فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

در زمین نگر که حله می پوشد، درخت عطر می فروشد ، بلبل بر درخت می خروشد ، هر مرغی در طلب یار می کوشد .

آن خداوند که چنین صنع کند ، سزد که دعای بنده نیوشد و جرم عاصی بپوشد.

فانظر الی آثار رحمه الله ...

بهار سه است : بهاریست این جهانی ، در وقت شادکامی و جوانی . دیگر بهاریست آن جهانی ، نعیم باقیست و ملک جاودانی . سه دیگر بهاریست نهانی ! اگر داری ، خود دانی ! و اگر نداری و پنداری که داری ، دراز حسرتی که درآنی .

 بهار زمین از سال تا سال یک ماه است. سبب، باران آسمان و باد شمال است .زود فرقت و دیر وصال است ، پس دل نهادن بر او محال است . در سال یک بار بهار آید ، از خاک گل روید و از سنگ آب رود و هر بیدلی را دل رمیده باز آید ...

در وقت اعتدال سال دو آفتاب برآید از مطلع غیب . یکی خورشید جمال فلکی و دیگر خورشید جمال ملکی

آن یکی بر اجزا زمین تابد این یکی بر اسرار عاشقان .

آن یکی بر گل تابد گل شکفته گردد. این یکی بر دل تابد دل افروخته گردد.

گل چون شکفته شد بلبل بر او عاشق شود .دل که افروخته شد نظر خالق درو حاضر بود.

گل به آخر بریزد ، بلبل در هجر او ماتم گیرد. دل گر بماند ، حق اورا در کنف لطف و کرم گیرد. قلب المومن لایموت ابدا ... 

فریبا !چرا خودت از بهار نمی نویسی؟ تا کی می­خواهی این متن­های سنگین ادبی را روان کنی و در وبت بگذاری ؟!

سلام بهار من ! دلم برایت تنگ شده بود!

 می دانستم  می آیی ، می دانستم تو هم چشم به راه منی ، می­دانستم که تو شاید از من به من مشتاق تری!    

 ما به او محتاج بودیم                           او به ما مشتاق بود.

زمستان می­رود ، همیشه زمستان­ها می روند. آنها ماندنی نیستند، آنها بودنی نیستند.

 حضور آنها بهانه ایست فقط برای اینکه به تو مشتاق­تر شویم ، بی قرارتر ، منتظرتر ، محتاج­تر

اصلا اگر تو نباشی ، اگر مرا در آغوش تنگ شکوفه هایت نفشاری ، چه دلیلی برای ماندن خواهم داشت ؟

اگرهرشب اثر خیس انگشتان خود را برروی گونه هایم جاری نسازی چه امیدی به ماندن در این شب های تلخ و تاریک خواهم داشت ؟

اگر نباشی و بوی شکوفه هایت مستم و بیخودم نکند چه دلیلی برای زنده ماندن در این روزگار بی رنگ وبورا خواهم داشت ؟

کاش کسی مانند من تورا می شناخت ؟ کاش کسی می دانست که تو چقدر زیبا و باشکوهی ،

چه پررنگ و پر نوری ! چه نزدیک و چه دوری !

 چه عزیز و چه توانائی ! چه بخشنده و چه دانائی !

آه بهار من ! می ترسم آنقدر از تو بگویم که تو را از من بگیرند ! و یا نه مرا از تو دور کنند!

آنها چه می­فهمند که تو همه شب­های مرا سحر میکنی ؟

 آنها چه می دانند که شب­های من با حضور تو از هر روزی درخشانتر و نورانی تر است.

آنها از کجا می­توانند بدانند که تو برای همه دردهای بی شمار من ، چه درمان های بیکران داری .

چرا نمی­گذاری همه تو را همانطور که هستی بشناسند ؟ چرا نمی­گذاری که نور و زیبایت را آن­چنان­که هست همه ببینند ؟

چرا چشم­های آنهارا به دیدار خود روشن نمی کنی ؟

 دلم برایت به اندازه یک غنچه تنگ شده است !

دلم به شوق دیدارت هر سحر پر میکشد ! رویا و بیداریم یکی شده است .

 تورا می­خواهم، تورا صدا میکنم . بر لب هایم نام مبارک تورا می سرایم.

 بهار من ! تورا به همه آب ها و ستاره ها سوگند !

تورا به همه کوه ها و درخت ها سوگند !

 بیا ... بیا و مرا رها کن. من اینجا دیگر نمی توانم بمانم ...

چرا باید بمانم ؟ چرا باید بمیرم ؟ من اینجا نسبتی ندارم ، آشنائی ندارم ، دوستی ندارم ...

دلم برای پرواز پر می کشد. دلم مثل یک گنجشک بی قراری می کند.

 دلم مثل آن ماهی هفت سین خودر ابه در ودیوار شیشه ای می زند.

 دلم مثل آن سبزه دارد اینجا با روبان رنگی خفه می شود.

 خدایا بیا و مرا رها کن ...

درهوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب     سر زکویت برندارم برندارم روز و شب !

چرا در بهار و در عید این قدر به یادت می افتم؟ من که همیشه به یادت هستم. اما بهار مرا می کشد. شاید برای اینکه هر کس باید در بهار خود را به اصل خویش و به یار خویش و به زادگاه و دیار خویش برساند.پس بگو چرا اینقدر بی تاب شده ام!

من از دیار حبیبم نه از دیار غریب            مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

ببخشید من نفهمیدم چه شد و چه نوشتم. دعا کنیم قلب و روحمان بهاری شود ...

دارد صدای اذان می آید . بهار مرا صدا زده است...   

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak