فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

چیزهائی حس می­کنم، خواب­هائی می­بینم، احساساتم بسیار قوی شده است،

 همه چیز را به شدت احساس میکنم، هرچند بدنم بسیار سنگین است...

کسی نیست، هیچ­کس نیست... بیرون خبری نیست ...

از درون آب می­شوم، دقیقا مثل آن شمع!

درد، درونم را به سان آتش می­سوزاند، اما کسی نمی­بیند.

به شدت تیز شده­ام، نمی­دانم شاید به مرگ نزدیک شده­ام، دیگراز مرگ نمی­ترسم،

شاید تنها چیزی که بتواند مرا به آرامش واقعی برساند، مرگ باشد

هرچند خیال بچه­ها رهایم نمی کنند.

باید همه چیز را فراموش کنم ...

تصویر قوهای شناور در آب به شدت وسوسه­ام می­کند...

نمی­دانم شاید مرگ به زیبائی و آرامی شنای قوئی سپید دردریاچه­ای عمیق و آبی باشد!

شاید به تندی و خیسی یک باران بی­تاب در صبحی بهاری باشد

 که همه چیز را می­شوید و نو می­کند.

من کهنه شده ام، مدت­ها ست که پوست نینداخته­ام، نیاز شدیدی به طراوت و پاکی دارم.

شاید باید به زیارت بروم، شاید باید دوباره در عطر و نور یک ضریح مقدس از حال بروم.

شاید باید سرمای حلقه­های ضریحی متبرک در حرمی امن،

 آتش قلب سوزان و عطش فوق العاده­ی روحم را سرد و آرام کند ...

شاید باید از این نمازهای بی­شور وحال و بی­رنگ و بو دست بکشم

و به سجده­ای بروم که دیگر هرگز برنخیزم.

شاید باید روزه ای بگیرم

از آن روزه­های سفیدکننده­ی روح و جرم­گیرقلب که همه سیاهی­های وجودم را بشوید.

شاید باید عاشق شوم و معشوقم آن­چنان بزرگ و حقیقی باشد که لحظه­ای ترکم نکند

و آنی مرا به خود وا نگذارد و در کنار عظمت­ها، پاکی­ها و معجزات او همه چیز را از یاد ببرم.

شاید باید دوباره به صحرا بروم و دربوی خاک­ها و علف­های خیس وحشی گم شوم. (کاش دوباره با پدر به صحرا می­رفتیم)

شاید باید دوباره بوی گل سرخ همه­ی وجودم را پرکند

و باز در خواب ببینم که همه­ی آسمان پراز گل سرخ است. 

شاید باید از اینجا بروم و شهر و دیار واقعی خود را پیدا کنم.  

حتما جائی هست که متعلق به آنجا باشم،

حتما زمانی، مکانی، سیاره، خشکی و یا جزیره­ای هست که مال آن جا باشم.

من اینجا چه می­کنم؟

شهر من گم شده است!  من از جنس اینجا نیستم

گاهی درخواب می بینم که در زمان و مکانی نامعلوم هستم

که زبان هیچ کس را نمی­فهم و این دقیقا تعبیر بیداری من است.

حیف که فرصتی برای نوشتن ندارم

هم­چنان­که فرصتی برای گریستن ندارم

و هم­چنان­که فرصتی برای زیستن ندارم ...

 و من نمی­دانم که چه ارتباطی است بین نوشتن و گریستن است

که همیشه بعد از نوشتن به گریستن می­رسم

و نوشته­هایم هیچ­کس را به اندازه­ی خودم نمی­گریاند و آرام نمی­کند

و زهره می­آید و قلم را از دستم می­گیرد تا برایش دیکته بگویم

و او هرگز نمی­فهمد قلم را که از دست من بیرون می­کشد، دیگر بقیه­ی حرف­ها در دل قلم خواهد ماند و شاید دیگر هرگز نتواند آنها را بنویسد...

...

من این­جا چه می­کنم؟!

فصل من گمشده است...

تابستان تشنه و بی­تاب است، زمستان سرد و خاموش

و بهار بهانه­ای کوتاه وگذرا برای فراموش­کردن تلخی­های زمستان و تابستان ...

و پائیز را هم که کاملا فراموش کرده­ام

باید بهار را رها کنم، باید خودم بهار شوم...

راستی کجا باید بروم؟ کی باید بروم؟ چگونه رها شوم ؟

چگونه قاصدک شوم؟ چگونه پرواز کنم؟ چگونه آرام شوم ؟ چگونه ...

قطعا تولدم دلیلی داشته است که آنقدر بزرگ باشد تا بتواند همه این تلخی­ها و سختی­ها را پاسخ دهد.

ممکن است دلیلش­ را نفهمم، نیازی هم برای درکش احساس نمی­کنم

فقط می­خواهم روزهای پایانی به زیبائی عطر یک­ بنفشه­ی بهاری باشد...

می­خواهم آرام و تنها باشم

مانند کوزه­ی تشنه ای هستم که همه ذرات خاک و گلم

 آب سرد و گوارای چشمه­ای زلال را می­طلبد تا به آرامش حقیقی برسد.

چرا باید بمانم؟ من از جنس اینجا نیستم ...

من که با همه با زبان خودشان صحبت کردم، حرفی از جنس زبان خود نشنیدم ...

چند شب پیش اکرم را در خواب می دیدم که با هم پرواز می کردیم

و همه­ی جهان و پشت بام­ها و گنبدها زیر پای ما بود ...

...  دلم برای گل­ها تنگ می شود ...

دلم برای درخت­ها تنگ می شود ...

دلم برای شکوفه­ها تنگ می شود ... آنها دوستان واقعی من بودند

ستاره­ها را فراموش کردم، دوستان شبانه و خاموش و معصوم من!

حتما دل آنها برای من تنگ خواهد شد.

حتما برگ­های درختانی که آشنای دست­های خیس و مهربان من بودند، دلشان برای من تنگ خواهد شد.

قطعا قطره­های بارانی که مرا نوازش می­کردند

و با هم می باریدیم و مسابقه می­دادیم، مرا فراموش نخواهند کرد.

حتما بادهای­سرگردانی که به من می­خوردند و اشک­ها و دردها و ناله­های مرا باخود به همه­جا می­بردند، اگر زیردرخت سیب بیایند و مرا نبینند، نگران می­شوند.

حتما شاخه­ها و برگ­هائی که قلبم مثل آنها وشاید هم بیش­تر در برابر باد می­لرزید

 مرا فراموش نخواهند کرد.

یقینِاِ ابرهای مهربانی که با اشک وحسرت بدرقه شان می­کردم، مرا فراموش نخواهند کرد.

و من نیز دلم برای دختر کوچک و مهربانی

 که همه دردهای دنیا را به تنهائی زیست و گریست، تنگ می شود.

اما زندگی با سفر هیچ­کس از جریان نمی­ ماند.

خورشید خواهد درخشید، درخت سبز خواهد شد و گل دوباره خواهد روئید،

هرچند دستی نباشد که آن را نوازش کند و بی­تاب باز شدن غنچه­هایش باشد.

یقینا روزی من نیز رها خواهم شد

و به زیبائی­ها و نورهای رنگین کمان خواهم پیوست.

حتی تصور آن روز نیز مرا آرام و شاد می­کند...

پس عدم گردم عدم چون ارغنون                      گویدم کانا الیه­ راجعون 

 

دوشنبه، 7بهمن 87 45 /22 شب

نوشته شده در چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak