فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

سلام . سلام . سلام ...

سه سلام یعنی حالم خیلی خوب است ! اینجا بهار باید بیاید اما زمستان دست از سر ما برنمی دارد. از دیروز صبح (جمعه 26اسفند ) یک ریز دارد برف می بارد ... آه ای برف ! منظورت چیست ؟ چرا چهره سفید خود را سیاه می کنی !

باید بروی ! باید تمام کنی ! باید تمام شوی ! کسی منتظر تو نیست . کسی برایت فرش قرمز پهن نخواهد کرد!

همه منتظر بهارند ! همه منتظر روزی نو و سالی نو هستند . هرچقدر بباری رفتنی هستنی ! چاره ای نداری !

من بهاری ام .  نسبتی با زمستان و پائیز ندارم . همه وجودم در شوق رسیدن بهار شکوفه می زند ، سبز می شود و می روید.

سلام بر دوستان ! سلام بر بهاریان ! سلام بر عاشقان ! عیدی خاصی برایتان دارم . خبر خوشی که مدتهابود به شما قول داده بودم و به تعویق می­افتاد بالاخره تمام شد. چه شد؟ چه خبر !

خبر خوش بهار ! قاصدک ! قصه قاصدک ! خیال قاصدک !

درست حدس زده اید بالاخره " خیال قاصدک " را که دوسال پیش نوشته بودم چاپ شد.

 

 یادتان هست خیال قاصدک ؟

کاش قاصدک بودم من!

آزاد و رها/ سبک و پرخیال

بار خود را به آرامی و سبکی

بلند می­کردم،  پرواز می­کردم  ،آرام می­شدم  .

اگر قاصدک بودم

دیگر سنگین نبودم ،دیگر رنگین نبودم،دیگر غمگین نبودم ...

اگر قاصدک بودم

لحظه ای درنگ نمی­کردم،به هر بهانه­ای خود را رها می­کردم.

چرا باید بمانم ؟ چرا باید بمیرم ؟چرا باید بچسبم ؟

چرا لذت پرواز را احساس نمی کنم ؟ چرا پرواز را فقط درخواب ببینم ؟

چرا خنکای ابرها را احساس نمی کنم؟

چه کسی بهتر از من پرواز می کند؟چه کسی زیباتر از من می­چرخد؟

این نوشته را همان وقت در وب گذاشتم .

 پارسال اگر یادتان باشد برای بهار، بهاریه ای را نوشته بودم ... 

 

ای خدای بهار

 

در زمین نگر که حله می پوشد، درخت عطر می فروشد ، بلبل بر درخت می خروشد ، هر مرغی در طلب یار می کوشد .

 

آن خداوند که چنین صنع کند ، سزد که دعای بنده نیوشد و جرم عاصی بپوشد.

 

فانظر الی آثار رحمه الله ...

 

بهار سه است : بهاریست این جهانی ، در وقت شادکامی و جوانی . دیگر بهاریست آن جهانی ، نعیم باقیست و ملک جاودانی . سه دیگر بهاریست نهانی ! اگر داری ، خود دانی ! و اگر نداری و پنداری که داری ، دراز حسرتی که درآنی .

 

بهار زمین از سال تا سال یک ماه است. سبب، باران آسمان و باد شمال است .زود فرقت و دیر وصال است ، پس دل نهادن بر او محال است . در سال یک بار بهار آید ، از خاک گل روید و از سنگ آب رود و هر بیدلی را دل رمیده باز آید ...

 

در وقت اعتدال سال دو آفتاب برآید از مطلع غیب . یکی خورشید جمال فلکی و دیگر خورشید جمال ملکی

 

آن یکی بر اجزا زمین تابد این یکی بر اسرار عاشقان .

 

آن یکی بر گل تابد گل شکفته گردد. این یکی بر دل تابد دل افروخته گردد.

 

گل چون شکفته شد بلبل بر او عاشق شود .دل که افروخته شد نظر خالق درو حاضر بود.

 

گل به آخر بریزد ، بلبل در هجر او ماتم گیرد. دل گر بماند ، حق اورا در کنف لطف و کرم گیرد. قلب المومن لایموت ابدا ...

 

 فریبا ! چرا خودت از بهار نمی نویسی؟ تا کی می­خواهی این متن­های سنگین ادبی را در وبت بگذاری ؟!

 

سلام بهار من ! دلم برایت تنگ شده بود!

 

می دانستم می آیی ، می دانستم تو هم چشم به راه منی ، می­دانستم که تو شاید از من به من مشتاق تری!

 

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.

 

زمستان می­رود ، همیشه زمستان­ها می روند. آنها ماندنی نیستند، آنها بودنی نیستند.

 

حضور آنها بهانه ایست فقط برای اینکه به تو مشتاق­تر شویم ، بی قرارتر ، منتظرتر ، محتاج­تر

 

اصلا اگر تو نباشی ، اگر مرا در آغوش تنگ شکوفه هایت نفشاری ، چه دلیلی برای ماندن خواهم داشت ؟

 

اگرهرشب اثر خیس انگشتان خود را برروی گونه هایم جاری نسازی چه امیدی به ماندن در این شب های تلخ و تاریک خواهم داشت ؟

 

اگر نباشی و بوی شکوفه هایت مستم و بیخودم نکند چه دلیلی برای زنده ماندن در این روزگار بی رنگ وبورا خواهم داشت ؟

 

کاش کسی مانند من تورا می شناخت ؟ کاش کسی می دانست که تو چقدر زیبا و باشکوهی ،

 

چه پررنگ و پر نوری ! چه نزدیک و چه دوری !

 

چه عزیز و چه توانائی ! چه بخشنده و چه دانائی !

 

آه بهار من ! می ترسم آنقدر از تو بگویم که تو را از من بگیرند ! و یا نه مرا از تو دور کنند!

 

آنها چه می­فهمند که تو همه شب­های مرا سحر میکنی ؟

 

آنها چه می دانند که شب­های من با حضور تو از هر روزی درخشانتر و نورانی تر است.

 

آنها از کجا می­توانند بدانند که تو برای همه دردهای بی شمار من ، چه درمان های بیکران داری .

 

چرا نمی­گذاری همه تو را همانطور که هستی بشناسند ؟

 

چرا نمی­گذاری که نور و زیبایت را آن­چنان­که هست همه ببینند ؟

 

چرا چشم­های آنهارا به دیدار خود روشن نمی کنی ؟

 

دلم برایت به اندازه یک غنچه تنگ شده است !

 

دلم به شوق دیدارت هر سحر پر میکشد ! رویا و بیداریم یکی شده است .

 

تورا می­خواهم، تورا صدا میکنم . بر لب هایم نام مبارک تورا می سرایم.

 

بهار من ! تورا به همه آب ها و ستاره ها سوگند !

 

تورا به همه کوه ها و درخت ها سوگند !

 

بیا ... بیا و مرا رها کن. من اینجا دیگر نمی توانم بمانم ...

 

چرا باید بمانم ؟ چرا باید بمیرم ؟ من اینجا نسبتی ندارم ، آشنائی ندارم ، دوستی ندارم ...

 

دلم برای پرواز پر می کشد. دلم مثل یک گنجشک بی قراری می کند.

 

دلم مثل آن ماهی هفت سین خودر ابه در ودیوار شیشه ای می زند.

 

دلم مثل آن سبزه دارد اینجا با روبان رنگی خفه می شود.

 

خدایا بیا و مرا رها کن ...

 

درهوایت بیقرارم بیقرارم روز و شب سر زکویت برندارم برندارم روز و شب !

 

چرا در بهار و در عید این قدر به یادت می افتم؟ من که همیشه به یادت هستم. اما بهار مرا می کشد. شاید برای اینکه هر کس باید در بهار خود را به اصل خویش و به یار خویش و به زادگاه و دیار خویش برساند.پس بگو چرا اینقدر بی تاب شده ام!

 

من از دیار حبیبم نه از دیار غریب مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

 

ببخشید من نفهمیدم چه شد و چه نوشتم. دعا کنیم قلب و روحمان بهاری شود ...

 

دارد صدای اذان می آید . بهار مرا صدا زده است...

بهار را سوگند داده بودم که بیاید و مرا رها کند . نمی دانم چرا ولی تصور می کنم قاصدک رهائی من است. چقدر طول کشید ! نوشتنش حتی یکساعت هم طول نکشید ، اما تبدیل شدنش به کتابی که الان هست چقدر سخت و طولانی شد.   بارها و بارها چیدمان نوشته ها و طرحها و عکس هایش را اصلاح کردم . تا بالاخره تمام شد. الحمدلله و شد آنچه الان است !

 ظاهرا پرشین نه خود تصاویر را نشان می دهد و نه از سایتهای دیگر قبول میکند .

برای همین فعلا نتوانستم عکس آنرا برایتان بگذارم .

در صفحه اول در معرفی کتاب نوشته ام :

رساله حاضر در عشق و بی قراری و شور و شیدائی به رشته تحریر درآمده است که انسانی بی قرار در خیال قاصدکی پرشور و پرخیال ، سبکبال همه ی جهان را در می نوردد و خود را به جای همه کس و همه چیز تصور می کند ، غافل از آنکه او خود ...

کتاب نثری ادبی و لطیف دارد که دیباچه اش سنگین و عرفانی است اما بعد که قصه قاصدک شروع می شود همه چیز عوض می شود...

خیلی دوست دارم آن را بخوانید و بعد ببینید که با کدام قسمت های آن احساس نزدیکی می کنید . شاید به نحوی قصه همه در آن باشد. قصه همه رنگها و رنجهاو دردها و غم ها و شکوه ها و عظمتها ی من در آن است. 

تصور می کنم برایتان جالب باشد. اگر خدا بخواهد بعدها بیشتربه آن خواهم پرداخت . پس من عیدی ام در این روزها سرد و زمستانی به شما دادم . بهار را غنیمت بدانید...

نوشته شده در شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak