فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

چه باید گفت؟! یک شعر کافیست.

سلام !من هستم ،خود خودم ،از نگرانیها ،دلشوره ها ، دعاها و امیدواریها و دلتنگیهای همه شماها ، همه عزیزانی که اکثریت آنها را فقط با یک نام و آدرس الکترونیکی می شناسم  بسیار متشکرم .راستش کمی احساس گناه کردم که چرا اینهمه باعث دلمشغولی و نگرانی بعضی ها شده ام!.ازهمه عذر می خواهم . روزگار غریبی است !...آدمهائی برایت نگرانند که از تو فقط یک اسم می شناسند (آنهم اگر درست گفته باشی ) . شاید نزدیکترین  دوستانت اینگونه نباشند

وقتی فقط یک اسم هستی می توانی خودت باشی فقط خودت .سلاح بزرگی داری ،هیچ کس ترا نمی شناسد می توانی هر چه بخواهی ، بگوئی ... به هر کس ، از هر چیز.کسی نمی فهمد ، کسی نمی پرسد ،ای کاش هرگزلازم نمی شد بخاطر بقول یک موجود  (بازی بزرگان ) زندگینامه ، عکس و سوابق، مصاحبه  و...ام را  منتشر کنم .مهرداد درست می گوید کاش هرگز پوستری  پخش نمیشد.هرچند در شهر عرض چند دقیقه بلافاصله  از بین می رفت ،هرچند آخرین پوستر من هرگز چاپ نشد...

ولی خب پیش آمد ، تقصیر من نبود ، حتما  حکمتی در این کار بوده است ، من معتقدم هیچ چیز تصادفی نیست ، ما بدلیل نادانی آنرا تصادفی می دانیم ...،بقول سید از اسکاندیناوی ، الخیر فی ما واقع و بقول یوسف (که خدا نکند حدسم راجع به بیماریش ( از پای تخت برایم پیام گذاشته بود ) درست باشد ، لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین ( هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتاب مقدر باشد).او از دور احساس کرده بود که کارمن بنوعی خدمت و برای رضای خدا  بوده است. چه حرفها و ادعاهای بزرگی ! کاش واقعا اینطور باشد ،یوسف بمن مانند سایر عزیزان (مامان گلشید و کوشا ، رویا ، شایان مهرداد (که احساسات زیبا و پاکشان ستودنی است ودومان حساس و مهربان  که بالاخره مرا لینک داد اما باز در قضاوت عجله کرد و مرا تنها کاندیدائ که دارای احساسات پاک است شمرد ومعیت شاید تنها همکار دلسوزی که با وجود دوری از ابتدا نگران من بود ووو همه انسانهای بزرگ دیِگری که مهربانانه بمن ابراز محبت کرده اند ) لطف دارد ... ولی من میدانم که خدا بسیار دقیق است و بسیار لطیف است و بسیار خبیر و بصیر ، می دانم که کوچکتریِن احساسها و خطرات قلبی و نگاهها و حرفها را می داند زیرا که در قلب انسانست و از هر چیز به او نزدیکتر ...و می دانم که در عین آگاهی و بینائی وجلالیت و جباریت و همه اسمائ جلاله دیگرش آنچنان مهربان است و آنچنان  بخشنده است و آنچنان حنان و منان است که می تواند همه حرکات و سکنات و افعال و گفتار مرا حداقل در این مدت یکماهه برای خود حساب کند نه برای خودم . این چیزی نیست که حتی بمن مربوط باشد تا بخواهم برایش چانه بزنم . فقط بخودش مربوط است و من آرزو می کنم که آنها را بپذیرد...

و دشمنان بسیار بزرگی و عجیبی پیدا کردم ،( شاید هم داشتم اما کشف  کردم) فحشهای عجیِب و غریب ، حمله های ایمیلی و هک! شاید در شهر کسی عکسها و بوشورهای مرا ندید ! چون بلافاصله از بین می رفت.یکی را دنبال زندگینامه (قبل از انتشار) فرستاده بودند و خواسته بودن هر طور که بتواند وارد اتاق رایانه شود، تعجب می کردم آخر زندگی نامه من ،یکسری کارهای معمولی که در زمانها و مکانهای خاصی که در آنجاها بوده ام بنوعی بتوفیق و شاید بازی سرنوشت و زندگی انجام داده ام و  فکر نکنم بدرد خودم هم بخورد! آنها چه کارش داشتند   

 عجب ! اینها از کجا پیدا شدند ؟ تا قبل ازاین  فکر نمی کردم  کسی با من بد باشد، چرا که من با کسی مشکلی نداشتم . و همه را بدون قید وشرط معمولا دوست دارم و برای هرکس اگر بتوانم هرکاری بشود انجام می دهم .چون همه را جدای از نژاد وسن و رنگ و ملیت و .... انسان و قابل احترام میدانم .

واما دیداردوباره مردم ( زنها و مردها و کودکان و جوانان و پیران از شهرها و روستاهای دورو نزدیک (که فقط یک قصه تلخ وشیرینش را در معیت نمی داند نوشته ام ) تجربه بسیار شگرف و بزرگی بود که مرا از پای دنیای مجازی اینترنت و دانشگاه وکلاس و خانه وکتابها و مطب به دنیای بزرگ و سختی برد که واقعی است و قهرمانانش مردم هستند، همان مردمی که با ادعاها ی روشنفکری و در شهرها ی پیشرفته  و زندگی مرفه و مجلل نمی توان آنها را شناخت و یا برایشان شعار گفت و نسخه پیچید ...همان مردمی که با همه سختیهای کار و زندگی می سازند و زندگی می کنند. باور کنید آنها مردم بزرگی هستند ...       

و اما ستاد شب و روز خاطره بود، برای یکی از مشاوریِن من یِکی از کاندیداها 20 میلیون پول و یک موبایل قیمت پیشنهاد کرد ! اما او نرفت . دلم می خواست می توانستم به او بگویم برو ، اینروزها همه گرفتار زندگی و زن و بچه هستند اما نه او رفت و نه من گفتم  ، بچه ها ، دانش آموزان را می گویم می دانستند که در جاهای دیگر روزی حداقل 5-6 تومان با چسباندن عکس و... کاسب می شوند اما آنها هم نرفتند.در حالی که می دانستند من حتی یک ریال هم (حتی اگر داشته باشم ) به آنها نخواهم داد . نمی دانم شاید آنها هم مثل بقیه اعضای ستاد می خواستند چِیزی را حداقل برای خودشان ثابت کنند ، با همه وجود خود اعلام کنند که پول همه چیز نیست ! هرچند که این پول لامصب جای خیلی چیزها را گرفته است ...

و نتیجه .. همگی کارخود را درست انجام دادیم ،بهتریِن کاری را که در این زمان و این مکان می توانستیم انجام بدهیم،انجام دادیم و...

... فردا تاسوعاست،می خواستم امروز از حسین (ع) و انتخاب و اینکه همیشه در معرض انتخاب هستیم بگویم ،می خواستم بگویم عاشورا فقط یک تاریخ ویِک گذشته تلخ و غم انگیز برای گریه کردن نیست ،یِک زندگی است و یک حقیِقت  ، می خواستم بگویم ما ، من و شما همیشه و هرروز در معرض انتخاب کردن هستیم ، می خواستم بگویم فاصله بین حر و عمرسعد  فقط در یکی دو روز ایجاد شد وما نیز می توانیم هر کدام از آنها باشیم ...

می خواستم بگویم حسین(ع ) وارث همه انبیا و اولیاست و اگر او نبود تمام زحمات و خون دلها و در بدریهای آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی (علیهما السلام ) بی پاسخ  می ماند ، می خواستم بگویم نمی توانیم لباس سیاه بپوشیِم و برای حسین(ع) خود را عزادار نشان بدهیم اما همان کاری  را بکنیم که یزید می کرد وشمر و عمر سعد و... نمی توانیم خود را (چه برسد به امام یا خدا) گول بزنیِم . در کربلا و عاشورا برای همه جاهست از کودک 2روزه ،6ماهه، نوجوان ، جوان ،زن ، مرد   تا پیرمرد 90 ساله ، اما ... ما  باید راه خود را انتخاب کنیم . در حسین همه زیبائیها و بزرگیها ی که همواره آنها را دوست داریم اما بخاطر( پول ، موقعیت ، آینده ،زندگی ، زن و بچه ، مصلحت و.... همه توجیه ها و بهانه های دیگری که همه آنها را فوت آبیم) نمی توانیم انتخاب کنیم وجود دارد ، حسین انسان کامل است ، قران ناطق است ، عشق است ، شکوه  است ، بزرگی وبزرگواری است ، ثمره خلقت و علت آفرینش است وزیراکه آن رسول اکرم (ص) که مخاطب  لولاک لما خلقت الافلاک است یعنی اگر تو نبودی آسمان و زمین را خلق نمی کردم فرمود حسین منی و انا من حسین .او از من است و من از او!  

 و می خواستم بگویم  که یا باید حسینی باَشیم و زینبی و گرنه یزیدی هستِم ...

اما وسوسه و میل عجیب و شدیدی( بعد از خواندن نظرات و وبلاگهای دوستان نادیده ام)  مرا وادار می کند که شعر زیر را که سالها پیش برای گلها و پرنده ها و عید گفته ام بنویسم و عجیب اینجاست که علتش را نمی دانم و این شعر بیشتر مناسب پایآن سال بود. از طولانی شدن متن عذر می خواهم.(منکه گفته بودم حرفهای من ، دردهای من تمام ناشدنیست!)

        

پرواز در عید

دلم به حال ماهیان سفره هفت سین می سوزد!

طفلی ها،تنگ هاشان چقدر تنگ است!

می دانم دلشان برای دریا تنگ است

هر شب خواب دریا می بینند.

در چشمهای معصومشان میتوان عکس دریا را دید.

خوش بحال ماهیها! اشکهاشان را نمی بینند

اشکهاشان در آب تنگ غرق می شود.

طفلی ها ناله هاشان به دیوار شیشه ای می خورد

نمی توانند رها شوند،بروند،فریاد بزنند

اما می توانند گریه کنند!

خوش به حالشان لااقل کسی نگران چشمهاشان نیست.

شاید برای همین است که یکی دو روز،

بعد از تحویل سال را هم دوام می آورند!

ای کاش،ماهیها را از رود و دریا نمی گرفتند،

ماهی دریا در تنگ می میرد

...

دلم برای گلها و سبزه های آپارتمانها می سوزد!

طفلی ها، گلدانهایشان چقدر تنگ است!

خوب می دانم دلشان برای صحرا و جنگل  تنگ  است

هر شب خواب جنگل می بینند.

آنها را از دشت و جنگلهای وحشی بریده اند.

در حصار تنگ بلوکهای سیمانی و گلدانهای سفالی در قفس کرده اند

آفتاب و باران خدا را از آنها دریغ کرده اند.

برگهایشان را با روغن جلا می دهند

و روی خاکهای مصنوعی شان شنهای رنگی پهن می کنند.

سبزه ها را با روبانهای رنگی خفه می کنند!

دلم برای گلها می سوزد!

چقدر گلبرگهایشان پلاسیده است،

رنگ و بویشان رفته است .

به گلها چه که عقد کسی است یا عزای کس دیگر!

 به گلها چه؟

گلهارا رها کنید،

دست از سر آنها بردارید.

مگرچه گناهی کرده اند که زیبا و معصومند؟

بگذارید برگردند،برگردند  به آغوش طبیعت،

بگذارید نوازش نسیم را دریابند

بگذارید باران،تن خسته شان را بشوید،

آنها آنجا زیباترند،آنجا                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                  دیگر، نه فقط فضای محقرخانه شما،

که همه جا را زیبا و خوشبومی کنند           

به گل سوگند! که گیاهان،تسبیح خاکند

ومظهر جمال فالق حب والنوی (شکافنده دانه هاوهسته ها)

...

دلم به حال پرنده ها می سوزد!

طفلی ها، قفس هاشان چقدر تنگ است!

هر شب خواب آسمان را می بینند!

در چشمهای معصومشان می توان عکس آسمان رادید!

طفلی ها، بالهایشان به دیواره های قفس می خورد،

بال بال می زند،

فریادها وضجه هاشان راابلهان آواز می پندارند!

چرا آنها را رها نمی کنند، از جانشان چه می خواهند؟

بگذارید بروند،بگذارید پرواز کنند،اوج بگیرند

تا آنجا درآبی آسمان بالا روند که دیگر دیده نشوند

بگذارید آن چنان رها شوند

 که دیگر هیچوقت به زمین برنگردند.

شما را به خدای آسمانها وابرها!

پرنده ها را رها کنید.در قفس ها را بگشائید،

دست از سر گلها بردارید،تنگها را بشکنید.

دریاها منتظر ماهیانند،دشتها چشم انتظار گلها،

آسمان خورشید،نگران پرنده هایند.

دیوانه ام مپندارید که برای ماهیان اشک می ریزم،

منهم چون آنان آرزوی دریا دارم

بر من به سرزنش منگرید که همدرد گلهای محبوسم،

منهم چون آنان آرزوی صحراوجنگلهای دور دارم

نادانم مپندارید که نگران پرنده های بال بسته ام،

منهم چون آنان آرزوی پرواز دارم

منهم از اینجا خواهم رفت

اینجا تنگ است،درها بسته است.، اینجا کوچک است ،

من به دریا، به جنگل، به آبی آسمان

 به اوج بیکران رحمت لایتناهی الهی خواهم رفت.

یا ایهاالانسان انک کادح الی ربک کدحاٌ فملاقیه                    

پس عدم گردم عدم چون ارغنون     گویدم کاناالیه راجعون

 

اردبیل- فریبااحمدی

2/1/75

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٢ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak