فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

 عیدآمد وعید آمد...

ماه من ! ماه مهربان من !

ماه همیشه تابان من !

حالاکه می روی

جان من نیز

درانتظارت می ماند

حتی اگر یک سال

هم طول بکشد

تا بیائی.

بهار را به همان زیبائی

برایت نگاه خواهم داشت...

گل ها را ، درخت ها را

 و جانم را هم

اگر بتوانم!

 سلام دوستان ! تصورمی کردم تا مدتها ننویسم، اما وقتی دیشب یکدفعه

 وسط «دیدی عزیز» فیلم قطع شد و صدای جان افروز « عید آمد وعید آمد»

آمد آن چنان شورو شعفی بر جانم چیره شد که قابل توصیف نبود...  

فکر کردم حیف است کسانی که برای تبریک عید می آیند با تصاویرغمگین

ناراحت شوند ،برای همین پست را عوض می کنم. ما اولین عید بعد از عزا را

قرابایرام ( عید سیاه ) میگوئیم . درعین حال که عزادارعزیزان زلزله زده

آذربایجان و پدران ومادران وکودکان داغدار اهر،هریس و ورزقان هستیم و باید

 همه را متوجه عمق فاجعه بکنیم، فرارسیدن عید استقامت و صبر و صیام،

 عیدفطر را به همه تبریک می گویم...

 زهی عشق زهی عشق که ما راست  خدایا!

چه نغزست و چه خوبست چه زیباست خدایا!

از آن آب حیات است که ما چرخ زنانیم

نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا!

به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش

چه مغزست و چه نغزست چه بیناست خدایا!

تن ار کرد فغانی ز غم سود و زیانی

ز توست آنکه دمیدن نه ز سرناست خدایا!

که در باغ و گلستان ز کرّ و فرّ مستان

چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا!

ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار

به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا!

چوسیلیم و چوجوییم همه سوی توپوییم

که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا!

زشمس الحق تبریز دل وجان ودودیده

سراسیمه و آشفته ی سوداست  خدایا! 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٤:۳۱ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()

 

بهار من ! نرفته بازگشت !

بهشت را در بهار می گشتم اما

بهشت من نرفته بازگشت !

«آمد بهار جانها ، ای شاخ سرو به رقص آ! »

ماه من ! ماه تابان من !

بی تو بهار جاویدرا باور نمی کردم .

هنوز درختان به همان زیبائی اند.

هنوز برگ ها می درخشند .

هنوز گل ها باز می شوند

و هنوز ضیافت درخت گیلاس باقیست ...

خوش آمدی به مهمانی من !

راستی تو مهمان منی یا من مهمان تو؟!

یا هردو مهمان اوئیم ؟!

چشمهایم در شوق دیدار تو بود

اما قلبم نگران از اینکه چگونه خواهی آمد ؟

...

حالا که آمدی

مرا شایسته ی این بزم کن .

زشتی ها و سیاهی هایم را ببر .

تنهائی ها و خستگی هایم را ببر.

مرا از این شب تاری که روحم را در برگرفته است

 بیرون آر.

چشمهایم را روشن کن !

بگذار فانوس سبز نیایش در آن بدرخشد .

دستهایم را سبز کن !

بگذار نیلوفر سبز دعا از آن بروید و به آسمان برسد

قلبم را پر از نور و تلالوء کن.

بگذار شیرینی یاد تو آن را پرکند.

روح من خسته است از این زندان تنگ !

چشمهایم از شدت درد و اشک

تاب نگریستن ندارد.

لبهایم خشک و بی ترانه مانده است.

و قلبم پر می زند برای پرواز ...

ماه من ! ماه مهربان من !

حالاکه آمدی!

مرا نوری کن

نورانی کن

روحم را که قهر کرده است

و در خواب رفته است

بیدار کن

و مرا باخود ببر

به شب پرستاره ی سحرها و نیایش ها

تنها درمان جان خسته ی من ،

صدای توست

که در گوش دلم می پیچد

و برایم از لالائی کودکی نیز آشناتر است.

چشمهایم به شوق تو پرآب می شود

و قلبم به امید تو آرام می گردد

و روحم به نگاه تو لبخند می زند.

بهار جان من !

آرام روان من !

مرا دریاب

که سخت به تو محتاجم ...

اردبیل –  فریبا احمدی

سوم رمضان المبارک 91 – یازده و بیست و پنج دقیقه شب 2/5/91

نوشته شده در سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳٩۱ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak