فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام ... این شعر چند روزیست به جانم افتاده است

بی مهر رخت ، روز مرا ، نور نماندست      

                          وز عمر  مرا ، جز شب دیجور نماندست .

هنگام وداع تو ، ز بس گریه که کردم

                             دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست.

 ادامه اش را هم از حافظ پیدا می کنم

 نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید

                         دور از رخت این خسته رنجور نماندست.

صبر است مرا چاره هجران تو لیکن

                        چون صبر توان کرد که مقدور نماندست.

درهجر تو گر چشم مرا آب روان است

                          گوخون جگر ریز که معذور نماندست.

حافظ زغم از گریه نپرداخت به خنده

                            ماتم زده را داعیه سور نماندست.

من بازیگر خوبی می شدم ، گویا  می توانم همه  را فریب بدهم ! هیچ کس نمی داند که بعد از پدر من دیگر زندگی نمی کنم. هیچ کس نمی داند من دیگر حسی ندارم . کسی نمی داند که ...

دنیا به درد آدمهائی می خورد که همدیگر را دوست ندارند.

پدر عاشق گلها و شکوفه ها بود و مرا نیز عاشق کرد و من میراث دار او هستم.

برای همین به یادش یک شکوفه به و یک شکوفه پرتقال می گذارم .

من سرشار از عطر یاد مهربانی های او هستم و نمی دانم چگونه یک روح بهاری می تواند در پائیز آرام بگیرد؟!

 ای کاش پدر مرا عاشق و مهربان بار نمی آورد!

ای کاش روح مرا حساس و لطیف نمی کرد!

ای کاش دوست داشتن بی منت و شرط را بمن یاد نمی داد !

آنگاه می توانستم اینجا را تحمل کنم. حتی می توانستم دوری او را هم تحمل کنم ...

کاش می توانستم از عشق بنویسم و انچنان زیبا و باشکوه حرف بزنم که همه را عاشق عشق بگردانم !

اما حیف ! توانی ندارم . از زیباترین و عزیزترین عشق خود دور شده ام .

ظاهرا تقویم  بی پدر می گوید امروز سالگرد رفتن اوست و من تنها کاری که می توانم بکنم  این است که در تنهائی و سکوت گریه کنم .

فریبا - 10 آذر 93  

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak