فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

تابستان چقدرخسته ! چه تلخ چه طولانی

تابستان تن ات داغ و تب دار ! عرق از سرو رویت می ریزد.

تو نیز بیماری شاید!

تابستان چقدر غمگین ! چقدر تشنه!  چقدر تنها !

اگر قیصر به موقع ماندگار می شد،  شاید می گفت:

تابستان ! خدا عشق را ، خورشید را،  بهشت را آفرید.

تابستان ! خدا حتی دوزخ را هم آفرید...

کجا رفتند روزهائی که منتظر بهاران می ماندم؟

تابستان ! شیرینی و رنگ و رویت کجا رفت؟

 بوی ریحان و شب بویت کجا رفت ؟

آن کودک بی تاب که همیشه از خواب عصر تابستان می گریخت، کجا رفت ؟

سرت گیج می رود، از خواب بیدار نمی شوی،

نکند قرص خورده ای ؟

تابستان ! چرا بیدارم نمی کنی ؟

امسال بوی گل ها نیامد، بوی دریا نیامد ،

نکند به آخر رسیده ای ، نکند تو را هم  بومی گزینی کرده اند !

آن چنان تلخ و دشوار بودی که دیگر دلم برایت تنگ نخواهد شد،

حتی اگر آخرین تابستان باشی.

تابستان ! راستی چرا یعقوب این­همه گریه می کند ؟

من تاب اشک های او را ندارم ... 

2مهر87

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak