فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

سلام فریبا! کجائی ؟ چه میکنی ؟ چرا ماتت برده است؟

چرا نمی شنوی ؟ چرا نمی بینی ؟ چرا نمی نویسی ؟

چرا از بهار نمی گوئی؟ چه کسی می تواند به زیبائی تو از بهار بگوید!

بهار منتظرتوست ، بهار نگران توست !

بهار با خود می گوید؟

چرا توئی که همه پستهایت را نامی بهاری میدادی ، سکوت کرده ای؟

اینجا طوفان است ؟ بگذار باشد !

همه جارا مه گرفته ! بگذار بگیرد !

برف می بارد ! بگذار ببارد

بابا رفته است ! خب او هم بهار بود و به بهار حقیقی پیوسته است .

مگر نخواندی که هرچیز رنگ وجود بگیرد ، دیگر امکان ندارد معدوم شود.

مگر با هزار آیه و حدیث و برهان نمی دانی که روح پدر جاودانه است؟

 مگر بارها درخواب نمی بینی که مثل همیشه بین گلها و درختها قدم میزند ...

کاش میدانستم  کجاست ؟ با چه کسانیست ؟ چه می کند؟ به چه فکر میکند؟

آه باز شروع کردی ! به تو چه ! تو چکاره ای !

مگر او بی صاحب است ! مگر آنکه رئوف است و لطیف است و رحیم است مراقب او نیست ؟

اگر حکمتی نبود، اگر مصلحتی نبود ؟ مگر دعاها و نذرها و نیازها رد می شد؟

مگر آن همه پزشک و پرستار کم زحمت کشیدند؟

خدا پدرت را بیشتر از تو دوست داشت . او میخواست بنده اش را به آرامش و شادی همیشگی برساند.

اومیخواست روح پرتلاش و تن خسته او را آرام کند؟

دعاهای تو دربرابر دعای او هیچ شانسی نداشت.

میدانی که آرام است. میدانی که زیباست . میدانی که درشادی و  لذت است .

میدانی که دربهار واقعی است.

پس توهم مثل همیشه از بهار بگو !

سلام بهار زیبا ! خوش آمدی ! خوش می آئی !

همیشه بیا ! همه جارا زیبا  کن! همه جارا درخشان کن!

درخت ها را بیدارکن ! گل هارا صدا بزن ! شکوفه هارا بیدارکن!

دلم برایشان یک ذره شده است.

من بی بهار می میرم ! من بدون دیدن گلها و شکوفه ها از دست میروم!

پدر از کودکی روح مرا با تو پیوند زده است.

گلهای تو را به من نشان داده است .

جوانه زدن غنچه هایت را به من یاد داده است.

شنیدن صدای پای تو را به من درس داده است.

بوئیدن عطر دل انگیز تورا به من آموخته است.

همه زیبائی تو را او بمن شناسانده است.

برای همین من همیشه به یاد تو هستم .

 

حتی وقتی در یخبندانهای سرد اردبیل رگهایم هم داشت یخ میزد، باز به فکر تو بودم .

میدانستم زمستان عددی نیست . میدانستم برف تاب تحمل عشق بیکران تورا ندارد!

میدانستم سرما نمیتواند ریشه گلهای سرخم را خشک کند.

می دانستم تو هستی !  

وقتی توهستی ، مرگی نیست ، دردی نیست ، غمی نیست .

همه چیز زیباست ، همه چیز باشکوه است ، همه چیز دیدنی است.

من همه ی سلام ها و درودهای همه موجودات را به تو تقدیم می کنم .

من خوش آمد همه ی ذره ها و قطره ها را به تو بازگو می کنم .

من اشتیاق همه ی موجودات را به رویش و طراوات به تو اعلام می کنم.

من می دانم که تمام اسمهای زیبای خداوند در همه عالم پراکنده است

 «و باسمائک التی ملات ارکان کل شی»

و میدانم که تو یکی از زیباترین و باشکوه ترین و عزیزترین آنهائی...

یالطیف ! یا جمیل ! یا رئوف !

ای صاحب لطف ! ای زیبا !ای مهربان !

یا خالق ! یا باری ! یا مصور !

ای آفریننده ! ای بوجود آورنده! ای صورتگر!

یا محیی ! یا ممیت !

ای زنده کننده ، ای میراننده ! 

مرا زنده کن ! روحم را که خاموش شده است بیدارکن !

ای میراننده ! سختی ها ، تلخی ها و سیاهیهای روحم را بمیران !

مرا رها کن ! مرا آرام کن ! مرا از نو زنده کن ! مرا سبز کن ، شکوفه کن !

مرا از اینهمه تلخی و سکوت و حسرت برهان ! مرا از تاریکهای خودم بیرون آر!

مرا از این درد جانسوز جدائی خلاص کن !

مرا به سپیدیها و زیبائیهای خویش برسان !

 

ای بهار جاوید من ! ای عشق بی انتهای من!

ای امید همه ی ناامیدیهای من ! ای دلیل حیات و زنده بودن من !

ای بهانه ی همه ی اشکها و لبخندهای من !

کاش می دانستم با من چه خواهی کرد؟

کاش می دانستم  مرا به کجا خواهی برد؟

میدانم ، خوب می دانم که همیشه زیباترین و پاکترین تقدیرها را برای می نویسی!

پس  آنچه را که با نادانی و کوته فکری و اصرار از تو میخواهم هرگز نپذیر

و آنچه را که خود دوست داری به من ببخش

و مرا آن چنان کن که خود می خواهی و خود می پسندی !

و مرا ، روحم را ، جانم را ، قلبم را ، همه وجودم را بهاری کن!

زیبا کن ! رنگی کن ! سپید کن !

پاک و لطیف کن که با اسم مبارک تو این سال را آغاز کنم.

و پدر را آن چنان پراز شادی و سرور کن که هرگزدلش برای ما تنگ نشود !

ای هستی بخش ! ای میراننده !

ای بهار ! ای بهاری !

یا مقلب القلوب و الابصار ، یا مدبر اللیل و النها ر !

یا محول الحال و الاحوال ! حول حالنا الی احسن الحال

1و 10 دقیقه 4شنبه 28  اسفند 92 - فریبا احمدی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak