فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام ، باید پیش از اینها می نوشتم ، باید مرا ببخشید ( اگردیرآمدم معذور بودم !) معمولا من به مناسبت نمی نویسم ، باید روز جانباز این پست را می نوشتم. حالم زیاد خوب نیست، دستم خیلی درد میگیرد. سید می خندد و میگوید توهم از کار افتاده می شوی! شاید به این زودی نتوانم چیز جدیدی بنویسم یا نوشته هایم را تایپ کنم... دعا کنید ... این شعر را سالها پیش برای سید نوشته ام و می خواهم از طرف تمام همسران جانباز به یک مرد تقدیم کنم ... مرد باران ...     

مرد باران

سلام بر تو ای مرد، ای بزرگ

ای که از دورها می آیی

ای که از نورها می آیی

نامت سپیده، نامت ستاره، نامت بلند

می خواستم شبی شعری برایت ببارم

اسمها برای تست

شعرها، آوازها، پروازها برای تست!

برای تو، ای سید،ای وارث هور ومجنون

ای یادگار زید و چنانه

زخمهایت هنوز می درخشد

لبهایت خاموش، اما چشمهایت!

بزرگی تو را هنوز فریاد دارد

سلام بر تو، ای مرد

ابروان بلند تو تا کجا رسیده است؟

انتهای مرز چشمهای روشنت تا کجاست؟

ای از تبار آئینه هاو پروانه ها

ای که نعش سوخته صدها لاله روشن را

بر پشت خویش کشیده ای

آبهای هور چقدر تو را می شناسند

کاش می شد ترا دید و شنید،خواندو فهمید

کاش می شد ترا شد!

حیف! جز من و آبها و آسمانها

و خاکهای جنوب کسی ترا نمی شناسد

ترکش های سرگردان شتلی، فکه و فاو

هر یک دریچه ای از تن شیشه ایت

به باغ بلورین آئینه ی روحت شکسته اند

تو شاید آخرین بازمانده کاروان فجری

واپسین ستاره نسل سحر

که ختم تمام نرگس های درد را می چینی

نه تو شاید از سلاله سلیمانی

که سالها پیش در خوابش دیده بودم

پادشاه رسول بادها و هدهدها

که صداقت و سیادتت آنچنان بزرگ است

که بعدازمرگ هم ایستاده می ماند

پاهایت از کربلای 5، دستها و کمرت از شلمچه

گونه و گلویت از نمی دانی کجا و

سینه ات از هور پر شده است

از تلاءلو خاکها و آتشدودها چگونه برگشتی

از شرار( ش م ر) و موجهای شتلی چگونه بازگشتی

از نفس اژدهای شیطان چگونه گذشتی

شاید تو از نسل ققنوسانی،

که در آتش متولد می شوند

یا نه از سلاله یونیاسی،

که خدایت بخاطر مهر بر تو، به آبت سپرده است

یا نه از نسل خسروانی

که به هر بهانه ای به آسمان پر کشیده اند

یا از نسل سیاوشانی که از آتش می گذرند

تو شبیه سینه سرخان مهاجری

که پرواز را آواز می کنند

تو آمدی،تو ماندی،تو آمدی

تا بدانم مردها در دنیای نامردمی هنوز زنده اند

مهسا تمام ستاره های چشمهای روشن خود را برای تو می ریزد،

وقتی دستهایت کبود می شود

و مریم تمام دلواپسیهای سراسیمه اش را نثار تو می کند،

وقتی سینه ات تنگ می شود

مگر می خواهی همه زخمهائی که به قلب مهربانت کرده اند

از سینه و گلوگاهت بیرون بریزی

خونی نمانده است

...

یادگار تو از جنگ، یک دریاست ،یک آسمان و یک خورشید

یادگارت یک جانماز دریایی درد است

یک مهر آسمانی سکوت و یک چفیه خورشید خاطره

ومن تنها زنجیر زندگیت، یادگار شماره ایت

را برداشتم

با یک گل سرخ و مهر زهرا(سلام الله علیها)

تا بسپارم به یاد نسل فردا

ای مرد، ای بزرگ، ای سید!

  

شنبه   8 مرداد79- 6 عصر

فریبا احمدی-اردبیل

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak