فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

شهیدان رفته اند و ما مانده ایم!

عزیزان رفته اند و ما مانده ایم!

چه زیبا رفته اند و چه تنها مانده ایم

آزادیمان را ، حیاتمان را ، نفس کشیدنمان را مدیون آنانیم

چشمهای معصومشان ارواح مطهرشان،عکسهای گویایشان بماخیره شده اند.

براستی چه می گویند ؟ چه می خواهند ؟ چه می پرسند؟

می پرسند چه کرده ایم؟!!

با وصیتهایشان ، با سفارشهایشان ، با شاهد هایشان!

با پست ها و سمتهایمان !

با میزها و مقامها یی که از قبال خون آنان بما رسیده است!

امروز۱۶ دی سالگرد حماسه هویزه است .برای همین می خواهم شعری را که سالها پیش در باره شهیدی گفته ام بنویسم.او نورالدین پسرعموی من بود که با ما زندگی میکردو چون من برادر بزرگتر نداشتم واو تقریبا همسن من (کمی بزرگتر) بود در واقع بمنزله برادر من محسوب می شد.او نمونه ای از اخلاص ،پاکی و همه خوبیهائی بود که همه شهیدان آنرا دارند.در عملیات والفجر 8 شیمیایی و شهید شد.عجیب این است که من آنموقع دانشجو و در تهران بودم و برای کمک به مجروحین شیمیائی که که تعدادشان زِیاد و اکثرا در بیمارستان امام حسین(ع) بودند بهمراه بقیه دانشجویان خوابگاه ظفر دانشگاه شهید بهشتی با توجه به کمبود پرسنل بیمارستان ،تعداد زیاد مجروحین بطور داوطلبانه (البته با خواهش و اصرار خودمان!)کمک می کردیم و همان موقع نورالدین شیمیایی و سپس شهید شده بودبدون اینکه کسی جرات کند تا بمن بگوِید. 

گل گشت در غریبان

دلم تنگ شهیدان است!

دیروز بار دیگر به سراغشان رفتم.

خوش به حالشان،آرام و سرافراز،

نستوه و استوارخوابیده اند

چه اسم بی مسمائی! غریبان!آنها که غریب نیستند.

رفتم دنبال او،عکس ها را دیدم، عکس ها را گشتم

چشمها رادیدم،چشمها بینا بود، عکس ها بی ما بود!

همه می خندیدند!اینجا زیربناها کوچک است!

سپیداران یک وجب بیشتر نمی خواهند!

بیچاره ما که در شهر سیری نداریم.

اما اینجا قلبها بزرگ و قبرها کوچک است.

اقیانوسها را دیدم! آرام،کبیر!

کوههای کم عمر، چشمه های نوپا!

اینجا سن ها کوچک است، روحها بزرگ.

ثبت نام در مکتب شهادت شرط سنی ندارد!!

اینجا خدا انتخاب می کند!

پس نورالدین کجاست؟؟ همیشه او را گم می کنم.

اسمهای دیگر،عکس های دیگر.

گذشتن ازسر هر کدام،به اندازه گذشتن ازصخره هاسخت است!

اسم هاشان را نمی دانم،اما همه را می شناسم.

اینجامحل آشنایی است.اینجا کسی تنها نیست،غریب نیست.

بیچاره ما!که بین هزاران آشنا غریب مانده ایم.

مثل بهشت است اینجا!همه جا می درخشد.

بیاد چلچراغهای شبهای سوم و هفتم می افتم!

که سالها پیش چشم رهگذران را خیره می کرد.

کاش آنها را از کوچه ها جمع نمی کردند!

یادم می آید روزهای خوب جنگ،هر روزنعش خورشیدهارا بردستهایمان درشهرمی گرداندیم

وبرای خودمان گریه میکردیم.

یادم می آید آن روزها،هفتهاوچله هاوسالهابهم می آمیخت.

حساب شهیدان از دستمان درمی رفت!

خوشا بحال شهیدان! چه آرام رفته اند!

بدا بحال غریبان! چه تنها مانده اند!

آه!آنجاست.سلام نورالدین!کجایی برادرم؟!

یاد من باشد به عمو بگویم عکس ات را عوض کند .

عکس ات هم دارد پاره پاره می شود!

آنقدر برایت حرف دارم می ترسم خسته شوی.

حرفهای من ،دردهایمن تمام ناشدنی است !

بتو می شود همه چیز را گفت!

باید گفت از تنهایی ها،خستگی ها،نامردمی ها

می خواهم با گلاب چشمهایم شستشویت دهم.

نفرین بر این چشم !کاش به اندازه یک دریا آب داشت .

حرفهایم را تو می فهمی!حرفهایم را تو می دانی!

خاموش و آرام گوش می دهی.

در برابر اشکهایم فقط نگاه می کنی و لبخند می زنی.

لباسهایت پوسیده است،

ولی لبخند تو هنوزدرچهره تصویرت می درخشد!

یادم می آید کارها را تقسیم کردیم

قرار شد جبهه برای تو باشد، دانشگاه برای من

چه زود فارغ شدی! من فراغت ندارم

خوش بحال رزمندگان!

دوره های تکمیلی و تکامل آنان به سال وماه هم نمی رسد

تو دیرتر از من شروع کردی،زودتر از من تمام.

همیشه جلو بودی!ما ابتدا همسال بودیم.

اینک دهسال است که تورفته ای!

ودهسال است که من مانده ام!

باور می کردی که ده سال از تو پیرتر شوم؟!

پاسخی نمی دهی؟حرفی نمی زنی؟بانگاه معصومت،آخر چه کنم؟

کاش می شد جایمان را عوض کنیم!

کاش می دانستی،ماندن چقدر سخت است ؟!

کاش می دانستی،ماندن و با باور ماندن چقدر سخت است؟!
قرنها گذشته است !

اینجا گریستن بهانه نمی خواهد.دیدگانم!خدارا، یاریم کنید.

حرفهایم را بگوئید.دلم تنگ است،بهانه می گیرد، تنها ست!
اشکها گویاست،همه چیز را می گوید.

هر قطره ،یک کلام !!

برای توگریستن درحداقتدارمن نیست!برایخودم گریه میکنم وای بر من!هزاران چشم را دیدم و بینا کردم،

اما هنوز چشمم دریا نیست، بینا نیست .

آه! آسمان هم فهمید،ابرها می گریند.

اشکهایم راباران میشوید.

چه خوب است زیرباران گریه کردن !

بوی خوب خاک می آید!یادم آمد بوی گلهای مسموم!

وای برمن! گلهای شیمیایی!

یادم آمد فاو را! هشتمین والفجر را!

آسمان فریاد دارد!ابرها با ضجه می نالند.

اما من چون همِشه آرام می بارم.

چشمهایم خسته است و اشکهایم ناتمام ،

اما تو همچنان می خندی.

خوش بحال آسمان،کسی نگران چشمهایش نیست!

خوش بحال ابرها،بی بهانه می گریند!

کاش آسمان بودم من !چه کسی گفت که من تنهایم؟

آسمان با ماست!غمهای مرا ، گلهای تو را،

چشمهای مرا، شیشه های تو را می شوید

چشمهایم سبز شد، بینا شد، آبی شد، دریا شد!

بوی خوب خاک می آید،خاک باران خورده ات،

خاک،آب،آسمان،تو،من...همه یکی هستیم.

تو خاک شدی،من هم آب !

خاک را می فهمم،بوی آن مال من است !

آسمان با دریا ،ابرها با آبها،هر دو یکی است،

هر وقت بخواهند یکدیگر را، به هم هدیه می دهند!

ستاره ای آمد،آن را می چینم!

باز هم ستاره می خواهم من! تشنه نورم!

سالها منتظر ستاره ها بودم من!تو هم ستاره می خواهی !

یادم می آید سالها پیش،از مجروحی پرسیدم چه می خواهی ؟

گفت خاک، خاکی برای تیمم، خاکی برای نماز!

و من باخود می گفتم،

چگونه یک نفر از دنیابه مشتی خاک راضی است؟!

اما تو حتی ستاره هم نمی خواهی؟ می دانم!

تمام تنت ستارهباران بودآنروز!بیشترازشهابهاسوخته بودی!

تو خود خورشید گشته بودی آنروز!

چه اسم با مسمایی! نورالدین !!

اینک من هم می خندم.دیگر نگران من نباش.

روزی من هم خورشید خواهم شد.                 

 

    فریبا احمدی

اردببِِل-2/2/75

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak