فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

چند روز است می خواهم بنویسم

و نمی توانم ...

وقتی بوی محرم می آید

حتی روزها قبل از آمدنش

شوقی در جانت می افتد ، شوری در دلت شعله می کشد!

همه چیز اینجا عوض می شود

هم چنانکه بوی بهار را از اواخر اسفند متوجه می شوی .

بوی محرم هم از اواخر ذی حجه زمان طشت گذاری (27 ذی حجه ) در همه جا می پیچد.

خوب که دقت می کنم متوجه می شوم

محرم برای ما فقط یک مراسم و یا یک تعزیه  یا آداب و رسوم و تشریفات نیست.

محرم برای ما نوعی روش زندگی است. ( بقولی لایف استایل ، شاید هم نوستالژی! )  

ما با محرم زندگی می کنیم و در محرم بزرگ می شویم ...

شاید دورترین خاطره ای که از بچگی یادم مانده باشد به محرم مربوط بشود.

بوی محرم، عطر محرم ، رنگ محرم ، صدای محرم ، نوای محرم ، شور محرم ، روح محرم همه جا می پیچد.

یادم می آید بسیار بچه که بودم

ماهی یک روز یک روحانی برای خواندن روضه به خانه پدربزرگم (پدر مادرم ) می آمد

عجیب بود که در این روضه اکثرا فقط بابا بزرگ بود و من

و آن آقا که می خواند همیشه آخر روضه اش به نوحه و گریه ختم می شد.

و آنقدر بابا بزرگ گریه میکرد که دستمالش خیس می شد

ومن نمی دانستم برای چه گریه می کند!

اما اسمهای مبارکی را می شنیدم که سالها بعد قصه آنها را فهمیدم

کمی که جلوتر بیایم باز هم زیباترین و عزیزترین خاطرات کودکی من به محرم وتاسوعا و عاشورا برمی گردد.

در محرم بابا کس دیگری میشد، دیگر خنده از لبان مهربانش دور می شد.

 بر سرش دستاری سیاه می بست و سراپا لباس عزا می پوشید

صدای سلیم ، صدای حوسینم وای حوسینم وای قطع نمی شد

من عاشق زنجیر بابا بودم و آن را برمی داشتم و می بوسیدم

وگاهی هم به خودم می زدم

اما حیف که بچه ها (دخترها) نمی توانستند زنجیر بزنند.

حتی می گفتند بچه ها( منظورشان دختربچه ها بود) نباید سیاه بپوشند

اوایل در محرم سبز می پوشیدم ولی کمی که بزرگتر شدم با اصرار من هم سیاه می پوشیدم .

هرروز که از محرم می گذشت درست مثل اینکه همه منتظرچیز خاصی هستند

شب و روز به هم می آمیخت و برنامه روزانه همه به نوعی بهم می خورد.

بساط شربت و حلوا و خرما و غذای نذری همه جا روبراه بود .

محرم می آمد و من می دانستم دیگر همه چیزبا گذشته فرق خواهد داشت

شور و هیجان همراه با غم و عزا  و حسرت و ماتم برهمه جا حاکم بود.

 من فقط در کودکیهای دور در محرم نگران یک چیز بودم و آنهم گریه های بلند پدر بود!

هرروز که به تاسوعا و عاشورا نزدیکتر می شدیم 

حال و هوا ی محرم ، به اوج هیجان و عزای خویش نزدیکتر می شد

در اردبیل در تاسوعا مراسمی به نام شام پایلاماخ ( شمع گردانی ) برگزار می شود

از ظهر به بعد دسته های کوچک و بزرگ عزا سینه زنان و آه حسن واحسین گویان

41 شمع  را به یکایک مساجد شهر می برند (41 مسجد)

حتی بعضیها  نذر می کردند پابرهنه این مراسم باشکوه را انجام دهند .

من فقط می توانستم به زینبیه و یکی دومحل نزدیک خانه را با پدر بروم و شمع روشن کنم.

الان هم که یادم می آید صدای نوحه و عزا از همه جا بلند می شد

و دراین میان صدای زیبای سلیم جان و روح ما را به نوازش در می آورد.

 پدر عاشق نوحه بود و زیباترین و جذابترین آنها را ضبط می کرد و همیشه گوش می داد.

برایم جالب بود به نوعی همه ، همه زوایای حکایت عاشورا و کربلا را با جزئیاتش می دانستند

و باز آن چنان مشتاقانه گوش می دادند که گوئی باراول است که آن را می شنوند!

این روضه عشق است که هر روز به نوا ی جدیدی خوانده می شود

این قصه عشق است که هر روز به  زبانی دیگر گفته می شود ،

این دردعشق است که هر روز تازه تر می شود،

این رنگین کمان عشق است که هرروز به شکلی و رنگی جلوه گر می شود

این دریای عشق است که هر لحظه موج تازه ای راه می اندازد .

این کاروان عشق است که از ازل تا ابد به راه افتاده است.

من خیلی کوچک بودم شاید پنح شش سال و همیشه کنار بابا به آن نوارها و نوحه ها گوش میدادم

و اکثر معناهای آنها را هم نمی فهمیدم.  فقط می دانستم شعر به بعضی جاهای آن که می رسد

 پدربی تاب می شود و بشدت گریه می کند

 آنچنان زیاد که آرام نمی شود و شانه های مهربانش هم تکان می خورد.

یادم هست یکسال با خواهر و برادرم تصمیم گرفتیم که نگذاریم بابا زیاد گریه کند!

ما عاشق پدر بودیم و می ترسیدیم برایش اتفاقی برایش بیفتد.

من که بزرگتر بودم به آنها گفتم که باید اجازه بدهیم

که کمی گریه کند و آنها را متقاعد کردم که بالاخره باید برای امام و دردو رنجهایش گریه کرد

درآن دنیای کودکانه که فکر می کنم ساعت را هم نمی دانستم برای گریه هایش زمانی تعیین می کردم

که اگر بیشتر از آن طول کشید یکی را می فرستادم که او را آرام کند.

دلم نمی آمد ، خودم بروم . می دانستم اگر من از او بخواهم آرام می شود...

یادش بخیر !

گریه های پدر ! سینه زدنها و زنجیر زدنهای پدر ، لباس سیاه پدر!  

پارسال برایم روشن شد که چرا همیشه قلب من در محرم به تپش می افتاد؟

پدر در محرم رفت . پدر با محرم رفت !

او با لباس سیاه که عمری را در آن عزاداری کرده بود رفت!

پدرم به محرم و امام خویش که همیشه عاشق او بود پیوست و ما را عزادار همیشگی خود نمود.

آخرین یادداشتهای او در دفترش شعری است که من نمی توانم محرم را بدون آن تصور کنم .

عشق من ! جان من ،

حسین پاینده ائتدی الصلاتی

حسین دن اولدی ایسلامین نجاتی  

حسین غرقه بلا سیماسی خندان

حسین حیرت ده قویدی کائناتی

امام حسین (ع) نماز را پاینده کرد

نجات و (حیات) اسلام از حسین (ع) است  

حسین (ع) در حالیکه غرق بلاست سیمایش خندان است .

حسین (ع) کائنات را در حیرت گذاشت .

براستی چه می توان از امام گفت ؟ چگونه می توان از انسان کامل سخن گفت !

عارفان می گویند: انسان مظهر اسم شریف الله است و قابلیت ظهور تمام اسما و صفات الهی ر ا در خود دارد

و هیچ موجود دیگری غیر از انسان این ظرفیت را ندارد.

چون اسم شریف الله  جامع اسما الهی است وبر بقیه اسما سیطره دارد

مظهر آن هم که انسان ( حقیقت انسانیت ) است بر تمام مظاهر اسما سیطره دارد.

همه انسانها این قابلیت را دارند که به حقیقت انسانیت برسند

اگرچه در عمل فقط معصومین (ع) به آن مقام بطورکامل رسیده اند.

عین ثابت انسان کامل حاوی همه اعیان ثابته و جامع و مسلط بر همه آنهاست.

 در واقع ربوبیت خداوند بر هستی از طریق انسان کامل انجام می شود.

مگر نه اینکه آسمان و زمین در خدمت اویند ،

مگر نه اینکه باد و باران بفرمان اویند ،

مگر نه اینکه او واسطه فیض به همه موجودات و همه عوالم است.

مگر نه اینکه او نسخه عالم کبیر است،

مگر نه اینکه اگر او نباشد خلقتی نیست ، حیاتی نیست ، فیضی نیست

و دلیلی برای وجود آسمان و زمین وجود ندارد.

فرشتگان ! فرشتگان ! دلم برایتان می سوزد ! شما بودید اعتراض می کردید ؟!

شما بودید تصور می کردید آدم نمی تواند خلیفه خدا باشد ؟! ...

به راستی چگونه می توان از انسان کامل سخن گفت !؟

او واسطه فیض در همه عوالم است ( از ناسوت تا ملکوت و جبروت و لاهوت )‌

آه حسین من ! حسین زیبای من ! سلام و درود آسمانها و زمین بر تو باد !

آنچه که قلب مرا از شوق وجود مقدس تو پر می کند فقط دردها و مصائب فوق تحمل تو نیست.

آنچه روح مرا به آتش می کشد ، این است که تو می توانستی

در چشم بهم زدنی همه لشکریان دشمن و همه زمین و زمان را به آتش بکشی و نکردی

تو مگر کمتر از ابراهیم خلیل بودی که آتش را گلستان کرد و  اسماعیلش را ذبح نکرده به ذبیح الهی رساند .

داغ تشنگی علی اصغر تو مرا خواهد کشت ! چگونه توانستی مهریه مادرت را از لبهای علی دریغ کنی ؟!

مگر آبها را شما جاری نمی کنید ؟ مگر آسمانها در اختیار شما نیستند ؟

مگر لشکر جن و فرشته گوش بفرمان شما نبود ؟

آه حسین ! بزرگی تو عرش را می لرزاند!

صلابت تو کوهها را درهم میشکند !

زیبائی تو آفتاب را می سوزاند ...

خدایا  مرا ببخش ! من نمی توانم ! من نمی دانم !‌

من قادر به وصف بزرگیها و زیبائیهای امامان معصومی (ع) که آنها را برای هدایت بندگانت برگزیدی نیستم .

مرا همین بس که آنها را دوست داشته باشم و بدانم که با دوستی آنها به تو نزدیک می شوم

 و بدانم که کسی تو را بدرستی و آن چنانکه هستی نشناخت جز آنها

 و کسی آنها را درست  آن چنانکه هستند نشناخت مگر تو  

خدایا در این روزها و شبهای عزا ، محبت و دوستی حسین (ع) را مایه روشنی دلمایمان قرار بده!

و با نام مبارک و مطهر او سیاهیها و ناپاکیهای روح و جانمان را پاک کن!

خدایا  با کیمیای عشق حسین (ع) مس وجود ما را زرکن!

خدایا دوستی و معرفت او را روز به روز در جان و قلبمان بیشتر کن!

خدایا کوتاهیهای ما را به بزرگی او ببخش و زشتی های مارا با زیبائی های او جبران کن.

خدایا ای خدای حسین (ع) ! ذره ای از بزرگی روح و بلندی همت او را به ما ببخش

خدایا با نظر و عنایت خاص خود و آن چنانکه خود می پسندی

اعمالی را که بخاطر عشق و ارادت او انجام می دهیم پاک و خالص بگردان

و وسوسه های ریا و ناخالصی را از اعمال و نیات ما پاک گردان!

خدایا ما را حسینی کن ...

باز صدای دلنواز سلیم می آید

آدوا قوربان ابالفضل    

دوشنبه دوم محرم 21و 20 دقیقه شب –  5آبان 93 - اردبیل  

نوشته شده در دوشنبه ٥ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak