فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام بر دوستان ...

ببخشید که نیستم. ببخشید که نمی توانم باشم ...

میآئید و برمی گردید. دوباره میآئید و من نیستم وبازبرمیگردید.

رفتی و نمی شوی فراموش          میآئی و میروم من از هوش

راستی کجا هستم ؟!

 آخر اینجا که جای ما نیست . از اول هم اشتباه شد!

مرغ باغ ملکوتـــــــم نیم از عالم خاک           چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

ای خوش آن روز که پرواز کنم تادردوست         به هوای سرکویش پروبالی بزنم

با اجازه تان ، میخواهم بگویم سلام بردشمنان !چه اشکالی دارد مگر ما بندگان رحمن نیستیم و مگر از نشانه های عباد الرحمن آن نیست که وقتی جاهلان آنها را مورد خطاب قرارمیدهند سلام میگویند و با بزرگواری از آنها میگذرند.(اذا خاطبهم الجاهلون قالوا سلاما)

مدتهاست که نیستم، نمیتوانم باشم، نمیتوانم بنویسم .باری به هرجهت میآیم و میروم . از دوسال پیش که پست خداحافظ و باد مرا باخود خواهد برد را نوشتم میدانستم که دیگر نمی توانم مثل سابق باشم...

اگر راستش را بخواهید داشتم می رفتم . کجا ؟ خدا می داند...

من به خود نامدم اینجا که به خود باز روم               آنکه آورد مرا باز برد در وطنم

حتی داشتم پستی برای خداحافظی همیشگی می نوشتم.دلایلش زیاداست.یکی از آنها این است که گرفتاریهای فراوان زندگی ام را از حال عادی خارج کرده است (هرچند که من هرگز زندگی عادی نداشته ام !)

داشتم میگفتم که میخواستم بروم و میخواستم آنچنان زیبا برایتان پست خداحافظی را بنویسم که هرگز فراموشم نکنید.(هرچند کسانی که مرا می شناسند معمولا فراموشم نمی کنند).

اما چه شد که نرفتم ؟ راستش تصور میکردم دیگر آنطورکه دلم میخواهد نمی توانم بنویسم ونوشته هایم عادی و معمولیست و تاثیری بر کسی نمی گذارد.دوستانم که نیستند تا نظر بدهند اکثر آنها را گم کرده ام.اما اخیرایکی از دوستان که سالهاست که ندیدمشان برایم ایمیل زده وپیامی نیزگذاشته بودند که چرا نمی نویسی؟!

و بعضی از نوشته هایم را انتخاب کرده بودند که برایشان زیبا و تاثیرگذار بود. و عجیب است که نوشته های کاملا خاصی را انتخاب کرده بودند.ازآن جملاتیکه من گاه لابلای نوشته های عادیم پنهان میکنم

 این سکوت سرشار از ناگفته ها و گفته ها نیست .

این سکوت سرشار از حس همیشگی غربت است .

باز دلم تنگ است ، آرام نمی گیرد ، مثل یک گنجشک بی تاب است ..

غربت ! تنهائی ! سکوت چه واژه های تلخ و عزیزی !

غربت در شهر و دیار ! غربت دروطن ، غربت در دنیا ، غربت در کهکشان، غربت در زمین ، غربت در زمان ، ...غربت در جائی که متعلق به آن نیستی و کسی زبانت را نمی داند و تو هم زبان آنها را نمی دانی. 

جالب است که اینجا باشی و بنویسی و آنور دنیا دوست وهمکارت (دریکی از دانشگاههای آمریکا)پیگیر نوشته ها و نگران ننوشتنت باشد و حرفهایت را بفهمد. 

یا چیزدیگری که برایم جالب بود حرفهای ناپسند کسی بود که بشدت از نوشته هایم ناراحت است ونگران که آیا انتخابات بعدی هستم یانه.(داشتن دشمنان نادان نعمت خاصیست که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند)واین یعنی هنوز قلم در دستم درست میچرخد.یادنوشته (من وقلم)که مدتهاپیش نوشته ام میافتم.اینها همه یعنی نباید ناامید شوم .یعنی هنوز نوشته هایم روح دارند نفس میکشند ،بر دوست یا دشمن تاثیر میگذارند. پس مینویسم ، پس هستم.

دیگرقلم در دستم نمی رقصد. دیگربی محابا نمی نویسد. دیگر سرکشی نمی کند.

 می­خواستم خودش باشد، خودش بنویسد و من فقط رقص زیبایش را تماشا کنم...

 

 

عجیب است که من معمولا ادبی یا عرفانی یا شعر و دلنوشته می نویسم و تا حدممکن از سیاسی نوشتن پرهیز میکنم .بنظر میآید دشمنان ما از هرچه زیبائی و عشق و خوبیست بیزارند وحتی اگر دوستان بیوفای ما فراموشمان کرده باشند آنها ما را رها نمیکنند...

شاید باید دوباره از نو شروع کنم.

من هستم با عشقی بیکران و بی نهایت به همه انسانها ، به حیات ، به کائنات ...

من پیام عشق الهی را به همه برگها و بارانها می گویم.

من نور رحمت الهی را با همه وجود و همه یاخته های تنم احساس می کنم.

من هدایت الهی را برای همه طلب میکنم .

روح من خسته اما استوار است.

روح من سرما خورده است.جسم من تاب کشیدن روحم را ندارد.

من ذرات بیکران عشق و محبت الهی را به همه بادها و آبها می بخشم .

من فرزند شایسته کائنات وکهکشانهایم.

ازچیزی نمیترسم جز نادانی خویش وبه چیزی اعتماد ندارم جز لطف بیکران الهی.

من بسیار صبورم.من دردهای همه عالم را برشانه های خسته و مهربان خود می کشم.

من قصه درد و غربت همه غریبان و عاشقان دنیا را می دانم .

من هستم . نمی ترسم . در کودکی آرزوی شهادت داشتم،

 دلم به اندازه آسمانها تنگ است ، قلبم چون قناری بی قراری میکند،

آنچنان بی قرار و مشتاق رفتنم که اگرنبود بارهای بزرگی که بر دوش دارم ، لحظه ای درنگ نمی کردم.

من با اینجا نسبتی ندارم .من از جنس اینجا نیستم،

من اینجا غریبم، من اینجا غریبه ام ، شهرمن گمشده است ...

سالهاست که سکوت حرف من است و همه تنهائیها و دردها درپشت چهره و لبخند مهربان من پنهان شده است.

اشکها، اشکها،آه ای اشکها!... اشکهای عزیز! اشکهای روشن ! اشکهای معصوم !

 اگرشما نبودید من چگونه تاب می آوردم ؟!

پس این را به عنوان شروعی دوباره وحیاتی جدید برایم حساب کنید.

برای خودم و همه طلب خیر و هدایت میکنم.

کاش اینجا نیز مانند قیامت، روز میشد(روزواقعی)وهمدیگر را بدون نقاب واسم ورسم آن چنانکه هستیم میشناختیم.

آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد                 کاش می آمد و از دور تماشا میکرد.

دعاکنید... دعا خوب است ...

امیدوارم بزودی برایتان بنویسم ...

نوشته شده در جمعه ۱٧ دی ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak