کنم تا همچنان لبخند آرام و مهربانت از لبانت محو نشود.

می خواستم همه غمها و حسرتهای دنیا را در بند کشم تا نگاهت را غمگین نبینم.

می خواستم همه ستاره ها وگلها را بچینم تا باز از شکفتن آنها در آسمان و اینها در زمین به وجد بیایی.

می خواستم همه ثروتها و گنج های نهفته و آشکار دنیا را جمع کنم تا بتوانی برای همه آنها که پول زندگیشان را و مرگشان را و حق انتخابشان تباه کرده است و فقر ایمان و محبت را از دلها و خانه هایشان  ربوده است ببخشی.

می خواستم ...

می خواستم ... همه این کارها و هر کاردیگری را که امکانش باشد برای تو و فقط به خاطر تو انجام دهم که تو شایسته و سزاوار همه آنهایی.

اما حیف!...نمی توانم...

می خواستم همه دردها ،اشکها ،حسرتها و رنج های عظیمی را که هرگز نمی توانی بنویسی و همه شادیها ، مسرتها ، زیبائیها ، پاکیها ، شکوهها و عظمتهایی را که دیده ای و لمس کرده ای یکجا جمع کنم اما حیف !!! نمی شود...

دلم برایت می سوزد!چه زیبا گریه می کنی!چه تنها با جمع همنوایی می کنی!چه ماهرانه با هرکس آنطور که برایش خوب و درست است حرف می زنی و خودت تنها در سکوت،باقی می مانی!!!

باید از تو عذر بخواهم.می دانم آنچنان بزرگواری که مرا بخاطر ناتوانی هایم می بخشی همچنانکه همه را می بخشی!تو بهتر از هرکسی بهای چشم را می دانی!پس باید بگویی اشکها چقدر می ارزند؟اگر آنها نباشند چه چیزی چشمها را می شوید؟!چه چیزی قلبها را می شوید؟! دلم برای یک سحر بیداری لک زده است ،دلم برای یک شب بارانی ،لک زده است ،راستی آن شمع کجاست!همان شمعی که هر دو تا صبح می لرزیدیم و می باریدیم اما حیف که او تمام شد ولی من ماندم .

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۳ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak