فریبا احمدی اپتومتریست و مدرس دانشگاه علوم پزشکی اردبیل

 

با من صنما دل یکدله کن                           گر  سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده ام از بهرخدا                           زان زلف مرا یک سلسله کن

سی پاره بکف درچله شدی                      سی پاره منم ترک چله کن

مجهول مرو  ،   با غول  مرو                          زنهار  سفر  با  قافله کن

ای مطرب دل زان نغمه خوش                     این مغز مرا پر ولوله کن

ای زهره و مه!زان شعله ی رو                 در چشم مرا دو مشعله کن

ای موسی جان!چوپان شده ای                بر طور برا !  ترک گله کن

نعلین هول بیرون کن و رو                       در دشت طوی پا آبله کن

          (فاخلع نعلیک فانک بالوادالمقدس طوی)

تکیه گه تو حق شد نه عصا                      انداز عصا و آنرا یله کن

فرعون هوی چون شد حیوان                  در گردن او رو زنگله کن

                             چون شمس توئی هم امس توئی

                               برخیز و  بیا  خوش   مشغله کن

کاروان لندن

این یکی کت و شلوار پوشیده.شال عزا به گردن انداخته،دیگ هم می زند ...

آن یکی لباس مجلسی پوشیده.روسری سیاهی به سر افکنده و برنج آبکش می کند.

اینجا رسم است که مردم با لباس پلوخوری پای دیگ و اجاق حاضر شوند؟خدا داناست!

مهمان بود اما نتوانست تعجب خویش را از دیدن این صحنه پنهان کند.تازه از ایران رسیده بود و رسم و رسوم اینجا،انگلستان،که روزی بریتانیای کبیرش می گفتند،را نمی دانست!

هنگامی بر تعجبش افزوده شد که فهمید این دو،زن و شوهرند.هر دو پزشک،مرد متخصص قلب و عروق،زن فوق تخصص زنان و زایمان!

... و اینگونه خالص و بی ریا در مجلس حسینی عرق می ریزند و کار می کنند.

اوخیال می کرد امام حسین (ع) و تاسوعا و عاشورا و دیگ و اسپند و علم و کُتل مخصوص ایران است اما حالا می دید،نه!

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

 کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

چند روزی که گذشت.چیزهای تازه تری فهمید.حکایتی داشتند این زن و مرد.فهمید هر دو اصالتاً اهل لندن هستند.هردو مسیحی بوده اند.مرد زودتر از زن اسلام را پذیرفته و او همسر خویش را مسلمان کرده است!غصه خورد،گریه کرد،غبطه خورد... عمری مسلمانیم.دستگیری از دیگران پیشکش،مردم را از راه دین خدا بدر نکنیم!

این آدم در سرزمین کفر خودش مسلمان می شود،دست همسرش را هم می گیرد.

خب... آمده اند به جمع ما،خوش آمده اند.این همه ارادت و شور و ایمان از کجا؟

تازه مسلمانان خارج از کشور همه این طورند؟نه! قطعاً نه!

گفت پا از گلیم خود درازتر می کنیم و مسیر این چشمه را می گیریم تا دریا...و به جستجوی دریا رفت.رمز و راز این ماجرا چیست؟چیزهایی دیده اند که ما ندیده ایم یا عنایت خاصی شامل حالشان شده است؟از این دغدغه ها و دلمشغولی ها با بعضی سخن گفت.سیگنالی دریافت کرد... العاقل یکفیه الاشاره:همه این آتشها(آتش عشق بنامیدش که می سوزد و می سوزاند.) زیر سر زن است ! و او فهمید که باید از این ناحیه وارد شود.روزی مجالی یافت.روزی که قدری کارها سبکتر شده بود.خانم دکتر گوشه ای نشسته بود به فکر، موقعیت را مناسب یافت.رفت و رمز این عشق را پرسید:تازه مسلمان و مملکت کفر و این همه شور و اشتیاق...؟باور کنم که همه چیز عادی است؟

نه باور نکن.وضعیت من کاملاً اسپشیال است (میخواست بگوید ویژه زبانش نگشت.) من وقتی مسلمان شدم همه چیز این دین را پذیرفتم.به خصوص این که به شوهرم خیلی اطمینان داشتم ومیدانستم بیجهت به دین دیگری رو نمی آورد!

نماز و روزه و حج و جهاد و... همه را پذیرفتم.اما هر چه کردم نتوانستم دلم را مجاب کنم که بپذیرد واپسین منجی این دین صدها سال عمر کند و سرانجام در هیئت جوانی زیبا که هیچ اثری از کهولت و پیری ندارد،ظهور کند...بالاخره ما پزشک هستیم و دستمان در کار است.نه؟

گفت:چرا؟ دل را هم که نمی شود به پذیرش چیزی وادار کرد .نه؟

درست است.سر در گریبان تفکر فرو برد و قدری ساکت شد.برقی در چشمانش درخشید.بار دیگر که لب به سخن گشود.مخاطبش فهمید که او از تمام وجود حرف می زند وزبانش سفیر اعضا و جوارح اوست!... تا ایام حج رسید و ما هم رهسپار شدیم.شاید شما حج را به اندازه ما قدر ندانید.فکر کن تازه مسلمانی بخواهد باشکوهترین مظاهر این دین را به تماشا بنشیند.چقدر زیباست!

وقتی اولین بار خانه کعبه را دیدم .چنان زیر و رو شدم که در سراسر عمرم سابقه نداشت.تمام وجودم می لرزید.اختیار اشکم دست خودم نبود.می گریستم و می گریستم...

(چه رمز آلود و شگفت است آفرینش اشک!از دل سوخته بر می خیزد و بر دل سوخته التیام می بخشدوهم درد است و هم درمان!)

اشک هایش را پاک میکند... تا روز عرفه شد و رفتیم صحرای عرفات.گویا قیامت برپاشده بود و مردم در صحرای محشر پراکنده بودند.

رفتم آبی به سر و صورت خود بزنم.نفسی تازه کنم که کاروانم را گم کردم.هُرم گرما چون تازیانه ای بر بدنم فرود می آمد و من تاب آن همه گرما را نداشتم.هرچه بیشتر جست و جو می کردم،کمتر می یافتم.با جمعیت از این سوبه آن سو می رفتم.همچون قطره ای که در بیابانی برهوت دریا را می جوید.

کسی زبانم را نمی فهمید.از دور چادرهایی می دیدم شبیه به چادرهای «کاروان لندن» با سرعت پیش می رفتم .نزدیک که میشدم، می دیدم نه،اشتباه کرده ام. ساعتها به این در و آن در می زدم.گرسنگی و تشنگی رنجم می داد.چنین وضعیتی اراده و اختیار را هم از من سلب کرده بود.واقعاً نمی دانستم چه می کنم؟دیگر آفتاب سوزان هم داشت کم کم سرزمین عرفات را ترک می کرد که گوشه ای نشستم و های های شروع کردم به گریستن... خدایا من چه کنم؟به که پناه ببرم؟

نمبی دانم این کار اشک بود یا آن فریاد عمیق ژرفای دل...که دیدم جوانی خوش سیما به سویم میاید. اشتباه نمی کردم .او جمعیت را کنار می زد و به سوی من می آمد.چهره اش چنان جذاب و دلربا بود که تمام غم خود را فراموش کردم.وقتی به من رسید با جملاتی شمرده و لهجه فصیح انگلیسی شروع کرد با من سخن گفتن.فکر کن !من یک همزبان پیدا کرده بودم.

از آنچه بر من گذشته بود با او گفتم.گفت :بیا من قافله ات را به تو نشان  دهم.کمکم کرد و در آن سیل جمعیت به یاریم شتافت.قدری که پیش رفتیم.تابلوی «کاروان لندن » مرا در جای خود میخکوب کرد.خدایا چه می بینم؟چشمانم را مالیدم...اشتباه نمی کردم این کاروان من بود.با تمام وجود از او قدردانی کردم.وقت خداحافظی رسید.او مکثی کرد و گفت: سلام شوهرت را برسان.

بی اختیار گفتم:بگویم چه کسی سلام رساند؟

گفت:آن واپسین منجی که تو در راز و رمز عمر بلند او مانده ای!

من همانم که تو سرگشته کوی اویی!

پلکی به هم نزده بودم که او رفت و من هر چه جستجو کردم.دیگر نیافتمش.

باید می بودی و می دیدی که سراسر وجودش می گفت:آن روی خوب یوسف کنعانم آرزوست!َ

از آن سال ایام عاشورا،روز عرفه،نیمه شعبان و یا هر روز و ساعت دیگری که رنگ و بوی او را بدهد ،من و همسرم ،پروانه وار گرد این شمع و چراغ می گردیم! آیا او بار دیگر می آید؟!

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۳ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()

سلام ،سلام ،سلام ...

اینروزها یکجورهائی سالگرد تولد این وبلاگ است پارسال هفته اول ماه شعبان (چهارم شعبان) بود که با سلام و صلوات ! وبلاگ من دایر شد و شروع به نوشتن کردم . نوشتن را که از بچگی می شناختم منظورم وبلاگ نویسی است .چیز جالبی است خیلی ها را نمشناسی اما نگرانشان میشوی. شناختن که به دانستن اسم وفامیل و یا دیدن عکس وچهره نیست . سالها ممکن است این اطلاعات و خیلی چیزهای دیگر را هم از کسی داشته باشی ولی او را نشناخته باشی .اصلا چرا راه دور برویم سالها ( به اندازه سالهای زندگیت ) ممکن است اسمی آنقدر برایت آشنا باشد که با شنیدنش سرت را بلند کنی و بگوئی : بعله، من خودم هستم  بفرمائید و همه هم ترا با آن اسم بشناسند اما خودت نباشی ! اصلا ممکن است صدها بار خودت را در آئینه ورانداز کرده باشی اما حتی یکبار خودت را درست ندیده باشی ...حیف است روزی بالاخره یکی از همین روزهاست که باید بروی سراغش و پیدایش کنی ببینی کجائی؟ چه میکنی ؟ چه میخواهی ؟ دردت چیست ؟ حرفت چیست ؟ وهمه حرفهای خوب دیگری که می توانی به او بزنی یا از او یاد بگیری ؟ باورکن هیچکس به اندازه او نمیتواند با تو صادق و مهربان باشد ...و باید آنچنان او را پیدا کنی که دیگر هرگز از دست ندهی اش !و اگر روزی روزگاری خودت را پیدا کردی سلام مرا هم به او برسان !

 اما! توو دوستی و خدا را ! چو از این کویر وحشت بسلامت گذشتی،  به آسمان به باران برسان سلام مارا ! که گفته اند (من عرف نفسه فقد عرف ربه) .

از کجا به اینجا رسیدم ؟! اینروزها دختر آرزو مرا رها نمی کند.درست مثل هنرپیشه هایی که وقتی یک نقش را خوب بازی میکنند دیگر در آن کلیشه میشوند.البته خودم هم زیاد از اینکار بدم نمی آید! زیرا که خیلی به او بدهکارم .آهان داشتم از دوستان نادیدنی ام میگفتم .(دشمنان را رهاکن که رهایند ). همانها که بسیار دوستشان دارم و حرفهایشان برایم محترم و مهم است .من با دوستانم کارها دارم!آنها که بسرعت نور نوشته هایم را می خوانند از باز نشدن وبلاگم نگران و عصبانی می شوند (راستش را بخواهید خودم هم نمی دانم چه شده بود!) البته قالبش را هم عوض کردیم (قالب بهار به رنگ آبی)که هردوشان را دوست دارم .راجع به رنگها بحث مفصلی خواهم کرد ( متاسفانه اینروزها بدجوری از اپتومتری دور افتاده ام درحالیکه به روز جهانی بینائی نزدیک می شویم )،داشتم می گفتم دوستان خوبم بقول سهراب دوستانی بهتر از آب روان .آنها که از خوشحالیم خوشحال و از ناراحتی ام غمگین می شوند ، دلهایشان می لرزد ،و چقدر خوب پاسخم را می دهند آنچنانکه من هم دوباره همان احساسات زیبا ، ناب و شفاف را تجربه می کنم ...نمی دانم کجا هستند بعضی هایشان بسیار دورند (مثل سید! دلاور ، دانشجوی اپتومتری که  در مملکت غریب  یاد سینه سرخان مهاجر را هنوز در دل دارد) و بعضی هایشان بسیار نزدیک مثل سلطان ساوالان! یا همین دومان خودمان ! می دانید همیشه جاده های حیران را دومان ( مه ) می گیرد  . ابری که آنقدر به زمین نزدیک است که هوس می کنی دستت را بیرون بیاوری و لمسش کنی! و یا مادر گلشید و کوشا ! که گاهی می آید و مرا از دعواهای سیاسی که معمولا از آن می گریزم وارد بحثهای خانمانه !و لطیف می کند و کمی حال و هوای اینجا را عوض می کند و یا آقای معیت برادر و همکار عزیزم !که اینروزها خبری از اونیست و هرگز محبتهای او را در راه اندازی وبلاگ و یا پیامهای با محبت و صمیمانه اش مخصوصا در روزهای سخت فراموش نمی کنم . و یا ِیوسف ( هلوع ) که همیشه اینجا سر می زند و مرا شرمنده محبتهایش می کند و یا دکتر مهران آقای بهاری که پزشک مغز و اعصاب است و در باره فرهنگ و تاریخ ترک هرچه که بخواهید در وبلاگش یافت می شود ...

و یا بعد از سلام ! که مدتهاست خاموش شده است هرچند مرا گاهی مهمان پیامهای مهربانش میکند و هرجند تنها صداست که می ماند.راستی چقدر سخت است که آدم چون سوسن صد زبان داشته باشد ولی خاموش بماند ! ...

و خیلی های دیگر که می آیند و میخوانند و کامنت نمی گذارند و من لطف و حضورشان را احساس میکنم هرچند اگر آنها هم می نوشتند حرفهائی که می گویم ملموستر بنظر می رسید ولی اصراری بر این کار ندارم ...خلاصه همه ایها که گفتم یا آنهائی که نمی شناسم ( امیدوارم کسی را فراموش نکرده باشم )هرکجا هستند خدایا به سلامت دارشان ! درسلام ! سلامتی ! آرامش ! پاکی! و همه خیرها و خوبیهائی که خودت میدانی ! در این ماه خوبی که گذشت (رجب) که چشمه ایست که می شود خودمان را و چشمها و دستها و زبانها و گوشها و دلها و خلاصه همه اعضا و جوارحمان را  در آن بشوئیم  تا وارد شعبه های کثیر خیر در ماه شعبان شویم و در نهایت وارد مهمانی بزرگ  (ضیافت اعظم ). رمضان با ما چه می کند ؟ ما با او چه می کنیم ؟ وای ! خدا  باید خود مهمانهایش را آماده ورود به شهر الله نماید...باز به کجا رسیدم !!

داشتم می گفتم ظاهرا زیاد اهل تولد ( حداقل برای خودم ) نیستم! البته فقط ظاهرا ! چرا که میدانم تولد دیگری داریم آنچنان بزرگ و آنچنان زیبا که چشمها خیره می َشود (زمانی آنرا برایتان می نویسم چونکه  برایم بسیار عزیز و باشکوه است ...) باید پرنویسی ام را ببخشید و دیر آمدنهایم را هم . اینروزها آنقدر کارم زیاد شده که نمی توانم بنویسم.فکر میکنم بهتر است یکی هم دعائی برای من بکند!چون موقعی که حال خوبی داشته باشم معمولا همه را دعا می کنم اما معمولا خودم یادم می روم!(بقول گفتنی همیشه شعبان یکبار هم رمضان !)

همینطور که نمی توانم سلام امروز را هم مثل همیشه جمع وجور کنم . وبلاگم هم قصه ای مشابه دارد از کجا شروع شد ؟به کجا رسید؟ کجا دارد میرود؟ مهم نیست قسمتهای مختلف، متفاوت ،گاهی عشق ،گاهی عرفان ، گاهی شعر ، مقاله ، تحقیق، ترجمه ، اپتومتری ،خانمها، اردبیل ، سبلان ، مصاحبه ، شب قدر،شهادت و... منکه (در همان صفحه اول شروع کار ) گفته بودم همه اینها را دوست دارم و نمی توانم فقط از یکی بگویم و در یک قالب بگنجم .

چیزی هست که در همه آنها با همه تفاوتهایشان مشترک است و آن طرز نگاه من به آنهاست...

چیزهای زیادی گفته ام بموقعش پیامها و نظراتتان را هم خوانده ام که برایم بسیار مهم ( براین مسئله تاکید میکنم)بوده است.حتی گاهی پیامهای شماوجوابهای من به آنها از اصل نوشته مهمتر شده است !مدتی است انتخاب نوع و نحوه نوشتن برایم بسیار دشوار شده و این علاوه بر کار زیاد مزید علتی است بر دیر نوشتنم.(اینها همه بهانه است  فریبا ! از عشق بگو) 

هرچه گفته ام (نوشته ام ) کم یا زیاد ، خوب یا بد! زشت یا زیبا ! همه وهمه چیزهائی بود که آنها را احساس می کردم و درست می دانستم .هرگز به فریبا دروغ نگفتم. باور کنید.او همیشه نگران من است و مراقب من و قبل از هرکس دیگری به اشتباهات یا بهانه هایم پی می برد و مرا بیچاره می کند! وشما در این مدت با من همراه بودید، امیدوارم نمی دانم چه بگویم .نمیخواهم تعارف کنم ، تعریف کنم و یا هرچیز دیگر .فقط امیدوارم سهمی داشته باشم (کم یا شاید هم زیاد)در هدیه دیدی بهتر برای دیدن دنیائی بهتر به شما و چشمهای شما و برای پیدا کردن و دیدن خودتان ، خود خودتان !( هرچه باشد من یک اپتومتریست هستم )!  ...

اینروزها با دیدی دیگر سالروز روزهای بزرگی است روزهائی که شکوه ، زیبائی و بزرگی آنها به ما حتی در این سالهای دور حق حیات و زندگی داده است اما غبار تلخ غفلت و فراموشی می خواهد آنها را آرام آرام از ذهنها و خاطره هایمان پاک بکند. سید (که برای اینکه اشتباه نشود اورا علاوه بر سید،دلاور میخوانم ،تقصیر من نیست که از او جزاینها چیز دیگری نمی دانم!) در آخرین کامنتش مسئولیت بزرگی بر دوشم گذاشت ، حق بااوست من یکجورهائی از نوشتن (حداقل بطور مستقیم)درباره جنگ ،شهادت، ایثار بجزدر مواقعی که قلم در اختیارم نباشد و یا به کامنتی پاسخ دهم  طفره می روم ،حتی دفعه قبل هم تا خرمشهر گفتم اما باقی اش را هم باز به بعد محول کردم ...نمی دانم چرا ؟ گاهی آدم حیفش می آید ، گاهی به مخاطبها میاندیشد ، گاهی از ریا می ترسد نکند آنهم یکجور سیاست بازی باشد و... ولی بیشتر از همه حیفم می آید که در اینروزگار بدکردار از آنها بگویم...فریبای عزیز!هیچ کدام از اینها بهانه های خوبی نیستند. 

عین القضات آن عارفی که شمع آجین شد می گوید :مطلبی بر دلم سنگینی میکند که اگر بگویم نشاید! و اگر نگویم نشاید! و اگر نه بگویم و نه نگویم باز هم نشاید!!! و این حکایت امروز ماست.

چندسال پیش مقاله ای نوشته بودم بانام یادی از دفاع مقدس و سالها پیشتر نیز شعرسپیدی گفته ام برای مردی بزرگ (معمولا او را سید می خوانم )که زندگی و دوستی و مردانگی را برایم معنا کرده است...و من آنقدر دوستش دارم که تاکنون شعرش را نه جائی نوشته ام و نه خوانده ام ( بجزدر محفل دوستانه ای برای چند شاعر) و اکنون آنرا بهمرا ه مقاله اینجا می نویسم وبه شما و همه مردان بی ادعا ، آشنایان غریب ، سرداران گمنام و بازگشتگان از معراج عشق و شهادت تقدیم میکنم ...

مثلا قرار بود چیزی ننویسم! مثلا قرار بود تولد نگیریم! تقصیرکه بود؟ منکه نبودم ! شما می دانید؟  

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفائی              عهد و نابستن از آن به که ببندی و نپائی

گفته بودم چو بیائی غم دل با تو بگویم                چه کنم که غم از ذل برود چون تا بیائی

 

 

مرد باران

سلام بر تو ای مرد، ای بزرک

ای که از دورها می آیی

ای که از نورها می آیی

نامت سپیده، نامت ستاره، نامت بلند

می خواستم شبی شعری برایت ببارم

اسمها برای تست

شعرها، آوازها، پروازها برای تست

برای تو، ای سید،ای وارث هور ومجنون

     ای یادگار زید و چنانه

زخمهایت هنوز می درخشد

لبهایت خاموش، اما چشمهایت!

بزرگی تو را هنوز فریاد دارد

سلام بر تو، ای مرد

ابروان بلند تو تا کجا رسیده است؟

انتهای مرز چشمهای روشنت تا کجاست؟

ای از تبار آئینه هاو پروانه ها

ای که نعش سوخته صدها لاله روشن را

 بر پشت خویش کشیده ای

آبهای هور چقدر تو را می شناسند

کاش می شد ترا دید و شنید،خواندو فهمید

کاش می شد ترا شد!

حیف!جز من و آبها و آسمانها

و خاکهای جنوب کسی ترا نمی شناسد

ترکش های سرگردان شتلی، فکه و فاو

هر یک دریچه ای از تن شیشه ایت

 به باغ بلورین آئینه روحت شکسته اند

تو شاید آخرین بازمانده کاروان فجری

واپسین ستاره نسل سحر

که ختم تمام نرگس های درد را می چینی

نه تو شاید از سلاله سلیمانی

که سالها پیش در خوابش دیده بودم

پادشاه رسول بادها و هدهدها

که صداقت و سیادتت آنچنان بزرگ است

که بعدازمرگ هم ایستاده می ماند

پاهایت از کربلای 5، دستها و کمرت از شلمچه

گونه و گلویت از نمی دانی کجا و

 سینه ات از هور پر شده است

از تلاءلو خاکها و آتشدودها چگونه برگشتی

از شرار( ش م ر) و موجهای شتلی چگونه بازگشتی

از نفس اژدهای شیطان چگونه گذشتی

شاید تو از نسل ققنوسانی،

 که در آتش متولد می شوند

یا نه از سلاله یونیاسی،

 که خدایت بخاطر مهر بر تو، به آبت سپرده است

یا نه از  نسل خسروانی

که به هر بهانه ای به آسمان پر کشیده اند

یا از نسل سیاوشانی که از آتش می گذرند

تو شبیه سینه سرخان مهاجری

که پرواز را آواز می کنند

تو آمدی،تو ماندی،تو آمدی

تا بدانم مردها در دنیای نامردمی هنوز زنده اند

مهسا تمام ستاره های چشمهای روشن خود را برای تو می ریزد،

وقتی دستهایت کبود می شود

و مریم تمام دلواپسیهای سراسیمه اش را نثار تو می کند،

وقتی سینه ات تنگ می شود

مگر می خواهی همه زخمهائی که به قلب مهربانت کرده اند

 از سینه و گلوگاهت بیرون بریزی

خونی نمانده است

...

یادگار تو از جنگ،یک دریاست و یک آسمان و یک خورشید

یادگارت یک جانماز دریایی درد است

یک مهر آسمانی سکوت ویک چفیه خورشیدی خاطره

ومن تنها زنجیر زندگیت،یادگار شماره ایت

را برداشتم

با یک گل سرخ و مهر حضرت زهرا(س)

تا بسپارم به یاد نسل فردا

ای مرد،ای بزرگ، ای سید!                               

شنبه-8 مرداد79- 6 عصر

  فریبا احمدی-اردبیل               

                                                

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۳ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ توسط فریبا احمدی نظرات ()


 Design By : Pichak