فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام نمی خواستم تا بعد از عید صفحه را عوض کنم . هرچه باشد اسم شعرپرواز در عید بود ... اما بخاطر قولی که به یک دوست (که احترام زیادی برایش قائل هستم)داده بودم و بخاطر دردها و مصائبی که بیکباره برایش پیش آمد ،به احترام بعد از سلام چه می گوئید ، درختها را می نویسم.

درخت ها

درخت ها همیشه برای من نافذترین موعظه گران بوده اند.من به  آنها  زمانیکه بصورت قبیله و خانواده در جنگلها و باغ ها زندگی می کنند احترام می گذارم و برای آنها هنگامی که تنها هستند و راست ایستاده اند احترامی از این هم بیشتر قائلم.

آنها همچون آدمهایی تنها هستند، نه همچون تارکان دنیا که از سر ضعف و ناتوانی به کنجی گریخته اند تا خود را نجات دهند! بلکه همانند مردان تنها و بزرگ هستند. دنیا در لابلای بلندترین شاخسارهایشان جاری است و ریشه هایشان در بی نهایت آرمیده است.اما خودشان را آنجا رها نمی کنند با تمام نیروی حیاتشان تنها برای یک چیز تلاش می کنند :

تا خود را بر طبق قوانین خودشان به کمال برسانند.در قالب خودشان رشد کنند و نمایانگر خودشان باشند.شاید هیچ چیزی مقدس تر و قابل تقلیدتر از یک درخت زیبا و تنومند نباشد.هر گاه درختی قطع می شود و زخم عریانش را به خورشید نمایان میکند،می توان تمام تاریخش را در دایره های نورانی منقوش بر روی تنه اش خواند.

در حلقه های سالهای عمرش،آثار زخمها،تمام تلاش ها، همه بیماری ها و شادکامی های دوران زندگی اش،نوشته شده است و همینطور سالهای سخت و سالهای کامیابی و فشارهایی را که تاب آورده است و توفان هایی را که تحمل کرده است .

هر جوان روستایی می داند که سرسخت ترین و اصیل ترین درخت ها،نازک ترین حلقه ها را دارند و این را نیز می داند که در بالای کوهها و در معرض خطرهای مداوم،فناناپذیرترین،تنومندترین و مطلوبترین درختها می رویند.

یک درخت می گوید:

در من هسته ای پنهان است و جرقه ای و فکری و من حیاتی از حیات جاویدم،تلاشها و مخاطراتی که ما در دهر با من تحمل کرده است بی همتاست و بی همتاست،شکل و رگهای پوستم و بی همتاست کوچکترین حرکات برگهایم و کوچکترین زخمهای پوستم.

کا ر من این است که جاودانگی را در بارزترین و یگانه ترین نوع آن شکل دهم و نمایان سازم.

و درختی دیگر می گوید :

قدرت من اعتماد من است،من چیزی را درباره پدرانم نمی دانم،چیزی درباره هزاران کودکی که هر سال از من متولد می شوند،نمی دانم.من راز دانه ام را تا انتها زندگی می کنم و به هیچ چیز دیگر اهمیتی نمی دهم،ایمان دارم که خدا در من است،ایمان دارم که تلاش من مقدس است و با این ایمان است که به حیاتم ادامه می دهم.

زمانیکه به مصیبتی دچار می شویم و دیگر توان تحمل زندگی را نداریم،آنگاه است که درخت حرفی دارد که به مابگوید:آرام باش ،به من نگاه کن! زیستن آسان نیست!زیستن دشوار نیست،افکار تو کودکانه است،بگذار خدا با تو سخن بگوید،تا افکارت آرام گیرد،تو پریشان و نگرانی،زیرا راهی که تو در پیش گرفته ای تو را از مادر و موطن اصلی ات دور می کند،اما هر قدم و هر روز خود تو را دوباره به مادر باز می گرداند.وطن نه اینجاست نه آنجا،وطن در درون توست وگرنه هیچ جای دیگری نیست.

هنگامی که غروبها صدای زمزمه درختان را در باد می شنوم شوق عجیبی قلبم را به درد می آورد،اگر به مدت طولانی در سکوت به آنها گوش دهی،این اشتیاق معنا و مفهوم خود را آشکار می سازد و معنای آن فرار از رنجها نیست هر چند که می تواند چنین به نظر آید.این اشتیاق است به وطن،خاطره ای از مادر،به تمثیل های تازه ای از زندگی،شوقی است که به وطن ره می نماید،هر جاده ی به سوی وطن رهنمون است،هر قدم تولدی است،هر قدم مرگی است و هر گور مادری.

آری این چنین درختان در غروبها زمزمه می کنند وقتی که ما پریشان در برابر افکار کودکانه خود ایستاده ایم،درختان افکاری بلند دارند و نفس هایی طولانی و آرام،

 درست همانطور که عمرهای طولانی تری از ما دارند.آنها تا زمانی که به آنها گوش نمی دهیم از ما خردمندترند اما هنگامی که آموخته باشیم که چگونه به درختان گوش دهیم آنگاه است که سرعت و شتاب کودکانه افکارمان با شادی غیرقابل وصفی قرین می شود.آنکس که آموخته باشد چگونه به درختان گوش فرا دهد،دیگر نمی خواهد یک درخت باشد،او نمی خواهد چیزی جز آنچه که هست باشد.که این وطن است و خوشبختی همین است.

 

برگرفته از کتاب سیری در تنهایی

نوشته هرمان هسه Herman Hesseبرنده جایزه نوبل ادبیات سال 1996

ترجمه :احمد رضوانی

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak