فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام بر دوستان ! باز بهار آمد! میخواستم بگویم دیگر در انتظار بهار نیستم ، دیگر برایش لحظه شماری نمیکنم ، دیگر برایش زمین و زمان را بهم نمی دوزم ... شاید خیلی سخت ولی فهمیده ام که بهار برای تغییر کافی نیست ، با سختی های فراوان به این درک رسیده ام که انسان فرزانه همیشه در بهار است و نیازی به طبیعت ندارد تا شیدا شود ، او حتی در زمستان هم میتواند پراز بیداری و آگاهی باشد. اوست که فصلها را شکل میدهد .پارسال بسیار سخت بود ، بهارش تلخ تر از زمستان و تابستانش بیتاب تر و بیقرارتر از پائیز و پائیزش بی رنگتر و غمگین تر از زمستان و زمستانش ... من به روال عادت همیشه که عاشق بهار بودم خواستم چیزی بنویسم اما چون دیگر آن احساس را ندارم نمیتوانم، مشکل من اینجاست که اگر چیزی را احساس و باور نکنم نمیتوانم چیزی برایش بنویسم ... حیف آن همه شور و عشقی که به بهار و به عید داشتم . ولی به یاد همه بهارهای پاک ومهربانی که داشته ام و بخاطر اینکه دوستانی که درعید به اینجا سرمی زنند وسلامی ، بعد از سلامی میگویند! امروز چیزی را که دوسه سال پیش برای بهار نوشته بودم بازنویسی میکنم.

بهار را باور کن !

بهار در درون توست .

بگذار قلبت شکوفه بزند و روحت سبز شود و از دستهایت رنگین کمان ببارد .

بهار را باورکن !

بهار در رگهای تو جریان دارد .

 بهار در نی نی چشمهایت سوسو می زند.

 بهار درکوچه باغهای ذهن من سرمی کشد.

بهار در درون سینه ات خوابیده است.

بهار را باورکن ! بهار را بیدارکن ! بهار را صدا بزن !

بگذار قلبت شکوفه زند،  روحت سبز شود و ذهنت از خواب زمستانی بیدار شود،

بگذار از چشمهایت باران ببارد و از دستهایت رنگین کمان بروید

بهار زنده است ، بهار جاریست ، بهار در هوا جاریست.

من بوی بهار را با همه وجود استشمام میکنم.

 من رنگ بهاررا با نهایت تیزبینی می بینم .

من عطر بهار را با همه سلولهایم احساس میکنم .

زمستان را رهاکن !

بهار زیباست ! زیباتر از آنکه فراموشش کنی .

بهار بزرگ است ! بزرگتر از آنکه انکارش کنی .

بهار مهربان است ! مهربانتر از آنکه در غبار روزمرگی زندگیت گم شود..

بهار بهانه ایست برای زندگی ، برای دوست داشتن ، برای پاک شدن، برای سبز شدن !

و همه رنگها و دودها و آتشها و سفره ها و صداها ، همه و همه بهانه ایست برای اینکه تو را به یاد بهار بیندازد ، بیاد خودت بیندازد ...

بهار خود کافیست ، بعد از اینکه به بهار رسیدی چیز دیگری  نخواهی خواست.

بهار باش ! بهاری باش !

 شکوفه بزن ! سبز شو ! جاری شو ... آنگاه بهار را به همه تبریک بگو

من بهاری ام.

 اگر بهار نشده ام  هم عاشق بهارم

 از سکوت و سرمای زمستان بیزارم ، من بهار را باهمه وجود مهمان می­کنم ...

آهای بهار ! سلام ! خوش آمدی !

یادم باشد که دوستت بدارم ، یادم باشدترا از دست ندهم .

یادم باشد هرروزکه آئینه ام را تمیز و براق میکنم بیاد تو بیفتم و تو را در آئینه ببینم .

یادم باشد با روشن کردن شمع ها ، به تو فکرکنم .

یادم باشد همه غبارها و خستگیهای ذهن و خانه ام را برای خوش آمد به تو دور بریزم.

یادم باشد که سختی ها هرچقدرکه باشند من بزرگترازآنم که آنها را پشت سر نگذارم

یادم باشد دشمنی ها هرچقدر هم بزرگ باشند من بزرگتر از آنم که آنها را نبخشم !

 یادم باشد من در توازن و هماهنگی کامل با تو قرار بگیرم  و تمام خیر و برکت دنیا را نثار توکنم .

من از تاریکی بیزارم، من از سرما بدم می آید.

 من همه چراغها را روشن میکنم

 پنجره ها را باز می­کنم

در چهار سوی خانه گل در آب می گذارم

 شمعها را روشن میکنم

 پرده را کنار می زنم

 اسپند و عود روشن می کنم و همه انرژیهای منفی را از خانه ام خارج می کنم .

من خانه را متبرک می کنم

آئینه را براق می کنم

 قفسه های کتابهایم را مانند قفسه های ذهنم مرتب می کنم

و به تو سلام میگویم .

همیشه با من بمان ای بهارمن !

 ای بهار آئینه ها و پروانه ها !

 ای بهار بنفشه ها و پنجره ها !

ای بهار شب بوها و شکوفه ها !....

بهار شو ! بهاری شو !

 شکوفه بزن ! سبز شو ! جاری شو ...

 آنگاه بهار را به همه تبریک بگو...

بهار را باور کن !

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak