فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام

دارد برف میبارد.اما بوی بهار آنچنان بیداد میکند که گوئی از همه چیز واقعی تر و ملموس تراست ،مثل بوی بهشت ، بهشت روی زمین ...

تا میشنوم زبوی گل بوی رضا          

   دل میکندم بهانه روی رضا

تا سرمه چشم خود کنم خیز و بیار 

                        ای باد صبا غباری از کوی رضا                               

باید بروم ،برای همه عزیزانی که پیام محبت آمیز گذاشته اند و خواهند گذاشت و آنها که نگذاشته اند و نخواهند گذاشت آرزوی زیباترین بهارها و عیدها را میکنم و عذر می خواهم که نمی توانم انچنانکه دوست دارم برایشان جواب بنویسم.باید بروم

اما باید همه بتوانیم بهار و عید داشته باشیم . نمی توانیم این فرصت را از دست بدهیم.معلوم نیست باردیگر فرصت بهار را داشته باشیم.

دعایم کنید تا بتوانم حالی برای دعا داشته باشم.

دیروز درحین نوشتن قسمتی از شعرسالها پیشم در باره بهار به یادم آمد ، آنجا که میگفتم کاش بهار میشدیم .درستش این بود کاش دستهایم بهار میشد.نمی خواستم صفحه را عوض کنم اما بهار نمی گذارد...

برای همین حیفم آمد آنرا برایتان ننویسم ، مربوط به بهار است وقسمتی از کودکی من وشورابیل و...

همه را به خدا میسپارم.سرسبزترین بهارها را به شما  تقدیم میکنم. 

بهار در آیینه شب

مرا در امتداد سرود ستاره،

سهره های سحر صدا زده اند

مرا در امتداد رکوع پروانه،

چلچله های چپر صدا زده اند

مرا به هنگام رویش بهاره چشمه سارها بیاد آورید

مرا به هنگام ریزش شبانه آبشارها بیاد آورید

مرا به هنگام بارش شبانه آئینه ها بیاد آورید

غنچه های انتظار

امشب در سرانگشتان مناجات خواهند شکفت

اشکهای آئینه امشب

سجاده ستاره ها را خواهند شکست

دلم عجیب پاییزی است امشب !

بهار است آخر اما،مگر او نمی داند!

کاش دستهایم بهار می شد

....

باران می آمد آنروز

شکوفه های مهربان،پخش در زمین

چقدر سخت است آنها را زیر پا گریاندن!

مسیر را پیچاندم

شکوفه های معصوم ،بیصدا می میرند!

چون برگهای نارنجی جیغ نمی کشنند!

....

گوشه ای از تصویر پنجره،چرا خالی است؟

پارسال،شاخه فرتوت خسته ای،

حجم انبوه سبزهاوسپیدها را بر دوش می کشید

خسته بود اما استوار

وپدر می گفت دیگر پیر شده است ،

اینک حیف!

....

یادم میاید روزهائیکه فرفره ها رنگی بودند!

ماشین کوچک یشمی ام را پر از شکوفه می کردم

وآنها را به عروسی بنفشه ها می بردم

آنروزها نمی دانستم شکوفه ها چیدنی نیستند

چه لذت کودکانه ای داشت برگها را شستن،

غنچه ها را خنداندن،دور از چشم مادر!

با پدر تخمها را می کاشتیم

و بخود می گفتم

 از این دانه های کوچک سیاه

 چگونه می روید

اینهمه حجم سرخ ،اینهمه بعد سبز!

واز او می پرسیدم چرا به شب بو

 شب بو می گویند؟

چرا شکوفه گیلاس آبی نیست؟

چرا آفتابگردان دنبال خورشید می گردد؟
وچرا پیچک انگور تا پشت بام همسایه بالا رفته است؟

چقدر شکیبایی می خواست

 در انتظار شکفتن غنچه ها ماندن؟

خسته می شدم!

یکروز بخود گفتم خود شکوفایش می کنم امروز!

نمی دانستم که آن غنچه منتظر تر از من است !

واو هم نمی دانست که

 من نیز چون او غنچه ای نشکفته ام

وکودکانه زمان تولد را هم هنوز نمی شناسم!

اینها دیگر چرا گریه می کنند؟
آنروزها شبنم ها را اشک گل می پنداشتم،

ژاله ها را می ستردم

آه حتماٌ کار زنبورهاست!

نکند نیش زدند آنها را،کیش کیش!

....

فرفره های کاغذی بازی و فواره های رنگی ساحلی

 کم کم رنگ باختند در سایه روشن زندگی!

اما دوستی گلها با من ،

هر روز رنگینتر و زیباتر می شد

شبها، ستاره ها غنچه های من بودند

آنها همزبانهای خاموش و

شاهدان آشکار اشکهای من بودند

تا صبح در آسمان چشمهایم، چشمک می زدند!  

نگران من بو دند آنها!

می دانستم،دوستان معصوم من

تا سحر ستاره می چیدم من!

یکی از آنها آیینه من بود،می دانستم

خوابهای آبی می دایدم!

ستاره بودم من نیز! خوب  می دانستم

.....

سحرها به صحرا می رفتیم،همه جا رنگی!

گاهی سبز! گاهی زرد!

بوی غریبی می آمد بوی خاک ،خاک نمناک!

بوی آب،  سبزه، گل، گندم، باد، بوی حیات!

بالا همه جا آبی بود

پایین همه جا سبز!

سبز به آبی می رسید،

چه وسعتی دارد دشت؟

پس من چه؟ پس من کو؟

در رنگها گم می شدم!

در آن نورها، در این خاکها!

برای همه، جاهست اینجا!!

پدرم زیر درختان تفسیر المیزان می خواند

ومن گلبرگهاوخوشه ها را تفسیر می کردم

چه دوستی غریبی بود بین من وآن گلها!

سالها بعد یکی از اینهایم من! می دانم!

آرام بود آنجا!

پدرم تسبیح می گفت

ومن بهر تسبیح او یک گل را شماره می کردم

دانه های سبحه تمام میشد اما،

هزاران گل مانده بودند،هنوز!

سرانگشتانم نیز کفاف اینهمه گل را نداشتند!

آنقدر می رفتیم آب را می دیدیم

بارها دستها را می شستم ،

می خواستم آنها هم آبی شوند

آنروزها شورابیل چرخ و فلک نداشت،

اسب وچمن نداشت،

مرغ و ماهی فروشی نداشت

فقط چند پرنده مهاجر غریب داشت

 که آواز غریبی داشتند،

پرنده های سپید!

پرنده های آبی!

گوئیا از جاهای دور آمده بودند

آوازشان سخت دلم را می افشرد

آنها هم غریب بودند،می دانستم!

آنجا فقط آب بود ودیگر هیچ!

همه جا آبی،عکس آسمان در آب

اینجا آبی به آبی می رسید،آنجا سبز به آبی!

ومن دورترین نقطه آب را نگاه می کردم

اما پیرزنها دست از سر گل برنمی داشتند!

می خواستم با موجها بمانم،

تا ابد با آب آنجا بمانم

اما مادرم نگران بود می دانستم

....

بهاران را گم کردم اما من در بهار زندگی

شاید چون آن غنچه، زودتر از موقع شکفتم

اینک در بهار سخت دلم می گیرد

بیاد بهاران فواره هاوآئینه ها می افتم

بیاد سخاوت بهاران می افتم که

 سجاده ها را ستاره باران می کرد!

بیاد دستهای قنوت وسر انگشتان مناجات می افتم

       که تا کهکشان بالا می رفتند

               و پر از ستاره می شدند!

بیاد سپیداران وتر و نیلوفران نیایش

 و سهره های سحر می افتم

         که بر چشمه های اخلاص بر هلال،

 سجده می کردند

                        وپر از بهار می شدند!

مهربان و سخاوتمند است بهار! می دانم

            در نیمه شبی،بهار غریب من،

می آید می دانم

در انتظار سرود سلامش،ستاره های چشمم،

               هر شب تا سحر،آئینه را خواهند شست.

 

                        3/3/75 – فریبا احمدی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak