فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام خوبید شما؟

من نیستم ، من نبودم. مدتهاست که نیستم . مدتهاست که حرف نمی زنم . مدتهاست سکوت سنگینی را می گذرانم . 

با خودم حرف نمی زنم . با شما حرف نمی زنم...

  از آن پائیز سرد و غم انگیز که پدر رفته است. از آن محرم سنگین که پدر لباس عزای خود را درآورد و رفت .

 

 

هفته بعد از تاسوعا  او زمین افتاد و بعد از ده روز رفت . یادتان هست برای عاشورا پست »حسین حیرتده گویدی کائناتی»را نوشته بودم .چقدر عاشق آن شعر بود .

در آخرین دفتر تقویمش نیز همان را نوشته بود.چقدر عاشق امام حسین (ع) بود چقدر در محرم گریه می کرد...

 پائیز و زمستان من در خواب بودم . خوابی سخت . خوابی تلخ . خوابی بی رویا . خوابی بی پدر...  

پدر برای من فقط پدر نبود . او سمبل همه پاکیها و زیبائیهائی بود که می شناختم .

او به من دوست داشتن را یاد داد. او به من عشق بی قید و شرط به همه موجودات را آموخت .

 او دستهای مرا گرفت و گلها را و برگها و و درختها را بمن نشان داد.

او به من شنیدن صدای نسیم را آموخت . او به من بوی زیبای خاک را نشان داد .

او به من دوست داشتن علفها و گلها و شبنم ها را آموخت .

از پدر می پرسیدم ....

پدر زندگی را به من یاد داد. او گفت که انسانها همه خوب هستند. 

او زیبائی نسیم ، درخشش خورشید و خنکی آب چشمه ها را به من نشان داد.

او همه زیبائیهای متصور دنیارا به من آموخت . بدون  او من هیچ چیز نمی توانستم بیاموزم.

او معلم بود . معلمی بزرگ همانند اسمش . اما قبل از هرکس او معلم من بود.

و همه آسمان و زمین و کوه و دشت و صحرا کلاس درس او بود .

ومن دانش آموز کنجکاو و پر ازسوال و جستجوی او بودم که همه چیز را از او می پرسیدم.

یادم می­ آید روزهائی­ که فرفره­ ها رنگی بودند!

ماشین کوچک یشمی ام را پر از شکوفه می­ کردم

وآنها را به عروسی بنفشه ها می­بردم

آن­ روزها نمی­ دانستم شکوفه­ ها چیدنی نیستند

چه لذت کودکانه­ ای داشت برگ­ها را شستن

غنچه­ ها را خنداندن، دور از چشم مادر!

با پدر تخم­ها را می­ کاشتیم

و به خود می گفتم

 از این دانه های کوچک سیاه

 چگونه می­ رویداین­ همه حجم سرخ ، این­ همه بعد سبز!

واز او می پرسیدم چرا به شب بو شب بو می­گویند؟

چرا شکوفه گیلاس آبی نیست؟

چرا آفتابگردان دنبال خورشید می­گردد؟

وچرا پیچک انگور تا پشت بام همسایه بالا رفته است؟

نوشتن را او به من یاد داد. یادم میآید اولین بار که قرار بود انشا بنویسم نمیدانستم چکار باید بکنم.

اما او آنچنان ماهرانه و درست به من یاد داد که من خودم انشا را نوشتم و از آن به بعد هم همیشه در انشاء بیست می شدم.

او مرا با قلم و کتاب آشنا کرد.دستهای مرا میگرفت و با دست من می نوشت .

همیشه عاشق مطالعه بود و مرا عاشق کتاب کرد.

لحظه ای از یادگیری و خواندن و نوشتن دست برنمی داشت.

هرگز دروغ نگفت. هرگز اخم نکرد. هرگز فریب نداد . هرگز از تلاش دست برنداشت. هرگز!

مهر او به همه آنقدر زیاد بود که گاه باعث تعجب من می شد.

چرا برای کسانی که نمیفهمند، برای کسانی که صداقت و صمیمیت را سادگی و زودباوری تصور میکنند باید مهر ورزید.

اما او میگفت خدا که می بیند . عشق او بیدریغ بود. محبت او بی انتها بود و صداقت او رشک شبنم هارا نیز برمی انگیخت.

ومن مدتهاست که نه تنها پدرم بلکه چنین انسان بزرگی را از دست داده ام .

برای همین نبودنم را و سکوتم را و شکستنم را بپذیرید.

تصور نمی کردم که بعد از بتوانم زنده بمانم . همیشه از کودکیهای دور، بزرگترین ترس و کابوس زندگی ام این بود که برای او اتفاقی بیفتد.

و این اتفاق افتاد.پدر رفت . آخرین روز صفر ، سالروز رحلت پیامبر اکرم(ص) ، اربعین پدر بود.  باور نمیکردم تحمل دوری مارا داشته باشد!

بنظرم حتی هنوز هم که حدود 3ماه از رفتنش میگذرد نمیداند که رفته است و هروقت می بینمش در باغها و کنارگلها وچشمه ها گردش میکند.

می دانم که آرام است . میدانم که بسیار خوشحال است . میدانم که به هرکجا که دوست دارد پر می کشد واین تنها چیزی است که مرا آرام میکند.

پائیز رفت و پدر را برد. من درخواب بودم . نمی خواستم بیدار شوم  . نمی خواهم بیدار شوم .

اما بوی بهار می آید. من بهتر از هرکس دیگر را بوی بهار را میشناسم.

از کودکی که پدر مرا عاشق بهار کرد همیشه چشم انتظار بهار بودم.

زمستانهای سرد و سنگین اردبیل را به امید بهار سر میکردم .

همیشه به باغچه و درختها سر میزدم تا بدانم کی بهار می آید؟ او برای دیدن بهار همیشه ما را به  دشت و صحرا می برد تا زیبائیها را از نزدیک به ما نشان دهد .

سحرها به صحرا می رفتیم، همه جا رنگی!

گاهی سبز! گاهی زرد!

بوی غریبی می­آمد بوی خاک، خاک نمناک!

بوی آب،  سبزه، گل، گندم، باد، بوی حیات!

بالا همه جا آبی بودپایین همه جا سبز!

سبز به آبی می رسید

چه وسعتی دارد دشت؟

پس من چه؟ پس من کو؟

در رنگها گم می­ شدم!

در آن نورها، دراین خاکها !

برای همه، جا هست اینجا!

پدرم زیر درختان المیزان می­ خواند

ومن گلبرگ­ها و خوشه ها را تفسیر می­کردم

چه دوستی غریبی بود بین من و آن گل­ها!

سال­ها بعد یکی از این­هایم من! می­دانم!

آرام بود آنجا !

پدرم تسبیح می­گفت

ومن به­ هر تسبیح او یک گل را شماره می­کردم

دانه های سبحه تمام می­ شد اما،

هزاران گل مانده بودند، هنوز!

بهاری ترین شعرهای من همیشه پر از حضور اوبود. گلها ودرختهای خانه ما بدون او می مردند.

او باغبان مهربان گلها بود که می دانست کی باید آنها را بکارد کی آب بدهد کی هرس کندو... ومن مشتاقانه همیشه کار او را تماشا می کردم.

گوشه ای از تصویر پنجره، چرا خالی است؟

پارسال، شاخه فرتوت خسته ای

حجم انبوه سبزهاوسپیدها را بردوش می­ کشید

خسته بود اما استوار

و پدر می­گفت دیگر پیر شده است

اینک حیف!

الان که برایتان و یا نه برای خودم دارم می نویسم دلم به اندازه همه ابرهای دنیا گرفته است و سنگینی همه کوههای عالم را در سینه ام احساس میکنم ...

اما میدانم که دارد بهار میآید.

بهار زیباتر ازآن است که از یاد من برود .

بهار سپیدتر از آن است که بیاید و سیاهیها باقی مانده باشد.

بهار مهربانتر از آن است که بیاید ولی من کماکان ساکت بمانم .

بهار می آید . پدر عاشق بهار بود . عاشق گلها و درختها ، شکوفه ها و شبنم ها.

 پدر در بهاری زیبا و باشکوه ایستاده است و مرا تماشا میکند .مرا که دختر آرزوهای او بودم .( آرزی قیزیم)

بهار بر بابا مبارک . بهار بر شما مبارک . بهار برمن غمگین مبارک.

فریبا – 20/9 دقیقه شنبه 17 اسفند 92

نوشته شده در شنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak