فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام واما خوانندگان وبلاگ

(مامان گلشیدوکوشا) ازمن راجع به دخترانم پرسیده است و یوسف نیز بمن اطلاع داده که ایندفعه راجع به خانمها نوشته و (آقای معیت) هم که دارد حرص میخورد  که چرا کاری نمی کنم و دیگران دارند همه جا رامیگردند و تبلیغات میکنند .من هرکاری میکنم به گوش او نمیرود که هنوز وقت تبلیغات علنی نیست.(وبعد ازسلام) هم بزرگوارانه نیم نگاهی به وبلاگ میاندازدو پیامهای محبت آمیز و حکیمانه میگذارد و از اردبیل می پرسد(آقای علیمیرزائی) هم که دیگر از من ناامید شده و (سید) هم که سوالات اپتومتری می پرسد و گاهی هم تلنگرهای عارفانه و یا از شهادت شعر می گوید وداغ مرا تازه می کند.دست همه شان دردنکندمی ترسم تعارف شود والا خیلی تعرِیفشان را می کردم... واما جواب .

اولا باور کنید(معمولا من قسم نمیخورم مگر اینکه مجبورشوم) بسیار گرفتار هستم دلیلش را از آقای معیت بپرسید! و شاید مدتی نتوانم حرفهایم را (البته در وبلاگ! )بگویم برای همین ننوشتنم رادلیل بر سهل انگاری ندانید.می دانم اگرروزی نتوانم بنویسم خواهم مرد.قلم ،قلم...تو چه می دانی که قلم چیست؟ ومن چه میدانم که قلم چیست؟نون والقلم و ما یسطرون قسم به قلم و آنچه که مینویسد.خداوند در قران کریم به قلم فسم میخورد...باید بروم ... دلم به حال معیت می سوزد ،معیت نمی داند که من روزها و ماهها و سالها ست که با مردمم ..هربار که پرونده اپتومتری را برایشان پرمیکنم با آنها حرف میزنم ووقتی موقعی که فهمیدندعینک لازم دارند آه از نهادشان بلند می شودمی دانم که دردشان چیست.معیت نمیداند که من تا آنجا که بتوانم سعی می کنم برای کسی عینک تجویز نکنم،معیت نمی داند که من سالهاست بیماران بی بضاعت ومحروم را می شناسم، معیت نمی داند که چقدر برایم سخت است دیدن و تحمل کردن دردها و رنجهای مردم.معیت نمیداند که مدتی است از وقتی که مستقیمابه پیش مردم میروم و زندگی آنها را از نزدیک می بینم) چقدر حالم بد شده است حتی چند روز مریض شدم.مردمی که راه ندارند و روزی فقط یکساعت آب دارند و مدرسه راهنمائی ندارند و نفت ندارندو جوانانشان را از روستاهای دوراردبیل به بوشهر و چابهار و جنوب راهی کرده اند تا کار کنند ... آن شب گریه ام گرفت،با دیدن زنها ودخترهای روستائی خاطرات سالها پیش (دو دوره قبل )برایم تداعی شد،شعر برفهای پرحرف ...به روشنی ستاره،به روشنی چشمهای آن دختر که از من معنای کوثر راپرسید،به مظلومیت زنانی که اسطوره رنج وایثار هستند،به سنگینی نگاه دختری کوچک که از من پرسید چرا ،..... ومن دیدم که دخترها از بچگی جاجیم می بافتند و من می دانستم که رابطه قالیباقی با میوپیا (نزدیک بینی) یک رابطه معنا داراست! ووقتی آن زنی از من پرسید که آیا بنظرمن کار درستی است که دخترش را برای ادامه تحصیل بعد از کلاس پنجم به شهر بفرستد.گفتم نه! زیبائی آن دختر مرا ترساند وبه این جواب وادارم کرد.عجیب است اولین بار بود که نظر یک مادر را درخصوص عدم ادامه تحصیل دخترش تائید می کردم ...من که عاشق علم و تحصیل همه،مخصوصادخترها بودم و اگر می فهمیدم که مریضم ترک تحصیل کرده کلی برای خودش یا پدر ومادرش سخنرانی میکردم اولین بار بود که به مادری گفتم نه!دخترک آخرین سال درسش بود داشت با شوق ریاضی سال پنجم را حل می کرد چقدر تلخ بود،چقدر سرد بود ،حتی نفت هم به اندازه کافی نداشتند،گاز که سهل است (میگفتند تازگیها نفت هم کم شده ) و مادر خانه میگفت که سال پیش پسر جوانش بعلت بیماری و دیررسیدن به شهر تلف شده است ...و من ندانستم آبی را که برای وضو بر دستهایم ریخت گرم کرده است ،چونکه روزی فقط یکساعت آب لوله کشی آنها باز میشود.براستی آنجا کجا بود؟ یاد فیلمهای کیارستمی می افتم،همیشه بخودمی گفتم این دهات وجاهای عجیب و غریب را از کجا پیدا میکنند،فیلمهای  سیاهبرای اسکار ، یاد تخته سیاه سمیرا مخملباف افتادم.اما نه اینجا فیلمی نیست،ای کاش فیلم بود.براستی چرا اینقدر بیخبر مانده ایم؟ سرگرم دعوا سر رای  مردم! چقدر تلخ و مضحک است دعوای کاندیداها و نمایندگان جناحها بر روی دیوارها! فلانی صددرصد!فلانی دویست درصد! کجا هستند تا بیایند و مردم خود را ببینند.مردمی که کار ندارند و آب ندارند و مدرسه ندارند و راه ندارند. هیچ دوست ندارم روی سنگها و دیوارهای چنین مردمی اسم من نوشته شود .می خواهم در قلبهایشان اسم من باشد ،میخواهم مرا دوست داشته باشند ،می خواهم مرا دختر و یاخواهر کوچک خود بدانند،دختری که حتی اگر نتوانست هیچ کاری هم برایشان بکند لااقل برای آنها گریه میکندو شعر میگوید و روشنی چشمهایشان هم بعهده اوست.مرا ببخشید...

همه اش تقصیر معیت است که مرا وادار به حرف میکند!خیلی تلخ شد؟ نه؟!البته این محرومترین جائی بود که رفته ام بقیه جاها وضعشان بهتر است ،اماخب آن شب! آن شب تاریک!وآن شهر دور!آن اتاق سرد!و آن چهره ها... آن غربت و محرومیت هرگز از یادم نخواهد رفت.

 برگردم به خوانندگان ،اول خانمها!!!در تعارفات که مقدمند نه به آن دلیل بلکه به این دلیل که اول مامان گلشید وکوشا برایم پیام پرمهری گذاشته است،!نمی دانم چرا اسم خود را مادر بچه هایش گذاشته است (می دانم بسیاری از مادرها در بچه هایشان ذوب می شوند)هرچند این مسئله کار خوبی نیست و زنها فارغ از اینکه مادر کسی یا همسر کسی و یا دختر کس دیگری باشند خودشان هستند و باید خودشان باشند ولی خب به احترام عشق و محبت مادری (یادتان است آتش و پروانه)چیزی نمی گویم، پس برای مامان گلشیدوکوشا شعرناتمامی را که چندوقت پیش راجع به دختروسطیم گفته بودم میگویم(بزرگترین و کوچکترین دخترم را آنقدر دوست دارم که نمی توانم برایشان شعری بگویم(البته فعلا!)    

بقیه منتظر باشند 

  دخترماه

        من دختری دارم

                  که از ماه آمده است

                  چشمهایش به روشنی ستاره هاست

                    ولبهایش به سرخی صد غنچه

                        او مثل یک قاصدک بیقرار است

                         ومثل یک گنجشک حرف می زند

                 دستهایش مثل یک برگ سبز است

                                وبا     

  انگشتهایش صدها تصویروحجم خلق می کند

                در قصر ملکه اش دهها عروسک دارد

              که از بهترین مادرهای دنیا هم

         برای آنها بهتر است

                وقتی چادر نماز سپیدش را سر می کند

             و تسبیح سپیدش را به دست می گیرد

                        وسجاده سبزش را باز می کند

                                              گویی

 یک بهار به خانه مان مهمان آمده است

                اگر دعا کند حتما باران می بارد

 او مثل فرشته ها زیباست

                                                    ومثل گلهای شب بو پاک وبهاری است

                 او همیشه سبز است

           ومثل یک کفتر سپید پر می کشد

                 قلبش،قلب کوچک ومهربانش

         که به بیقراری یک قناری است

                آنقدر پاک وخالص است

                           که همیشه منتظر ظهور است

   تا تسبیح اش را به امام بدهد

               او هرشب جمعه توبه می کند

                       وچشمهایش پر از ستاره می شود

               روحش آنقدر بزرگ وبی تاب است

      که همیشه پیکر نحیف و ظریفش را به زحمت می اندازد

              کنجکاوی وتخیلاتش مثل یک دریا موج می زند

                وسوالهای سخت وعجیبش مرا

                 هم به زحمت می اندازد

...

                      برای دخترم مهسا - فریبا احمدی

                           دقیقه 30/19 -   3/3/82

 

نوشته شده در پنجشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak