فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام . بهار دارد به روزهای پایانی خویش نزدیک می شود همچنانکه رجب دارد تمام می شود. عطر و بوی بهار زیباست یا رنگ و شکوه رجب ؟!  در بهار هدیه ای به دوستان دادم و آن خیال قاصدک بود .رجب نیز بهاری زیباست و امشب عزیزترین شبها یعنی شب عید مبعث است. مبعث زیباترین و مهربانترین رسول ، رسول عشق ، رسول گل سرخ ! و من به همین مناسبت دلنوشته ای را که اخیرا نوشته ام  برایتان در این پست تقدیم می کنم و از همه دوستان میخواهم که خود را و همه را دعا کنند...

 

 من اینجا زیر درخت نشسته ام . گیلاس بود یا آلبالو ؟!

و یا پیوند هردو که رنگش شبیه گیلاس بود و مزه اش مثل آلبالو !  

و باد برگهارا  تکان می دهد و برگ گاهی به صورت وگونه هایم می خورد

و شاخه های روبرویم می لرزند و گوئی چیزی را در هوا نوازش می کنند.

زنبوری هم سرگردان می چرخد و بوی گل سرخ که دوست دارم همه مشامم را پر می کند.   

و من هستم و می بینم همه زیبائی ها را  و با لرزش باد ورق دفترم و لباسهایم تکان می خورد.

و آهنگ شمس الضحی که بازکرده ام چقدر زیباست!

وهمه چیز اینجا باشکوه و مهربان است

و دلیل لرزش شاخه درخت را نمی فهمم.

باد تکانش میدهد ولی درخت با آن وقار وسنگینی شاید می توانست تکان نخورد. ( باز دنبال دلیل هستم! )

 شاید او هم مثل من دلش می لرزد و من دلم از این همه زیبائی و شکوه می لرزد...

این کیست این ؟ این کیست این ؟ این یوسف ثانی است این!

این باغ روحانی است این یا بزم یزدانی است این ؟ این کیست این ، این کیست این؟

این جان جان افزاست این ، یا جنه الماوی است این، این کیست این ؟

جان من و درخت یکی شده است و هردو ازاین همه شوق و زیبائی می لرزیم.

او زیباترست یامن ؟ او بلندتر است یا من، او برگ بیشتری دارد یامن ؟ رگبرگهای او شبیه رگهای دست من است!

رستم من از خوف و رجا ، عشق از کجا ، شوق از کجا، ای خاک بر شرم و حیا!

ای مطرب داود زن! آتش بزن بر رخت غم، بردار بانگ زیر و بم ، هنگام سرخوانی است این!

این کیست که به این زیبائی می خواند؟

مست وپریشان توام، موقوف فرمان توام، اسحاق و قربان توام ، این عید قربانی است این!

گلهای سرخ و زرد این، آشوب وردآورداین، در قعر دریا گرد این، موسای عمرانی است این!

هرجسم را جان می کند جان را خدادان  می کند یا حکم دیوانی است این؟

گر پیش سلطان می روی، این سیر ربانی است این!

گلبرگهای گل سرخ تاب نمی آورند و وسط کتابم می ریزند و کتاب با باد ورق می خورد.

چادرم کنار رفت، باد شدیدتر می شود.

سلطان میدان ایست این!

گلها دارند تکان می خورند

آن آب بازآمد به جو اکنون سبو، سجده کن و چیزی نگو، این سر ربانی است این!

سجاده ام اینجا نیست، برای نماز که نیامده بودم. می خواستم این کتاب را تمام کنم باید تحویل می دادم.

چگونه به سجده بروم در باغچه ای ؟

همه عالم اینجاست، چیز دیگری نیست.

ای مطرب داود زن! آتش بزن بر رخت غم، بردار بانگ زیر و بم ، هنگام سرخوانی است این

بسم اله ای روح البقا، بسم اله ای شیرین لقا، بسم اله ای شمس الضحی ، بسم اله ای عین الیقین...  

بچه ها در کوچه توپ بازی می کنند.

شاید زمان اینجا ایستاده است، اینجا ابدیت است، همه چیز حیات دارد، همه چیز احساس می شود.

هرکسی دارد کارخود را میکند.هیچ چیز بیهوده نیست. حتی آن زنبور هم برخلاف تصورمن سرگردان نمی چرخد.

 از بین این همه کار که دارم می بینم شاید بیهوده ترین کار، کارمن باشد که دارم نظرگالیله را در باره ابدیت و آغاز زمین و زمان در دفترم می نویسم!

ابدیت همین جاست ، چه نیازی دارد که من آن را بفهمم !

لازم نبود درکتاب دنبالش بگردم.

( در حقیقت ابدیت مطلق و هستی همیشگی است که عوالم وجود را یکی پس از دیگری به وجود می آورد و نیست و نابود میکند

بدون اینکه ذره ای دراین ایجاد وانهدام خسته شود و درماند !

 و چه بسا ستارگانی که شما در اقصی درجه فضا می بینید در حالیکه چنگال مرگ در همانوقت دیدن شما او را معدوم کرده بود و چون از شما خیلی دوربوده است،

 امروز شما نور او را می بینید که پس ازمیلیونها سال و شاید قبل ازخلقت زمین از مرکز خود تابش کرده و امروز به شما رسیده است !)

همه چیز جاری است. همه چیز در زمان جاری است. هیچ چیز نمی ایستد، هیچ چیز نمی ماند.

درختی که الان برگهایش به صورتم میخورد، چندماه پیش از شدت برف ویخبندان اردبیل درخواب هم نمی توانست ببیند که در بهار این­همه برگ و میوه داشته باشد. 

چه زمانی است الان ؟ بگذار بنویسم تا یادم نرود 18و 14 دقیقه 5شنبه 18 خرداد 91

تا بخواهم بنویسم یک دقیقه گذشت!

کاش می توانستم قصه آفرینش را از تک تک علفها وبرگها بپرسم.

کاش می توانستم زبان گل سرخ را بفهمم و از او بپرسم در آن زمستان سرد و طولانی اردبیل کجا خوابیده بود

 و چه خوابی می دید و چگونه توانست آن همه برف و یخ را تاب بیاورد.

چرا من زبان هیچ چیزرا نمی دانم ؟! چرا همه چیز را فراموش کرده ام !

من که در خیال قاصدک با همه موجودات حرف زدم و حرفها و آرزوها و حسرتهای همه آنهارا نوشتم.

اینجا یک علف بدجوری دارد می لرزد. چقدرزیباست که همه وجودت را به بادبسپاری و او همه وجود تورا بلرزاند.

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد.

  شمس الضحی تمام شد و وبه حافظ خلوت نشین رسید

این غنچه روبروی من خیلی دلتنگ و لب بسته است. بنظر می رسد شاید او بتواند جواب مرا بدهد .

بقیه گلهای رز همه روئیدند و گل دادند وحتی گلهایشان هم پژمرد . اما این یکی تنها و بسته اینجا مانده است.

تنها چیزی که کم است مرغهای عشق است. بروم آنهارا هم اینجا بیاورم .

قفس آنها را به شاخه ای آویزان می کنم .

بنظر می رسد باغچه من بسیار روشن است.

شاید برای همین است که وقتی اینجا می آیم و سجاده ام را باز می کنم ، نمازم همیشه بارانی می شود...

آواز مرغهای عشق خیلی بلندشده است.

 فقط یک چشم و  گوش کافیست برای حس زندگی، برای احساس عشق و زیبائی .

برای احساس وجود ابدیت، برای شنیدن صدای حیات، صدای عشق ...

بوی حیات همه حیاط را پرکرده است. لبریز می شود روحم از این احساس لطیف .

( کتابم ماند و باید آن را تمام می کردم. )

چه می شد اگر می توانستم همه این زیبائی هارا یک جا نگاه دارم .

شاید مرغهای عشق با اینکه درقفس اند زیر درخت به یاد زمانی می افتند که در قفس نبوده اند.

درست همانطورکه من زیر این درختان و کنار گلهای سرخ وبرگهای سبز

 و باد لطیفی که میوزد و به صورت و چشمهایم می خورد به یاد بهشتی می افتم که از آن دور شده ام.

پرندگان معصوم من، باغ خود را فراموش کرده اند. شاید هم هیچ وقت درهیچ باغی نبوده اند.

گویا بهترین زمان برای آنها زمانی است که من آنهاراباقفس در باغچه میگذارم .(چند بارخواستم رهایشان کنم. سید میگوید: بیرون می میرند.)

راستی چرا به باغی نمی روم ؟ چرا رنگها و نورهائی را که فراموش کرده ام را کسی نشانم نمی­دهد؟

دلم تنگ است. تنگ تر از دل یک گنجشک بی قرار!

باد نمی تواند دلتنگی های مرا بفهمد. گل های سرخ از دیدن دردهای من عاجزند .

مرغهای عشق نمی دانند که من زیباترین ترانه های عشق را می دانم 

روشنی باغچه از برگ و گل نیست . روشنی او از من است.

 من اینجا را روشن کرده ام. درک و احساس من از زیبائی است که آن را مرئی می کند.

اگر من نبودم هیچ کس این همه رنگ و نور را نمی شناخت.

 اگر من نبودم کسی این صداهارا نمی شنید.

خوب است که من هستم! خوب است که من به زندگی جان می دهم.

خوب است که من ظریف ترین حرکات و لطیف ترین رنگهارا می بینم .

بدون من بهاری نیست. بهار با من معنا پیدا می کند . زندگی با وجود من جاری می شود .

 عشق با بودن من متولد می شود و هستی به شوق وجود من زیبا می شود.

سلام برمن و همه آن هائی که دربهار می رویند، در بهار متولدمی شوند ودر بهار درزیر درختان به عشق واشراق می رسند .

و سلام بر درختی  که امید و لبخند و دنیا را به من هدیه می دهد.

برگها باز دارند می لرزند وگلها نیز ... اما من راز لرزش و بی قراری آنهارا فهمیده ام...

بهاری باشید در این روزهای آخر خرداد

فریبا – 18/45 دقیقه 5شنبه 19 خرداد 91 – زیر درخت گیلاس

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak