فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

غواصان می آیند

با تن پوشی از بنفشه و باران

با  لباسی از اطلس و شب بو

با دستهای بسته  حتی پاهائی بسته

اما چشمهائی باز

 خدایا رنگ لباس غواصی سیاه است

اما اینها چرا سپید پوشیده اند؟

خدایا وقتی کسی غواص می شود

حتما میخواهد خودرا به آب بسپارد

پس چرا اینها خاکی اند؟!

شاید لباسشان در آب گل شده باشد .

خدایا  خاکی بودن به کنار

چرا با چشم هائی باز  خوابیده اند ؟

خدایا خواب در خاک با چشم هائی باز هم به کنار

چرا دستهایشان بسته است ؟

چگونه می توان با دست بسته شنا کرد؟

خدایا حتی دست بسته بودن هم به کنار

چرا

چرا زنده به گور شده اند؟!

...

خدایا چرا آسمان بررمین نمی آید ؟

چرا عرش به لرزه در نمی آید؟

چرا زمین نمی شکافد ؟

چرا دریا آب نمی شود ؟!

من که دلم برای تنگی تنگ ماهی های سفره هفت سین می سوزد

چگونه مرگ در خاک و خون برادران دریایی ام را باور کنم ؟

دریا ، دریا ، دریا!

چگونه توانستی مرگ مردانت را در خاک تاب بیاوری ؟

چه بی حمیت و غیرتی ؟ چه بی موج و شوکتی ؟

چگونه توانستی مرگ خاموش مردان مرد را ببینی و تاب آوری؟

همیشه برایم جای سوال بود

که چرا شهیدان آب زیباترین و مظلومترین شهیدان هستند؟

خدایا نمی توان بنویسم

کلمات از دستم فرار می کنند

واژه ها از ذهنم می گریزند؟

چه بنویسم ؟ چگونه بنویسم

کدامین واژه را برای زنده بگورشدن غواصان دست بسته بکار ببرم ؟

فرهنگستان هم نمی تواند کاری بکند .

مردن ، خفه شدن ، دست بسته ، بی صدا ، بی شکایت ، با چشم باز

حتی می توان برای همه اینها واژه ای یافت ! زنده بگوری

اما زنده به گور کردن مردان دریائی را چه باید گفت ؟

به خاک کشاندن مردان آبی را چه باید نامید؟

من از دریا شکایت می کنم.

دیگر برای دریا شعری نخواهم گفت .

دیگر چشم به دریا نخواهم دوخت ...

خدایا غواصان را چه کنم.

آنها را کجای جانم جای دهم ؟

دلم برای خودم می سوزد!

ای آب روان ! ای موجهای سرگردان !

شما بروید و بمیرید  و هیچ نگوئید .

ای خاک تیره، ای خاک بدبخت ، ای خاک خاک بر سر!  

شما که آخرین حرفهای غواصان را شنیدید

شما بگوئید که نورچشمان ما ، عزیزان ما ، برادران ما ، پسران ما ، مردان ما

در آن لحظه آخر با شما چه گفتند؟

با هم چه گفتند ؟ با خدای خود چه گفتند؟

به ما چه گفتند ؟ نگران چه بودند؟ چه کسی را صدا می زدند ؟

 به چه کسی گلایه می کردند؟ با چه کسی حرف می زدند؟

شاید هم هیچ حرفی نزدند ! بی کلام در خواب رفتند !

خدایا آن همه عشق و شور ،

آن همه چشم و نگاه

 آن همه امید و زندگی

چگونه در آن خاکهای سرد و سیاه خاموش شد؟

غواصان ! دلاوران ! مردان دریا !

حالا که شما نمی توانید حرف بزنید

حالا که خاک مرده است و نمی تواند حرف شما را به ما بگوید !

من برای شما حرف می زنم .

سلام ، سلام ...

کاش می مردیم و شما را دست بسته نمی دیدیم

کاش می مردیم و شما را زنده بگور نمی دیدیم

سلام برادران !

چه بگویم که نمی دانید

چگونه بگویم که داغ مظلومیت شما با ما چه کرد ؟

چگونه بگویم که  می خواستند عطر یاد شما را فراموش کنند؟

چگونه بگویم

بعد از شما چه شد و چه کردند.

چگونه بگویم

که طاقتی برایم نمانده است

شما رفتید و ما ماندیم

خدایا چگونه ماندیم!

چه پرطاقت بودیم ؟ چقدر سنگ بودیم

چگونه توانستیم بمانیم و بمانیم و بمانیم ؟

 

شهیدان!

اینک عطر حضور شما در همه شهر پیچیده است!

سلام و درود خدا و همه فرشتگان و بندگان صالح او بر شما باد !

 هرگز شما را فراموش نخواهیم کرد؟

هرگز دستهای بسته شما را از یاد نحواهیم برد !

هرگز آرمانهای شمارا فراموش نخواهیم کرد !

به دستهای بسته شما سوگند

که هرگز راه شما را تنها نخواهیم گذاشت !

 برای تو گریستن در حد اقتدار من نیست !

برای خودم گریه می کنم.

 

 14 و 12 دقیقه سه شنبه 26 خرداد 94

اردبیل - فریبا احمدی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak