فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

باد مرا با خود خواهد برد.

خداحافظ بهار غمگین من !

روزها منتظر بهار ماندم من ! ماهها در آرزوی رسیدنش بودم ، غافل از اینکه بهار من زمستان عشق خواهد بود. این بهار چقدر تلخ و غمگین بود که با وجود شکفتن شکوفه ها و خنده گلها هر روز قلبم بیشتر از روز قبل شکست و شکست و شکست و آنقدر زخمی شد که دیگر نمی دانم  پاره هایش را از کجا باید پیدا کنم .

پرنده ها آواز خواندند و من گریه کردم...

گلها باز شدند و من گریه کردم ...

 آسمان خندید و من گریه کردم ...

گریه روزانه ام هرگز قطع نشد

گریه شبانه ام هرگز قطع نشد

خوش به حال آسمان بی بهانه میگرید

خوش به حال ابرها ! کسی نگران چشمهایش نیست!

خوش به حال ماهی ها ! اشکهاشان را کسی نمی بیند

کارسختی است بی­صدا گریستن ... کار دشواریست بی صدا جان کندن ...   

ومن تمام وجودم را به عشق سپردم و یکسره نابود شدم و جز سایه ای خسته و غمگین از من چیزی باقی نماند. دیگر چیزی احساس نمی کنم ، چیزی نمی بینم ، چیزی نمی­خواهم، خودم را فراموش کرده ام.

چگونه می تواند فصلی به این زیبائی و شکوه که من همه عمر بیقرارش بودم فصل مرگ عشق باشد؟

من همیشه از زمستان می ترسیدم ، اما بهارم زمستانی تر از هر فصل دیگرشد ، پائیز همیشه مرا دلتنگ می کرد اما این بهار چیزی دیگر بود . دیگر نمی خواهم هیچ بهار دیگری ببینم . شاید بهتر باشد شعری در مرثیه خودم بگویم و اسمش را «بعد از من»  بگذارم!

به راستی وقتی یک موجودی که سراسر وجودش عشق ومهربانیست می میرد چه اتفاقی می افتد؟

چه کسی می فهمد ؟ چه کسی غمگین میشود؟ چه کسی اشک می ریزد ؟ اصلا چه اهمیتی دارد که چه کسی یا چند کس با از دست دادن یک منبع انرژی خالص متاثر باشند ، مهم این است که او رفته است و این دنیای تلخ و خسته کننده را رها کرده است. مهم این است که او نیست  و به جائی رفته است که برایش ناآشناست .

دیگر از غریبه ها نمی ترسم ، از جاهای جدید و بیگانه نمی ترسم ، بیشتر از دوستان می ترسم ، بیشتر از آشناها می ترسم...   

تنهائی ارث یگانه من بوده است ، غربت سرمایه همیشگی من بوده است. لذا فکر نمی کنم تلخ تر و سخت تر از وضعی که دارم ، وضع دیگری باشد. دیگر تحمل ندارم ، تحمل درد و دروغ را ندارم ، باید بروم !

چه کسی مرا به اینجا چسبانده است ، چرا کنده نمی شوم ؟ من هزارها سال زیسته ام ، من قرنها درد و سختی را با روی باز و طیب خاطر زندگی کرده ام و هرگز هیچ کس نفهمیده است که در پشت چهره آرام و مهربان من چه چیزها و چه دردها وجود دارد؟

 چه کسی چمدان مرا می بندد؟ من سالهاست که کوله بارم بر دوشم حمل می­کنم. اگر سهراب بود حتما میگفت باید امشب بروم.

 خدایا من مصلحت تو را سالهاست که زیسته ام . من نعمتهای بیکران و دردهای عظیم تو را سالها گریسته ام.  دراین زمان های آخر مرا حفظ کن.

قلبم آن چنان بی تاب است که باید دستم را رویش بگذارم فکر میکنم دارد بیرون می آید. چرا نمی داند که در بیرون هیچ خبری نیست و هرچه هست آنجاست و هرچه زیبائی و درد و شکوه است آنجاست. نفس ام تنگ می شود گوئی هوائی نیست ، گوئی مرگخواران هوا را هم از من دریغ میکنند. ومن مانده ام که این چه روزی بود و چه چیزی بود و چه دردی بود که مرا گرفت ؟

آنروز حافظ برایم چه گفت:

بالابلند عشـــــــــوه­گر نقشباز من                 کوتاه کرد قصه زهــــد دراز من

دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم                 با من چه کرد دیده معشوقه باز من

یکی از دوستان عزیزتر از جان هم برایم نوشته بود ...

چون آهوی گمگشته به هرسوی دوانم                           تا دام در آغوش نگیرم نگرانم

از دوری صــــــیاد دگر تاب ندارم                           رفته است قــــــــــرارم

یادش به خیر چه پیامها می نوشتم.

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را       که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی گیرد!   

دیگر حال نوشتن ندارم ، میل نوشتن ندارم ، یکی از معدود چیزهائی که دوست داشتم.

بهتر است بروم ، بهتر است مدتی تنها باشم ، تنها که هستم ، تنهاتر ، بیقرارتر ، خسته تر ، شیداتر ...

شاید خدا حالم را ببیند ، شاید رحمی کند ، شاید عنایتی کند و به من آن قدر که میتوانم درد وعشق را نازل نماید. شاید رها شوم ، شاید درست شوم ، شاید بمیرم ، شاید ...

ای کاش فلسفه نمی خواندم و نمی فهمیدم که تغییر و تحول درذات مبارک او وجود ندارد و با همان زیبائیها و لطافتهای کودکیم تصور میکردم که میتوانم با گریه و زاری او را به رحم بیاورم و نظر لطف و عنایتش را به خود برگردانم ، ای کاش همچنان بر این باور می ماندم که دعائی نیست که من آنرا بخوانم و مستجاب نشود.

اما حیف که بزرگ شدم ...

همیشه قصه شیخ صنعان مرا به گریه می انداخت، کاش من هم مثل او مریدانی داشتم که نجاتم می دادند !

این پست آیا یک خداحافظی است ؟ نمی دانم ، شاید بهتر باشد که دیگر تمام کنم ، اما هروقت توانستم و احساس کردم،  بهترم برمیگردم، نیازی به گفتن یا خواهش کسی نیست. شما که مرا میشناسید اهل تعارف و دروغ نیستم. نمیگویم امیدوارم برگردم. چون با این وضع برگشتنم سودی ندارد ، نمی­گویم دعا کنید چون از حرفهای کلیشه ای خوشم نمی­آید، نمی­گویم دلم برایتان تنگ میشود چون واقعا تنگ است. پس چه باید بگویم ؟

دیر شد ، خداحافظ ... باد مرا با خود برد...        

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ تیر ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak