فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

سلام ، سلام ... قاصدک به وعده خود وفا کرد! حق داشتم آنقدر دوستش داشته باشم!

دوستانی که دنبال تهیه کتاب بودند انشاا... در نمایشگاه کتاب در انتشارات هزاره

 ققنوس - سالن شبستان - راهرو 31 - غرفه 17 منتظر شما خواهد بود.

اگر غرفه های دیگری هم بود به شما اطلاع می دهم. چند عکس هم می خواستم

بگذارم بازپرشین بازی درآورد. روزنامه افکار و چند خبرگزاری هم خبر آنرا ارسال کرده

بودند که درپائین برایتان می گذارم.

خبر فارسی ›› خبر ›› خبرگزاری فارس

 در انتخاب و چینش خبرها هیچ دخالت انسانی وجود ندارد و تمامی فرآیندها توسط موتور هوشمند مدیریت می شوند. بیشتر بدانید ....

خیال قاصدک به واقعیت پیوست

انتشار کتاب «خیال قاصدک» در اردبیل

 خبرگزاری فارس: کتاب «خیال قاصدک» با موضوع عرفانی توسط انتشارات محقق اردبیلی چاپ و منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری فارس از اردبیل، به نقل از روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان اردبیل، کتاب «خیال قاصدک» اثر فریبا احمدی در 72 صفحه با موضوع عرفانی با محوریت عشق و بی‌قراری و شور شیدایی به تحریر درآمده است.

در خیال قاصدک انسانی بی‌قرار در خیال قاصدکی پرشور و پر خیال، سبک بال همه جهان را در می‌نوردد و خود را به جای همه کس و همه چیز تصور می‌کند.

فریبا احمدی، نویسنده کتاب خیال قاصدک تا کنون توانسته است افتخاراتی چون تندیس بلورین اولین و دومین جشنواره کشوری و ادبی پژوهش رها، لوح تقدیر کنگره سراسری شعر و ادب ترنم سبز را به دست آورد.

همچنین این نویسنده موفق به کسب لوح تقدیر انجمن قلم ایران در جشنواره بین‌اللملی شعر مقاومت، لوح تقدیر اولین و دومین جشنواره بین‌اللملی سفرنامه‌نویسی رضوی، تندیس و لوح تقدیر و رتبه اول شعر کشور در سومین جشنواره ملی ثقلین، تندیس بلورین و لوح تقدیر و رتبه برگزیده کشور در دومین جشنواره ملی باران در نثر ادبی شده است.

دریافت خبر

:

یکشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۴:۳۸

منبع خبر

:

خبرگزاری فارس

طبقه بندی خبر

:

فرهنگی هنری

 

 

شنبه 09 اردیبهشت 1391 13:10:07             شماره‌ خبر :994916

با موضوع عرفان؛

کتاب «خیال قاصدک» در اردبیل منتشر شد

گروه اندیشه و علم: کتاب «خیال قاصدک» با موضوع عرفانی اثر فریبا احمدی، توسط انتشارات محقق اردبیلی چاپ و منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری قرآنی ایران(ایکنا) شعبه اردبیل، کتاب حاضر در 72 صفحه با موضوع عرفانی با محوریت عشق و بی‌قراری و شور شیدائی به تحریر درآمده است که انسانی بی‌قرار در خیال قاصدکی پرشور و پرخیال، سبک‌بال همه جهان را در می نوردد و خود را به جای همه‌کس و همه‌چیز تصور می‌کند.

فریبا احمدی، نویسنده کتاب خیال قاصدک تاکنون توانسته است افتخاراتی چون تندیس بلورین اولین و دومین جشنواره کشوری و ادبی پژوهش رها، لوح تقدیر کنگره سراسری شعر و ادب ترنم سبز، لوح تقدیر انجمن قلم ایران در جشنواره بین‌اللملی شعر مقاومت، لوح تقدیر اولین و دومین جشنواره بین‌اللملی سفرنامه‌نویسی رضوی، تندیس و لوح تقدیر رتبه اول شعر کشور در سومین جشنواره ملی ثقلین، تندیس بلورین و لوح تقدیر و رتبه برگزیده کشور در دومین جشنواره ملی باران در نثر ادبی را تاکنون کسب کرده است.

E-Mail: info@iqna.ir 

2003 - 2012 Iranian Quran News Agency

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()

 

 

بانوی سبز شعر سپید من، سلام !

مهرت آب بود و دلت آئینه

وای بر من !

که حریم آب و باران را شکستند...

پیش از تو نه کسی، غربت را می­شناخت

و نه کسی درد را تفسیر می­کرد.

 

بانوی آبی محراب بلند عشق! بانوی مهر!

پیش از تو یاس­ها، سپید بود.

هیچ دختی، مام پدر نبود.

هیچ زن، کفو اسد نشد.

هیچ مادر، عطش را آب نداد  

و بر غربت لالائی نخواند...

 

 شب سپیدِ روز سیاه من ! بانوی قدر!

پیش از تو هیچ شب به روشنی آن لیله­ی سحر نبود.

هیچ دختر، بوی بهشت نداشت.

هیچ عروس، لباسش

هیچ مادر، افطارکودکانش، نبخشید

و هیچ بانو، آفتاب را خطبه نکرد.

 

ریحانه­ی رسول! دردانه­ی ولی! بانوی سیب!

پیش از تو نمی­دانستیم، می­شود

پهلوی عرش را شکست!

و به آفتاب سیلی زد!

یا درب بهشت را سوزاند!

و حور را گریاند!

 

 تفسیرهل اتی،کوثر، لیله­ی قدر! بانوی دهر!

پیش از توکوثر، معنا نداشت

و قدر قدر، غریب بود

وخدا از حجب حضور نام نازنین تو

فقط حور را از نعم بهشتی سوره­ی دهر

حذف نمی­کرد!

پیش از تو مصحف­، صاحب نداشت

و فدک وارث نداشت

و رضای کسی، رضای خدا نبود ...

 

بانوی ارغوانی حسرت و درد و دریغ! بانوی آه !

پیش از تو هیچ­کس 

گریه را ­چنین بلند، نگریاند

و در عمرکوتاه خویش

همه­ی تاریخ را یک­جا، نگنجاند

و به تابوت خویش، تبسم نکرد.

 

 بانوی کبود مهر، رشک زهره، ماه !

خشم  وغربت و شرمت

آن­چنان بزرگ بود که مزارت را نیز

از چشم­ها پوشاندی

بربلندای قیام قامتت

تاریخ آن­چنان گنگ شد که

زمان شهادتت­ را هنوز هم، نمی­داند

و زمین آن­چنان گیج شد

که مکانش را هنوز هم پوشانده است.

 

 نیلوفرحزین باغ بهشت من! بانوی یاس !

آه از آن دفن شبانه­ات!...

بعد از تو، درد علی

جز چاه، محرم نیافت ...

بعد از تو هیچ زن ، شبانه دفن نشد

و با مرگش، غصب و جهل را چنین نلرزاند.

و روزگار را درحسرت نشان خویش، ننشاند.

 

بانوی سپید شب انتظار من! بانوی فجر!

تو برتر از زمین وزمانی

تو برتر از مکین ومکانی

تو برتر از همین و همانی

مطلع آفتاب و مغرب تو

هم­چنان ناپیداست

تا هور از غرب برآید ...

 

 بانوی سبز شعر سپید من! سلام !

تا طلوع آن آفتاب دیرین

گل طه، گل نرگس، گل یاسین

سلام !

سلام هی حتی مطلع الفجر ...                                                                       

 

 اردبیل - فریبا احمدی

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()

 

قاصدک پرواز کرد ! قاصدک رفت . نمی خواستم برود. نمی خواستم کسی را با خودم در خیال او شریک کردم.

نمی­خواستم کسی از قصه­ی قاصدک خبر داشته باشد. نمی­خواستم کسی حرف­های تنهائی من و شیدائی او را بشنود.اما ... اما قاصدک رفت...

او سبکبال­تر از آن بود که بتوانم نگاهش بدارم. او رهاتر از آن بود که بتواند در دفتر آرزوهای من محبوس شود. او ظریف تر ازآن بود که بتواند تاب دردها، رنج ها و بی­قراری­های تمام ناشدنی مرا تحمل کند.

 او عاشق تر از آن بود که بتواند درکنار عشق های بی­پایان من آرام بگیرد.

قاصدک رفت . رفت تا پیام شیدائی و عشق را به همه بگوید. رفت تا حدیث دوستی و محبت را همه جا بپراکند. رفت تا قصه­ی  ناتمام دردها و عشق مرا به همه بگوید. شاید برای همین نخواستم جلویش را بگیرم.

قاصدک زیبا بود، قاصدک دانا بود، قاصدک تنها بود ...

من درست انتخاب کرده بودم . بی­گمان او سبک ترین موجود زنده ایست که می­تواند بچرخد و بالا برود.

قاصدک مدتها بامن بود ، همه گریه های مرا شنید . خنده های مرا دید.دردهای مرا چشید و قصه­ی مرا فهمید.

او تنها کسی بود که قصه­ی مرا دانست. او همه ی قصه ها را می دانست.

داستان بی قراری و جستجوی همه انسانهارا می دانست.

قاصدک مسافر بود، به اندازه همه­ی تاریخ سفر کرده بود و همه قصه هائی را که از باد شنیده بود در یاد داشت.

قاصدک باران شد و بارید!

قاصدک بادبادک شد و پرید !

قاصدک پروانه شد و سوخت!

قاصدک اشک شد و چکید!

قاصدک خون شد و بارید!

قاصدک همه چیز شد، همه کس شد .

تا به من نشان بدهد که « از ابرها بیشتر باریده ام، از کبوترها بیشتر پرواز کرده ام ، از شمع ها بیشتر سوخته ام ، از پروانه ها بیشتر به آتش زده ام و از ماه و ستاره ها هم بیشتر تابیده ام »

من نمی دانستم، یادم رفته بود. قاصدک همه چیز را به من نشان داد.

همه قصه زندگی را در گوشم زمزمه کرد . همه چیز را برایم روشن کرد .

 همه زیبائی ها ، دردها ، بزرگی ها ، رنج ها و شکوه هائی که احساس کرده بودم به یادم آورد . با ساده ترین کلمان و با زیباترین رنگ­ها و طرح ها به همه نشان داد.   

هیچ کس نمی دانست چه نوشته ام. می گویند شعر است. قصه است ، رنگ  است ، تمثیل و داستان عرفانی است، ادبی است ، هنری است ، حتی یک گفت هر صفحه اش  یک تابلو نقاشیست ...

 همه به نوعی درست گفتند اما                         هرکسی از ظن خود شد یار من...

اما کسی ندانست که قاصدک قطره قطره خون من است که در رگهای قلم جاری شد .

قاصدک قصه من به تنهائی نیست ، قصه همه انسان هاست، یکی می گفت : قصه­ی مرا نوشته ای!

قاصدک قصه ی زندگی است . قصه­ی همه بی قراری­ها، جستجوها ، گردش ها و چرخش ها ، رفتن وآمدن ها ، بالارفتن و سرازیر شدن هاست تا به آرامش برسی.

 پس عدم گردم عدم چون ارغنون      گویدم کانا الیه راجعون

غافل از اینکه « معشوق را دلارام گویند ، یعنی که دل به وی آرام گیرد، پس به غیر چون آرام گیرد؟!

قاصدک قصه ی عشق است، عشق همیشگی، عشق ازلی و ابدی. وقتی عشق باشد دیگر غمی نیست، مرگی نیست ، ترسی نیست ، نگرانی نیست ، همه چیز زیباست ، همه چیز باشکوه است ...

ای عشق آن چنان از تو بنویسم که همه عاشق شوند!

قاصدک قصه بی­قراری است که انسانی عاشق در خیال و به زبان قاصدکی پرشور و پرخیال ، همه­ی جهان را در می نوردد و خود را به جای همه چیز و همه کس تصور می کند ، غافل از اینکه او خود آئینه­ ی تمام نمای جمال و جلال الهی است و از همه ی موجودات دیگر زیباتر ، رنگین تر و عاشق تر است.

در نظام احسن الهی همه­ی موجودات آیه و کلمه ای از آیات و کلمات الهی هستند، اما انسان مظهر همه ی اسماست و انسان کامل در عرفان  مظهر جمیع اسماء حسنی و اسم اعظم و آیت کبری حق و بزرگترین کلمه ا... است.

قاصدک حرفهای مرا گفت ، حرفهای خودش را گفت ( شاید هم حرفهایمان یکی شد) شاید هم من و او یکی شدیم و حرفهایمان یکی شد و دیگرندانستم او از طرف من حرف میزند یا من با خیال او حرف میزنم.  قاصدک شدم من ! کاش قاصدک بودم من  محقق شد!  

گفت و رفت! نمی خواستم برود ، نمی خواستم از دفتر من بیرون برود . اما نتوانستم اورا نگاه دارم .

قاصدک خود عاشق بود. خود بی قرار بود . ( تقصیر من نبود!)

خود به اندازه همه قصه هائی که می­دانست دردمند بود. خود به اندازه ی همه عاشق ها عاشق بود،  اما عاشق­تر شد ، بی­قرار بود. بی قرارتر شد.

سبک تر شد ، روشن تر شد و رفت ... آه قاصدک زیبای من ! کجا رفتی ؟  

ومن پیام پاکی و عشق و شور و روشنائی رابا  قاصدک به همه شما می رسانم .

 باید می دانستم که نمی شود زیبائی و نور را محبوس کرد. نمی شود رنگین کمان را پنهان کرد،  باید می­دانستم که  قاصدک بی قرار قصه­ی من همه­ ی دنیا را در برگرفته است .

آسمانها و زمین ، ماه و خورشید و ستارگان ، آب و باد و خاک ، دریاو ماهی ، پرنده و خواب و گل سرخ همه در روح معصوم و بزرگ او جمع شده اند. باید می دانستم که با همه­ی این عظمتها، توانائی ها و شکوه ها ، دل کوچک و بی قرار او که از دنیا بزرگتر است همانند یک ماهی در تنگ خود را به این سو و آن سو می زند تا برود و رها شود و آرام گیرد.

باید می دانستم . باید همه اینها را می دانستم .

 باید می دانستم در سایه سار وجود ملکوتی او حتی بی قرارترین پرندگان نیز به خواب می روند. باید می دانستم دریا از دامان او سرچشمه می گیرد ، خورشید از پشت او طلوع می کند، رنگین کمان گوشه ای از رنگها و تلالوء های روح نورانی اوست. باید می دانستم گل سرخ از چهره اش می روید ، ماه گوشواری از زینت های تمام ناشدنی اوست ، ستاره از عمق چشمانش طلوع می کند،  باد برموج بلند او سوار می شود. باید می دانستم ...

قاصدک زیبای خیال من ، باید می دانستم تو نیز تاب تحمل دردو رنج را نداری ، باید می دانستم تو بیقرارتر و شتابان تر از منی ، باید می دانستم تو سبکبالتر،  روشن تر و تنهاتر از منی ، باید می دانستم ...

حالا که می روی ، قصه ی مرا به بادها بگو ، به آبها بگو ، به برگها و بارانها بگو. همه ی آن قصه ها و لالائی هائی را که در گوش ات گفته ام بگو

قلبها و روحها و لبها و چشم ها را که خواهی دید پراز شور وترانه کن ، پرا زعشق و جوانه کن . پراز عطر شکوفه کن ، پراز لبخند ستاره کن .

تا بدانند همیشه راهی هست ، در سخت ترین و تلخترین لحظات نیز همیشه راهی هست ...

راهی برای رفتن ، روئیدن ، سبز شدن ، زیبا شدن ، پرواز کردن و دوست داشتن.

همیشه راهی به سوی بهارهست !   

اردبیل – فریبا احمدی

 سه شنبه 29 فروردین 91    

   سلام . همه اینها که نوشتم ،  قرار بود چندکلمه بنویسم کتاب خیال قاصدک در قالب شعر سپید منتشر شد! همین!  (نمی دانم چرا هنوز قاصدک مرا با خود می برد؟) کلمات رنگی از متن کتاب یا دیباچه انتخاب شده اند و یا مفهوم تابلو روی جلد را نشان می دهد. دوستانی که مایلند می توانند آنرا تهیه نمایند و هرکس که خواند می تواند نظراتش را در اینجا قرار دهد.  

جهت تهیه کتاب در اردبیل در کتابفروشی ها هست. به تهران نیز ارسال شده است که آدرس آنهارا برایتان خواهم نوشت. درنمایشگاه کتاب نیز اگر خدا بخواهد ارائه خواهد شد. اگر از روشهای بالا نتوانستید یا نخواستید در ادامه شماره حسابی اعلام می کنم.  فعلا خداحافظ . مواظب قاصدک باشید !   

خداحافظ قاصدک بی قرار من !

 

نوشته شده در شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak