فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

۱- بسم الله الرحمن الرحیم. بسم الله ، درتحت هرحرفی اشارتی است و درآن اشارت بشارتی ، با اشارت است که بصیرم می بینم کردار تو ، سین اشارت است که سمیع ام می شنوم گفتار تو، میم اشارت است که مجیبم می نیوشم دعاء تو ، با اشارت است به براو ، سین اشارت است به سراو ، میم اشارت است به منت او . گوئی قسم یاد می کند جل جلاله ، به بر من بر بندگان من ، به سر من با دوستان من ، به منت من با مشتاقان من که هرگز عذاب نکنم بنده ای را که با اخلاص بگوید نام من ( بسم الله الرحمن الرحیم)   2- عشق چیست؟نقل است که درویشی از حسین بن منصور پرسید که عشق چیست ؟ گفت : امروز بینی و فردا بینی و پس فردا بینی. آن روزش بکشتند و روز دیگرش بسوختند و سیم روزش به باد دادند، یعنی عشق این است! 3- دلارام. درآدمی عشقی هست و تقاضائی هست که اگر صدهزار عالم ، ملک او شود آرام نیابد، این خلق به تفصیل در هر پیشه و صنعت و مذهب و غیرذلک میکنند و هیچ آرام نمیگیرند. زیرا آنچه مقصود است ، بدست نیامده است. آخر معشوق را دلارام گویند ، یعنی که دل به وی آرام گیرد، پس به غیرچون آرام و قرار گیرد؟!! هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت! --- چشم ندارد قرار، هرکه درین دام رفت. 4- عشق از پاکی طبع خیزد. بدان که تا کسی لطیف طبع نباشد ، عاشق نگردد. زیرا که دل های پاک لطیف طبعان به صیقل عشق چون چهره ماه و عذار آفتاب روشن بود و ارواح روشن ضمیران ازشراب محبت وجام مودت بی خویشتن باشد، پس عشق از لطافت طبع خیزد، بی شک لطیف بود و چون لطیف باشد، ناچار درطبع لطیف تواند آویخت که گفته اند:  درکوچه عشق هر کسی را ره نیست --  در گلشن وصل هرخسی را ره نیست. 5- دریغا. دریغا از عشق چه توان گفت ؟! و از عشق چه نشان شاید داد؟! و چه عبارت توان کرد؟! درعشق قدم نهادن کسی را مسلم شود که با خود نباشد و ترک خود کند و خود را ایثار عشق کند. عشق آتش است هرجا که باشد جز او رنگ دیگری ننهد ، هرجا که رسد سوزد و به رنگ خودگرداند.تمهیدات عین القضات همدانی  6- پروانه. ای عزیز، پروانه قوت از عشق آتش خورد ، بی آتش قرار ندارد و درآتش وجود ندارد. تا آنگاه که آتش عشق اورا چنان گرداندکه همه جهان آتش بیند ، چون به آتش رسد خود را برمیان زند خود نداند فرقی کردن میان آتش و غیر آتش چرا ؟ زیرا که عشق همه خود آتش است.گر قصد کنم که برگشایم رگ خویش ---- ترسم که به عشقت اندر آید سر نیش. و چون پروانه خودرا بر میان زند ، سوخته شود ، همه نار شود ، از خود چه خبردارد ! تا با خود بود، درخود بود عشق می دید و عشق قوتی دارد که چون سرایت کند به معشوق ، معشوق همگی عاشق را به خود کشد و بخورد.آتش ، عشق پروانه را قوت می دهد و اورا می پروراند تا پندارد که آتش ، عاشق پروانه است ! آتش شمع که معشوق باشد با وی به سوختن درآید تا همه شمع ، آتش باشد، نه عشق ماند ونه پروانه ماند ، همه بسوزد که عشق خود، همه سوختن است.تمهیدات عین القضات همدانی.   7- قدرت عشق - باش هنوز. دل گفت : مرا چه دیده ای؟!  گنج نامه دولت ولایت در کنج خانه عشق آن محبوب است ، در وقت هجران با ما ستمکاری کند ، در سرای وصل همه شوخی و طراری کند. آنچه شنیدم در صفت کافری ، ازاوصدچندان دیدم . عشوه هاش به جان خریدم ، جفاهاش به جان خریدم ، جفاهایش به نعمت وفا در دل می دارم.بادل گفتم دلا! زسوداش هنوز -----  وه می نخری عشوه فرداش هنوز.  خود سیر نگشتی زجفاهاش هنوز ------- دل گفت مرا چه دیده ای باش هنوز. عبهر العاشقین.   8- دیوانه تو دل را چه کند؟! دل رفت و دوست رفت ، ندانم که از پس دوست روم یا از پس دل؟! گفتا که به سرم ندا آمد که از پس دوست شو که عاشق را دل از بهر یافت وصال دوست باید ، چون دوست نباشد دل را چه کند؟  9- درد فراق. الهی ، فراق ، کوه را هامون کند، هامون را جیحون کند ، جیحون را پرخون کند ، دانی که با این دل ضعیف چون کند؟! پیر هرات.  10- آه. گفت: نماز کردند؟ گفت : آری !  گفت :آه!  گفت : نماز همه عمرم به تو دهم ، آن آه را به من ده! شمس.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak