فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

خداحافظ عشق!

سلام ... سلام بر آنها که برایشان از عشق شروع به صحبت کردم. سلام بر عاشقان . سلام ودرود همه فرشتگان و کائنات بر عاشقان . ببخشید که نیستم ، ببخشید که دارم میمیرم ... ببخشید که اینگونه بی پروا از عشق گفتم . من اشتباه کردم . من نمیدانستم . من تصور میکردم می توانم بار اینهمه عشق را بردوش بکشم . من نمیدانستم که عشق اینقدر بزرگ و باشکوه است . من نمی دانستم که عشق اینهمه سنگین و جگرسوز است. اشتباه کردم ، من نمی دانستم . فکر میکردم باید همه با آن آشنا شوند ، فکر میکردم که حق همه است که آنرا به آن زیبائی و خوبی که هست بشناسند فکر میکردم که... اما نشد ، ببخشید که اشتباه کردم و بدجوری تاوان این اشتباه را پس میدهم.خدایا چه زیبا بود آن عشق بیکرانت که ذره ای از آن را به من نشان دادی، مرا ببخش که تحمل ادامه راه را ندارم شاید در زمان و مکان درستی قرار ندارم. کاش میتوانستم این عشق بیکران را نثار همه موجودات بکنم. بشدت بیمار شده ام، حدود ده کیلو لاغر شده ام، همه کارهایم مانده است ، رایانه بیچاره ام هم هنگ کرده است ! او هم تحمل عشق را ندارد! شاید من عشق را زیادی جدی گرفته ام که دیگر تاب و تحمل دوری ندارم. همیشه من این مشکل را داشتم که اگر چیزی میگفتم یا مینوشتم بیش ازهرکسی خودم از آن تاثیر می گرفتم. اما این بار دیگر شوخی نیست، کارم بسیار سخت شده است ...  چه باید بکنم، کجا باید بروم ، به که باید بگویم ، من قصه این عشق الهی تو را به همه برگها آنگاه که با باد   میلرزند گفته ام .  من قصه تورا به همه غنچه ها و دانه هائی که می شناسم گفته ام . من به هنگام اذانها قصه شوریدگی را به همه آسمان باز میگویم . من وقتی در زیر باران های بهاری خیس میشوم شدت عشق و شیفتگی را به همه قطرات باران گفته ام ، من به بادها که میوزند نیز شدت درد قلب بیقرار خود را گفته ام، قلبم چون یک قناری که در قفس مانده باشد بیقراری میکند، صدایش را با وضوح کامل می شنوم، هیچ چیز دیگر نمیتواند خوشحال یا غمگینم کند، وقتی برگهای درختان با باد میلرزند به یاد قلبم میافتم که به همین شدت و بلکه بیشتر دارد میلرزد و من با هر قطره باران که میبارد وهر باد که میوزد عشقم بیشتر و بیشتر میشود...پشیمان نیستم، نگران نیستم، اگر این احساس عظیم را تجربه نکرده بودم تمام زندگی ام ابتر و ناقص می ماند.برای خودم هیچ نگرانی ندارم. فکر بچه ها آزارم میدهد...راستی اگر اتفاقی بیفتد و من به همین سبکی و زیبائی بروم، هیچکس نخواهد فهمید که دختر کوچک قصه پرغصه ما به دنبال عشق رفت و دیگر بازنگشت ... به جز دوستان فضای مجازی ام که آنها نیز اکثرا مرا جز با نوشته هایم نمی شناسند.دیگرنباید از عشق بنویسم هرچند همه وجودم مالال از آن باشد، باید آنرا فراموش کنم هرچند هرگز نمیتوانم . اگر فقط خودم بودم بهترین انتخاب برایم همین بود که کرده ام. (امسال را با عشق زندگی کنم و با عشق بمیرم.)هرچند حتی آن موقع که این جمله را نوشتم کمی ترسیدم. اما دریغ و درد و هزار افسوس که من علاوه بر خودم باید بار زندگی دهها تن دیگر را نیز بر دوش بکشم ، لذا حتی به نظر میرسد قدرت انتخاب مرگ را نیز ندارم!چه بدبختی بزرگی است ای خدای بزرگ ! ای عشق چه بزرگ و زیبائی، چه باشکوه و رویائی هستی، چه سنگین و عزیزی ! مرا ببخش که قلب کوچک من نتوانست میزبان خوبی برایت باشد، مرا ببخش که کارهای نکرده و راههای نرفته ام بسیار است . مرا ببخش که نتوانستم آنطور که تو هستی تو را بشناسم و بشناسانم . شاید اگرتو نبودی من هرگز خودم را درست نمی شناختم .مرا سوزاندی ، مرا اسیر کردی ، مرا خاکستر نمودی ، مرا از من بریدی آفرین برتو! احسنت برتو، هیچکس نمیتوانست کاری را که تو بامن کردی بکند. همه گریه ها واشکهای بی پایانم گوارای تو ! ومن که تورا شناختم دیگر تا پایان عمر یاد و خاطره شیرنت از چشمهایم محو نمیشود و حتی اگراز تو نگویم و ننویسم همیشه سوزی در صدایم خواهد ماند و غمی در نوشته ام و اشکی در چشمم تا هرگز تو را فراموش نکنم.ومن تو را به آسمان ها می بخشم ، ومن تورا به آب ها می بخشم ومن تو را به باران ها می سپارم و من تورا به برگ ها می بخشم و به غنچه های گل سرخم که هرروز منتظر بازشدنشان هستم ومن تورا به بادها میبخشم تا هرجا که روند عطرتورا در دنیا بپراکنند.وبا درد و رنج و افسوس و دریغ  میروم به کارها و وظیفه هایم برسم تا هرچه زودتر آنهارا تمام کنم و آرام و زیبا ، پاک و نورانی و معصوم و عاشق به سوی تو بیایم ... دوستان خوبم ! ببخشید که نتوانستم به قولی که دراولین پست امسال داده ام عمل کنم. حالا ممکن است گاهی هم از آن بنویسم ولی حتی اگر هم نوشتنم شما آن را زیاد جدی نگیرید ...             آدمها به هم گل میدهند ، چون معنای حقیقی عشق در گلها نهفته است .کسی که بکوشد صاحب گلی شود،پژمردن زیبائی اش را هم خواهم دید.اما اگر به همین بسنده کند که گلی را در دشتی بنگرد، همواره با اوخواهد ماند. چون آن گل با عصر هنگام، با غروب خورشید ، با بوی زمین خیس و با ابرهای افق امیخته است .

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak