خانه وبلاگ
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
فریبا احمدی
آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
دی ۸٧
آبان ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
تیر ۸٥
فروردین ۸٥
بهمن ۸٤
آذر ۸٤
آبان ۸٤
مهر ۸٤
تیر ۸٤
خرداد ۸٤
فروردین ۸٤
اسفند ۸۳
مهر ۸۳
تیر ۸۳
اردیبهشت ۸۳
اسفند ۸٢
بهمن ۸٢
دی ۸٢
آذر ۸٢
آبان ۸٢
مهر ۸٢
لینک دوستان
وبلاگ فارسی
پرشين وبلاگ
قالب هاي وبلاگ
جامعه مجازی
ماكرومديا ایکس
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
اخبار ایران
سلام سلام سلام ... ممنون از همه لطفها و محبت های بی دریغتان ! ببخشید که من نیستم .ببخشید که نمی توانم باشم.ببخشید که هنوز هم نمی توانم به هیچکدام از شما سربزنم . هنوز هم نیستم! هنوز هم نیامدم!... گویا درسکوت و تنهائی بهتر میتوان دوستان خود راشناخت. لااقل مدتی طول می کشد تا دوباره بیایم .اما، اما ...
این دیگر قابل تحمل نیست توهین به امام قابل تحمل نیست .عشق به امام عشق به همه ارزشها و خوبیهاست و این عشق با تار و پود ما عجین شده است. بسیارتلخ است که این روزها را می ببینم .خوش به حال شهیدان که نیستند و نمی بینند زیرا که عشق به امام از بزرگترین انگیزه های آتان برای جهاد و شهادت طلبی و حضور در جبهه در طول هشت سال دفاع مقدس بود. البته کوته بینی است که صرفا پاره کردن عکس را توهین به امام بدانیم. زیرپا گذاشتن آرمان ها و ارزش های امام، استفاده ابزاری از ایشان و فراموش کردن اهداف و منوبات او، همه و همه توهین به امام است که از طرف هیچ جناح و گروهی قابل گذشت نیست.
روح خدا برای ما سمبل همه ارزشها و پاکیهاست ... هرگز تو را فراموش نخواهیم کرد.
هرگز روزهای خوب درکنار تو بودن را فراموش نخواهیم کرد چرا که تو روح خدائی و روح خدا جاودانه است ...
برای آمدن و ارتحالش دو شعر گفته بودم آن دو را دوباره می نویسم
مرد مهتاب
من مردی را می شناسم
که از آسمان آمده بود
و در دریای مهربان چشمهایش،
صد ستاره برق می زد.
و عطر یاسها و نرگسها در کلامش جاری بود .
او به مهربانی نسیم بود با ما
پیشترها بچه که بودم ،
عکس او را در ماه می جستند
اما من در پیشانی بلند او ،
صد آفتاب می دیدم
سایه بان بلند دستهایش، رنگین کمان عشق بود
که بر ما می بارید.
و در عقیق انگشترش می شد حقیقت را تماشا کرد
جماران بی جان را جسم و جان بخشیده بود
تا جام جهان بین شود
کوثر طنین صدایش بوی بنفشه های بهاری را می داد
همیشه پایان دعاهایمان ، پیوند نرگس او بود
به آخرین نرگس زاده موعود
و برای همین است که من
هنوز هم باور نمی کنم که او رفته باشد .
...
بعد از تو
بعد از تو چشمهایم تاب گریستن نداشت بعد از تو چشمهایم آب گریستن نداشت گریستن که نه ! نای نگریستن هم نداشت ! بعد ازتو ، بهشت را در بهارو بهار را در بهشت دفن کرده ام بعد ازتو ، بهشت را در بهار و بهار را در بهشت دفن کرده ام آیات مهربان چشمهای پرستاره تو را ختم کرده ام بعد از تو ای امام من ! کز کوثر کلام تو شعر من سترگ ای ماهتاب پیشانی بلند تو رشک آفتاب لبختد و خنده را به چهره افسرده ام اخم کرده ام بعد از تو ای امید من ! ای طنین ترنم باران ، وامدار نگاه تو ای طنین ترنم باران ، وامدار نگاه تو به آن آخرین نماز پر از رمز و راز تو گم گشته ام زخویش و سویدای سینه ام زخم کرده ام گوئیا که خودم ، خودم را دفن کرده ام ... اردبیل - فریبا احمدی
سلام... دیروز تولد سهراب بود و من دیشب خواستم چیزی برایش بنویسم نمی دانم چرا ناخودآگاه بیشتر شبیه مرثیه شد تا تولد ... تلخ شده ام ، حوصله ی پریشانی مرا باد هم ندارد ! تقصیر پائیز نیست ... باید امشب بروم !.. حداقل یک و نیم ماه نخواهم بود و نمی توانم مهمان خانه های نوری شما باشم . نمی خواهم خداحافظی کنم ... اگر دعا کنید شاید باران ببارد ... تا بعد.
سوگواره ای برای سهراب ! سلام سهراب !
نیستی سهراب !
سهراب ها همیشه می روند
خاموش و کم صدا! آرام و سربه زیر!
زندگی با آنها کاری ندارد
سهراب شعرهای نگفته و سرودهای ناشنیده بعداز تو زندگی را از ما گرفتند
کاش می شد بر لب حوض آبی شعری برایت نوشت
اما دیگر این خانه ها حوض ندارند
کاش می شد ماه را در بشقاب آسمان تقسیم کرد و به هرکس یک قاچ داد
اما حیف که در شهر پردود و مه ماه دیده نمی شود
کاش میشد لااقل خوشه انگوری چید
و حبه ای از آن را در دستان کودک احساس ریخت
اما درخت همسایه آفت زده است
تمام رویاهای خوبی که در کودکیمان نقاشی گفته بودی یا شعر کرده بودی تاریک است
دیگر کسی ساده نیست نه زیر باران و نه روی قالی کاشان !
سهراب قصه ی پرغصه ما ! کاش می دانستی
که جمعه های زیادی است که نمی توانیم انارهای دلمان را دانه کنیم
یا حتی سیب سرخ زندگی را گازی کوچک بزنیم
کسی به فکر قاصدک ها نیست! پروانه ها خشک شده اند
و من هرچقدر که گوشم را به نبض زمین می چسبانم بوی خاک را نمی فهمم
و هرچقدر که زیر باران می روم خیس نمی شوم
خانه ی دوست را پیدا کردم همه نشانی ها درست بود اما
اما کسی در آنجا نبود
در عصر شیشه و تقاطع جاده ای به گلستانه نمی رسد
و در تقاطع بزرگراه ها بین اسم شهیدان گیج می شوی
فرصتی برای گریستن نیست همچنانکه فرصتی برای زیستن هم نیست
پرنده ی کوچک احساس از باغ کوچه ی ما پر کشیده است
تقصیر اسمت بود که نام ات سهراب بود...
اگر تو هم می ماندی دیگر نمی توانستی به اتاق آبی بروی یا درخت ها را کنار هم ردیف کنی
در دهکده ی جدید ما فرصتی برای دوست داشتن نیست
اینجا بوی علف نمی آید سیب سرخ عشق را از ما دزدیدند
خوب است که نیستی ! خوب است که نمی بینی ! خوب است که نمی دانی
برایت سنگ قبر تازه ای درست کرده اند !
اما هنوز یادت مارا به روزهای خوب می برد
آن روزها که آسمان پراز ستاره بود و زمین پراز شقایق ...
آن روزها که زندگی را بی تشویش و فلسفه سر می کشیدیم
و اسیر رایانه و یارانه نبودیم
امروز دختران کوچک در چهارراه ها گلهای خود را حراج می کنند
اما فرصتی برای بوئیدن یک گل هم نیست
باورکن زیبائی بال سنجاقک هم کسی را متعجب نمی کند
زیرا برای اظهار شگفتی هم وقتی نیست
زندگی را جرعه جرعه از دست می دهیم بی آنکه فرصتی برای چشیدن آن باشد
آه سهراب شعر ایمان !
اگر بودی شاید شعری نقاشی می کردی یا حتی نقشی می سرودی
شاید می توانستی طعم شیرین عشق و امید را
به کام های تشنه و جان های خسته ما بچشانی
به نظر میرسد روحمان سرما خورده است حتی شاید آنفولانزا هم گرفته باشد!
باور نمی کنم با آن تن نحیف و روح لطیف می توانستی دوام بیاوری
در روزگار مرگ اصالت ها و ارزش ها شهر از کاشی و آینه بی نیاز است
و ارزش هر شهروند نه با تعداد برگها و شکوفه ها و کبوترها و شعرهایش
بلکه با صفرهای حساب بانکی و اعتبار مدرکهای قلابی و کارت های الکترونیکی اش محاسبه می شود
دیگر هیچ گدائی گل یاس قبول نمی کند
و کسی به آسمان نگاه نمی کند
با اینکه حتی یک وجب آسمان هم برای احساس پرواز کافیست
اما کسی حوصله ندارد تا عینک دودی اش را بردارد
خسته شدی سهراب ! ما به خستگی خو کرده ایم
عجیب است که مانده ایم بی شبنم و شکوفه !
بی قاصدک و انار ! بی گلاب و سیب !
اما هنوز شقایق هست . شقایق ها هستند...
خسته اند اما هنوز هستند.گوشه گلبرگ هایشان سوخته است اما هنوز هستند
دامنه سبلان پر از شقایق است ومن هنوز یادم هست که
تا شقایق هست زندگی باید کرد...

اردبیل - فریبا احمدی
نوزده و بیست و شش دقیقه چهارشنبه پانزدهم مهر 88
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٧/۱٦ - فریبا احمدی
این روزها(٨ مهر) سالگرد تولد این وبلاگ نیز هست.زود که نگذشت از ٨٢ تا ٨٨ یک عمر است ...
چه باید بگویم ؟ من و قلم عمریست که با همیم ! شاید نوشته من و قلم را باید اینجا می نوشتم .توانستید سری به آن بزنید. ببخشید که فرصتی نیست ... خوب است که هنوز می نویسم ...
نتایج
با توجه به پژوهش بعمل آمده، درتوزیع فراوانی علل و انگیزه های حضور در جبهه ، دفاع از اسلام و عشق به حضرت امام (ره) باحدود70% بیشترین انگیزه حضور در جبهه بوده است.رضای خدا،عشق به شهادت الگوگیری از آیات قران،احساس تکلیف،عشق به امام حسین(ع) و الگوگیری از امام شهیدان و شاهدان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) ، ادامه راه سایر شهدا و همرزمان و عشق به جهاد با بیش از50% دررده های سوم تا هشتم قرار میگیرد.الگوگیری از ائمه اطهار(س) عدالتخواهی،احساس تنفر از ظلم و ستم،انتظار فرج ومهیا نمودن زمینه ظهور امام زمان (عج)، غیرت و دفاع از وطن با 49 تا 5/31 % دیگر علل بوده و انگیزه های دیگر آزادی راه کربلا، حق بودن راه، ضربه به صدام ، عشق به دیدار یار، تسکین و آرامش خانواده شهدا و جانبازان ، آرامش ملت و در نهایت آزادی راه قدس از 19 تا 8/5% آخرین رتبه های علل و انگیزه های حضور شهدا در جبهه بوده است.
نتایج پژوهش نشان میدهد که 8/68% از شهدا نسبت به شخص خاصی سفارش داشته اند که 3/16% به پدرو مادر و خواهر و برادر خود سفارشاتی داشته اند.درخصوص سفارش خاص شهید بیشترین درصدسفارش (1/73%) به اطاعت از حضرت امام (ره)و65% به دفاع از اسلام ، 61% دفاع از انقلاب و 6/56% به ادامه راه سایر شهدا وصیت نموده اند.3/85 % از شهدا در وصایای خود به اموال و دارائی خود اشاره ننموده و فقط 109 نفر( 7/14 % ) به نحوه تقسیم آن و بدهی و طلب خویش اشاره نموده بودندکه اکثریت آنها (103 نفر) خواستار واریز اموال به حساب 100 حضرت امام ، یک نفر به کمیته امداد و پنج نفر پرداخت صدقه را بوده اند .فقط 7/7% از شهدا در باره ادای فرایض قضای خود وصیت نموده اند که 3/2% به ادای نماز قضا و 4/2% به روزه قضا و 4/0 % به هردو اشاره نموده اند.4/53% از شهدا طلب حلیت نموده اند که بیشترین درصد 5/9% از پدر و مادر ، 4/7% از پدر و مادر و خواهر و برادر، 4% فقط از مادر و 2% فقط از پدر بود. در باره انتظار شهدا از دیگران در باره نحوه برخورد با شهادت ایشان بیشترین درصد یعنی1/16% خواستارصبر و 1/15 % خواستار عدم گریه وزاری بوده اند.
7/84 % از شهدا هیچ سفارشی در خصوص مراسم عزاداری خود نداشته و فقط 3/15 % به آن اشاره نموده ا ند.در خصوص نحوه کفن ودفن وتشییع جنازه ومحل دفن نیز 2/80 % هیچ نظری نداشته و فقط 8/19 % به آن اشاره کرده اند.در خصوص دید و نگرش شهید به مقوله شهادت 52% هیچ پیامی نداشته و از مجموع 6/46% که در این باره سفارش داشته اند ، اکثریت آنها (8/30% ) عاشق شهادت بوده 3/9 % به استقبال آن رفته و کمترین درصدیعنی 3/0% با لفظ «گریزی نیست» از آن یاد نموده اند. سوالات مربوط به مشخصات دموگرافیک شهدا در اختیار محقق قرار نگرفت.
بحث
درخصوص علل و انگیزه های اصلی حضور، باتوجه به اسلامی بودن انقلاب و ارزشها و آرمانهای والائی که توانست انقلاب اسلامی را دراوج ناباوری قدرتهای بزرگ به پیروزی برساند طبیعیست که انگیزه دفاع از اسلام بتواند رتبه اول علت و انگیزه حضور رزمندگان (که بعدها شهید گردیدند) درجبهه ها را بخود اختصاص دهدو این مساله بقدری واضح است که نیاز به بحث زیادی را ایجاب نمیکند.رهبر بزرگ انقلاب حضرت امام راحل در بحث دفاع از اسلام می فرماید:
دفاع از اسلام و کشور اسلامی امریست که در مواقع خطر ، تکلیف شرعی ، الهی و ملی است و بر تمام قشرها و گروهها واجب است. ( سخنرانی 1/12/58)
ایشان دفاع از اسلام را وظیفه همگانی دانسته و درخصوص وجوب آن میفرمایند : امروز جنگ بین اسلام وکفراست و برهمه مسلمین واجب است که از اسلام دفاع کنند. (سخنرانی 5/9/57)
و با تاکید برآن بعنوان یک امر عمومی میفرمایند: همه باید توجه داشته باشند که ما وظیفه داریم که این اسلامی که الان بما رسیده حفظش کنیم تا آن فرد آخری که خدای ناخواسته کشته میشود موظف است برای حفظ اسلام، برای دفاع از ملت و کیان اسلامی تا آن آخرزن و مرد، بچه و بزرگ مکلفند که دفاع کنند. مسئله دفاع یک امر عمومی است برای همه.(سخنرانی 27/5/60)
ایشان با تاکید بر مسئله دفاع بعنوان فریضه میفرمایند: ازامور مهمه ای که برهمه ما واجب است دفاع از اسلام و دفاع از جمهوری اسلامیست و این یک فریضه ای است برهمه ما ، از اهم فرایض است.حفظ اسلام، از حفظ احکام اسلام بالاتر است.اساس اسلام اول است، دنبال او اساس احکام اسلام است.(سخنرانی 28/4/65)
و با اشاره به اینکه دفاع از اسلام مستلزم رنجهاست میفرمایند: پیغمبر بزرگ اسلام (ص) با آن زحمات و رنجهای طاقت فرسا در راه هدف از جهاد با ستمکاران تا آخر عمر دست نکشید.
امیرالمومنین (ع) عمرخود را در پیکار با ستمگران که خود را مسلمان معرفی میکردند،بسر برد. دفاع از حق و اسلام از بزرگترین عبادات است. (سخنرانی 22/5/57)
مساله شاخص دیگر درنتایج پژوهش، نقش عظیم رهبری وعشق به حضرت امام خمینی(ره) است که درسطور وصایا موج میزند. رهبری داهیانه و بی بدیل روح بزرگ خدا، معمار کبیر انقلاب اسلامی حضرت امام (ره) جزو دلایل اصلی و از انگیزه های شاخص حضور شهدا درجبهه های ایثاروشهادت است .آنهابا لبیک به فرمان او و پیروی از اوامر ایشان، پا برخواسته های خود گذاشته و از آمال و آرزوهای خود که برای هرجوان در آن سنین در ادامه تحصیل و تشکیل خانواده و یافتن شغل و موقعیت مناسب خلاصه میشود ،گذشته و با شور وشوق درجبهه های حق علیه باطل حاضر شدند. بسیاری از ملتها و امتها ، علیرغم شجاعت و شهامت و داشتن اخلاص واعتقادات قوی ،بعلت نبود رهبری آگاه و فرزانه، عملا زحماتشان ابتر وبی پاسخ میماند.
به تحقیق، بیشتر متفکران و فیلسوفان سیاسی و اجتماعی به اتفاق بر این حقیقت معترفند که عامل شخصیت و اتوریته زمامداران ( اقتدار) در یک جامعه سیاسی نقش فوق العاده مهمی در سیر تکامل و تغییرات اجتماعی داشته و برای حرکت درآمدن مردم و بروز انگیزه دفاع و ایثارگری و جانفشانی در آنها بسیار پراهمیت و تعیین کننده است.اهمیت این تاثیر تا جایی است که میتران نفوذ عامل شخصیت و زمامداری صالح را در یک جامعه اسلامی بعنوان یکی از اصول مهم و زمینه ساز تقویت و توسعه بنیاد دفاعی و رزمی بشمار آوریم.
تجلی خصوصیات وخصلتهایی نظیر ظلم ستیزی و عدالت پروری، سادگی و دوری از تشریفات و تجملات، احساس همدردی و نزدیکی با محرومان جامعه ، درگیری با دردها و مشکلات رزمندگان و ایثارگران ، اقتدار و قاطعیت در مسائل دفاعی و نظامی ،اخلاق معنوی، مقبولیت اجتماعی، شناخت قوانین و احکام دینی و شناخت کافی از روحیات نسل جوان در شخصیت رهبری و زمامداران جامعه، شخصیت پر نفوذی به آنها می بخشدو آمادگی دفاعی پیکره اجتماع را به لحاظ انگیزه های فکری و روحی برای دفاع از ارکان نظام و جامعه سیاسی بمراتب افزایش میدهد.بطوریکه با اولین اعلام آماده باش و بسیج عمومی، مردم آمادگی انبوه و گسترده خود را بسرعت و یکپارچه اعلام میدارند. بررسی و مطالعه این واقعیت را نشان میدهد که ثبات و قوام جامعه سیاسی با وجود زمامداران شایسته وعادل حاصل میگردد
عامل شخصیت پرنفوذ یکی از منابع بزرگ قدرت نظامی و اعمال آن در داخل و خارج جامعه سیاسی و قدرت تشویقی و تنبیهی را بطور اصولی و کارساز به جریان می اندازد و این ابزارهای اعمال قدرت بهره برداری می نماید. شواهد فراوان تاریخی حاکی است که عینیت یافتن شخصیت پرنفوذ و مقتدر مردمی در یک جامعه، در افزایش بنیه دفاعی و قدرت نظامی و تحرک و کارایی سربازان و جنگاوران عامل تعیین کننده ای بشمار رفته و پیروزیهای بزرگ نظامی و یا دفاع و حفظ کشور از خطر سقوط و تجزیه معمولا از آن جامعه ایست که رهبری مقتدر مصمم و پرنفوذ داشته و توانسته است از این منبع زمینه ساز قدرت سیاسی و اجتماعی در راستای ابعاد دفاعی و نظامی بهره برداری نماید.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٧/٧ - فریبا احمدی
خلاصه مقاله
این مقاله بااستناد به حدیث شریفی از معصوم (ع) که در تفسیر سوره قدر ، فاطمه زهرا (س) را شب قدر نامیده است ،درشرح وتبیین آن و درخصوص مقایسه تطبیقی آیات سوره مبارکه قدر با شخصیت، ابعاد وجودی و اسماء مبارکه کوثرطه، فاطمه زهرا(س) به رشته تحریر درآمده است.دراین مقاله آیات سوره قدر بترتیب ذکرشده و با توجه به هر آیه شباهت ظاهری یا معنوی آن آیه با فاطمه زهرا (س) ذکر شده که در مجموع یازده شباهت بین زهرای مرضیه با آیات کریمه قدر آورده شده است که باختصار بیان میشود:
1- اناانزلناه فی لیله القدر: همچنانکه شب قدرظرف زمانی نزول قران کریم است، صدیقه کبری،ام الائمه نیزمحل نزول امامان معصوم (س) است، چرا که انسان کامل بمنزله قران است که تمام صفات وخصائل قرانی دراو متجلیست.حضرت علی (ع) نیزدرجنگ صفین با عبارت
«انا قران ناطق» به این قضیه اشاره میکند.
2-وماادریک ما لیله القدر:دراین بخش به عظمت مافوق تصورایندوموجود الهی که قدرت شناخت کامل آنها را ازما سلب میکند وبه رفتار پیامبراکرم (ص) با ایشان اشاره شده است.
3- وماادریک ما لیله القدر:مجهولیت شب قدر بی شباهت به غربت ومظلومیت زهرای مرضیه نیست علاوه برابعاد وجودی ودرجات تقرب وسلوک الی الله،تاریخ دقیق ولادت شهادت ، طول عمروبالاخص مزارایشان برای ما مجهول میباشد(که از دردها و مصائب بزرگ شیعه است ).
4- لیله القدر: بین ستر وپوشش شب با حجاب و عفاف زهرا (س) شباهت وجود دارد و نیز بین دردها و مصائب بیکرانیکه ایشانرا یکی از بکائین (بسیارگریه کنندگان) نمود، با سیاهی وظلمت شب اقتران وجود دارد.همچنانکه طبق آیات کریمه شب مایه سکون و آرامش است، زهرا(س) نیز مایه آرامش و تسلی خاندان عصمت بالاخص پدر است او تنها دختی است که مام پدراست.کنیه«ام ابیها» نشانگرابرازمحبت شدید از سوی پیامبراکرم (ص) نسبت به ایشان بود، اما درخشش ونورانیت زهرای اطهر(س) با سیاهی و ظلمت شب درتضاد است.
5-لیله القدر : کوتاهی عمر زهرای مظلومه با کوتاهی شب قدر قابل قیاس است.
6-لیله القدرخیرمن الف شهر:خیرکثیرکوثرطه(ص)که ادامه نسل نبوت تاقیام قیامت ازدامان مطهراوست، باخیرو برکت شب قدرکه بتنهائی از هزارماه برتراست، مقایسه شده است.
7-تنزل الملائکه والروح فیها: ازنظر روایات مسلم است که جبرئیل امین بر فاطمه زهرا (س) نازل میشد، درحالیکه حتی برائمه (ع) نیز نازل نمیشد هرچند فرشتگان دیگر به محضر آنان میرسیدند.حضرت امام خمینی(ره) نزول فرشته وحی بر ایشان را از بالاترین فضائل آن حضرت میشمارند.نزول فرشتگان درشب قدر و نزول آنها برزهرای محدثه ازشباهتهای دیگر آندوست.
8- باذن ربهم: همچنانکه درشب قدرهمه چیز به اذن و فرمان الهیست،زندگانی زهرای مرضیه (س) نیز در تمامی موارد به اذن وامرالهی بوده است . از زمان تکوین نطفه با آن سیب بهشتی جریان تولد، اسما مبارکه،سکوت، فریاد،خشم ، قهر...همه برای رضای خدا بوده است چرا که اوراضیه ومرضیه است.تحت اذن وفرمان کامل خدابودن ازوجوه دیگرشباهتهای آندو بزرگوار است.
9- باذن ربهم من کل امر: همچنانکه درشب قدر تمام امور وحوادث سال شخص مقدر میشود،درکتاب منسوب به حضرت بنام مصحف زهرا(س) نیز تمام اخبار،حوادث و پیشامدهای خاندان امامت ومسلمین ازگذشته وآینده مشخص است.بین صحیفه حضرت زهرا(س) با مشخص شدن حوادث مقدر(من کل امر) در شب قدر شباهت وجود دارد.
10- سلام : همچنانکه این شب سراسر سلام و آرامش و امنیت است،صدیقه طاهره نیز تمام وجودش مظهر لطف و رحمت الهی است.اوحورا انسیه ایست که همه خیر و برکت و نور و جمال دنیا وآخرت را باهم داراست.دراین بخش به اسماء مبارکه ایشان اشاره شده است.
11- سلام هی حتی مطلع الفجر: همچنانکه انتهای شب قدرطلوع فجر وصبح صادق است، انتهای امامت ازدامان پاک فاطمه(س) نیز،صبح ولایت است که یوسف زهرا(س)، فرزند طوروالعادیات، فرزندیس والذاریات، مهدی موعود(ارواحنا لتراب مقدمه الفداه) ظهورکرده وشب تاریک ظلمتکده جهان را به صبح هدایت و رستگاری دلالت خواهد نمود.مطلع الفجرزهرا (س) مهدی موعود(عج) است.الیس صبح بقریب؟! آیاسپیده نزدیک نیست؟!
شنیده ام که میآئی، بهار سرمه راهت --دو چشم من، بهشت من، فدای ناز نگاهت
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٦/٢۳ - فریبا احمدی
صدای بال فرشته
سلام ... آمدی؟ بالاخره آمدی، کجا بودی؟ چه می کردی ؟
چه تحفه ای برایمان آوردی ؟
ما که طاقت دوریت را نداشتیم. ما که چشم انتظارت بودیم
وقتی می آئی، بهار به خانه مان مهمان می آید
همه جا بوی بهشت می گیرد
وقتی می آئی، غنچه های تنگ دلمان باز می شود
چشهایمان می درخشد
و صدای بال فرشته ها می آید ...
دلم برایت یک ذره شده بود
برای آمدنت همه جارا تمیز کرده ام
به همه جا گلاب پاشیده ام
همه جارا معطر و نورانی کرده ام
می دانستم بالاخره می آئی
می دانستم تو هم طاقت دوری نداری
می دانستم تو به همان پاکی و شکوه هستی که همیشه تصور می کنم
وقتی تو هستی دیگر دلم هوائی نمی شود
دیگر دلتنگ کسی یا چیزی نمی شوم
دیگر نمی ترسم، نگران نمی شوم ، اسیر نمی شوم ...
چادر گلدار سپیدم در انتظار تو بود
سجاده ام تو را صدا می کرد
تسبیح ام چشم انتظار تو بود
آه که زیبائی تو همه چیز را به وجد و سرور می آورد !
وقتی که نیستی نمی توانم آنها را شبیه زمان بودنت کنم
می دانند که نیستی
حالا که آمدی
از کجا برایت بگویم؟
کدام دردها و حسرت ها را برایت بشمارم ؟
کدام قصه ها و غصه ها را برایت بخوانم ؟
کدام کارهای ناکرده ، دعاهای ناخوانده ،
سجده های نرفته و رکوع های نکرده را برایت تعریف کنم ؟
هیچ نمی گویم که می دانم تو ناظری
همه چیز را خوب می دانی
پس بگذار برایت از کارهائی که با تو می خواهم کنم، بگویم .
از توبه هائی که خواهم کرد
از اشک هائی که خواهم ریخت
از استغفارهائی که خواهم کرد
از دعاهائی که خواهم خواند
از سجده هائی که خواهم کرد
از لذت هائی که خواهم برد
از ... از ... از ...
وهیچ نمی گویم
که همه اینها اگر هم روی دهد از زیبائی و برکت توست
و این را تو نیز خوب می دانی
همچنان که من هم خوب می دانم
راستی کجا بودی؟
نمی گوئی ما اینجاغریبیم ، بی کسیم ، صاحب نداریم
نمی گوئی کسی دلش برایت لک زده است ؟
این رسم انصاف است که یک سال بروی و هیچ خبری از تو نشود ؟
من خسته ام
من گرفتارم
من دلم به اندازه یک دنیا تنگ است
من از دوری و تنهائی خسته ام
من از اشتیاق و انتظار جانم به لب رسیده است
من در آتش بی فراری و التهاب می سوزم
...
وقتی تو می آئی
پر از حیات می شوم
زنده می شوم ، نو می شوم
می توان همه را ببخشم
می توانم همه درهای دنیارا ببندم
می توانم میله های زندانم را یکی یکی بشکنم
می توانم از جهنم دنیا بیرون بیایم
می توانم سایه های سیاه عجب و ریا را از خود دور کنم
می توانم زنجیرهای سنگینی را که مرا به سیاهچال زمین میخکوب کرده اند پاره کنم
میتوانم رها شوم رها کنم
میتوانم پرواز کنم اوج بگیرم
می توانم درهای باغ بهشت را باز کنم
می توانم صدای بال فرشته هارا بشنوم
می توانم به نرمی و آرامی و سبکی یک قاصدک بالا بروم
وقتی تو هستی
شیطان بر من تسلطی ندارد
وقتی تو هستی صبح و شام منتظر اذان هستم
وقتی تو هستی تو را و نور و رحمت تو را با همه وجودم احساس می کنم
آرزو می کنم آنچنان گرسنه شوم و آنچنان تشنه شوم
تا یکایک یاخته های تنم لذت و شور تورا با همه ی وجود احساس کنند
آه ای ماه مهربان !
ای ماه ماه !
با تو خانه مان پرا از بال پروانه می شود
با تو بوی شب بو مرا گیج می کند
با تو همه جا به زیبائی رنگین کمان می شود
با تو دیگر بهشت را فقط در خواب نمی بینم
بهشت برایم حقیقتی مجسم می شود
با تو روحم به سبکی نسیم می شود
و قلبم به روشنی ستاره
با تو بوی بهار می آید
با تو چشمهایم روشن می شود
با تو همه چیز زیباست، همه چیز نورانی است
با من بمان ! ای بهار من !
من بهاری ام !
از پائیز و زمستان بیزار و بی نیازم
من نسبتی با آنها ندارم
همه وجودم عطر تو را می گیرد
همه زندگی ام به شوق تو پر از غنچه و شکوفه می شود
دست هایم در اشتیاق تو پروانه می شود
و چشم هایم به نور تو ستاره می شود
لب هایم نام مقدس تورا زمزمه می کند
ای مبارک ! ای نور!
ای لطیف! ای کریم !
ای رمضان ...

اردبیل – فریبا احمدی
25 شهریور 86- سوم رمضان – ساعت 36/2 دقیقه
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/٢٩ - فریبا احمدی
سلام ، باید پیش از اینها می نوشتم ، باید مرا ببخشید ( اگردیرآمدم معذور بودم !) معمولا من به مناسبت نمی نویسم ، باید روز جانباز این پست را می نوشتم. حالم زیاد خوب نیست، دستم خیلی درد میگیرد. سید می خندد و میگوید توهم از کار افتاده می شوی! شاید به این زودی نتوانم چیز جدیدی بنویسم یا نوشته هایم را تایپ کنم... دعا کنید ... این شعر را سالها پیش برای سید نوشته ام و می خواهم از طرف تمام همسران جانباز به یک مرد تقدیم کنم ... مرد باران ...
مرد باران سلام بر تو ای مرد، ای بزرگ ای که از دورها می آیی ای که از نورها می آیی نامت سپیده، نامت ستاره، نامت بلند می خواستم شبی شعری برایت ببارم اسمها برای تست شعرها، آوازها، پروازها برای تست! برای تو، ای سید،ای وارث هور ومجنون ای یادگار زید و چنانه زخمهایت هنوز می درخشد لبهایت خاموش، اما چشمهایت! بزرگی تو را هنوز فریاد دارد سلام بر تو، ای مرد ابروان بلند تو تا کجا رسیده است؟ انتهای مرز چشمهای روشنت تا کجاست؟ ای از تبار آئینه هاو پروانه ها ای که نعش سوخته صدها لاله روشن را بر پشت خویش کشیده ای آبهای هور چقدر تو را می شناسند کاش می شد ترا دید و شنید،خواندو فهمید کاش می شد ترا شد! حیف! جز من و آبها و آسمانها و خاکهای جنوب کسی ترا نمی شناسد ترکش های سرگردان شتلی، فکه و فاو هر یک دریچه ای از تن شیشه ایت به باغ بلورین آئینه ی روحت شکسته اند تو شاید آخرین بازمانده کاروان فجری واپسین ستاره نسل سحر که ختم تمام نرگس های درد را می چینی نه تو شاید از سلاله سلیمانی که سالها پیش در خوابش دیده بودم پادشاه رسول بادها و هدهدها که صداقت و سیادتت آنچنان بزرگ است که بعدازمرگ هم ایستاده می ماند پاهایت از کربلای 5، دستها و کمرت از شلمچه گونه و گلویت از نمی دانی کجا و سینه ات از هور پر شده است از تلاءلو خاکها و آتشدودها چگونه برگشتی از شرار( ش م ر) و موجهای شتلی چگونه بازگشتی از نفس اژدهای شیطان چگونه گذشتی شاید تو از نسل ققنوسانی، که در آتش متولد می شوند یا نه از سلاله یونیاسی، که خدایت بخاطر مهر بر تو، به آبت سپرده است یا نه از نسل خسروانی که به هر بهانه ای به آسمان پر کشیده اند یا از نسل سیاوشانی که از آتش می گذرند تو شبیه سینه سرخان مهاجری که پرواز را آواز می کنند تو آمدی،تو ماندی،تو آمدی تا بدانم مردها در دنیای نامردمی هنوز زنده اند مهسا تمام ستاره های چشمهای روشن خود را برای تو می ریزد، وقتی دستهایت کبود می شود و مریم تمام دلواپسیهای سراسیمه اش را نثار تو می کند، وقتی سینه ات تنگ می شود مگر می خواهی همه زخمهائی که به قلب مهربانت کرده اند از سینه و گلوگاهت بیرون بریزی خونی نمانده است ... یادگار تو از جنگ، یک دریاست ،یک آسمان و یک خورشید یادگارت یک جانماز دریایی درد است یک مهر آسمانی سکوت و یک چفیه خورشید خاطره ومن تنها زنجیر زندگیت، یادگار شماره ایت را برداشتم با یک گل سرخ و مهر زهرا(سلام الله علیها) تا بسپارم به یاد نسل فردا ای مرد، ای بزرگ، ای سید! شنبه 8 مرداد79- 6 عصر فریبا احمدی-اردبیل
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/۱۳ - فریبا احمدی
خیال قاصدک 2)
میتوانستم ...
میتوانستم هزاران چیز یا کس دیگر باشم اما ...
اما ... خودم هستم
با همان حرفها، چشمها و قصههای همیشگی
یقینا از پروانهها بیشتر خودم را به آتش زده ام
از شمعها بیشتر سوخته ام
از فرفرهها بیشتر چرخیده ام
از فوارهها بیشتر سرازیر شده ام
از بادبادکها بیشتر بالارفته ام
از ابرها بیشتر باریده ام
از مدادهای رنگی بیشتر نقش زده ام
از قلمها بیشتر راه رفته ام
از کاغذها بیشتر سیاه شده ام
از جویها و چشمهها بیشتر جاری شده ام
از گلها و برگها بیشتر لرزیده ام
از دانهها و درختها بیشتر روئیده ام
از ستاره ها بیشتر سوسو زده ام
از مهتاب بیشتر تابیده ام
شاید حتی از کبوترها هم بیشتر پرواز کرده باشم
و از سجادهها بیشتر در خاک افتاده باشم
مرغهای عشق مگر میتوانند به مانند من از عشق و شور آواز سر دهند؟
ابرها و بارانها مگر میتوانند مانند من ببارند؟
یاقوتها و عقیقها و فیروزه ها مگر میتوانند مانند من بدرخشند؟
رنگین کمان که دقیقهای بیشتر رنگ و نور ندارد
عودها و شکوفهها که رنگ و بویشان تا چشم میزنی تمام می شود
عودها خاکستر می شوند و شکوفه ها پرپر!
اما من هنوز مانده ام
چگونه ممکن است من باشم
و از همه کائنات، زیباتر، آرام تر، رنگینتر و عاشقتر باشم
چگونه ممکن است دنیا با همه زیبائی و پیچیدگی در من خلاصه شود؟
چگونه ممکن است قلبی کوچک در سینه ای خسته و مجروح
این همه عشق و تاب و شور را درخود جای دهد و ترک نخورد و شکاف برندارد و نایستاد؟؟!
به راستی این من کیست؟!
که با همه غربت و تنهایی، خستگی و نامرادی و ضعف و بیماری، دنیا را زیر پا میگذارد
من که حتی قادر به کنترل ضربان قلب و جریان اشکهای خودم نیستم
چگونه تصور میکنم که همه درختها و بادها و بارانها و آسمانها وگلها و ستاره ها
برای من و برای دوست داشتن من به وجود آمده اند؟!
به راستی این من کیست که مرا اسیر و آواره خود کرده است
ومن نمیدانم تحسین اش کنم یا تحقیرش؟
دوستش داشته باشم یا از او بترسم.
اگر خودم را پیدا میکردم حتما همه سوالهایم را از او می پرسیدم
همه قصه ها و خاطره ها و رنگها و نورهایی را که از یادم رفته اند ( برایم بیدار میکرد)
اینکه خودم هستم شاید و یا نه حتما !
بهتر است از اینکه هرچیز، یا کس دیگر باشم.
اما حتما باید به سبکی و آرامی یک قاصدک بشوم.
خیال قاصدک رهایم نمیکند
باید سبک شوم، باید سپید شوم ،
باید رها شوم، باید بچرخم ،
باید ذره شوم، باید گم شوم، باید رها شوم.
تصور میکنم قاصدک درحال طواف مداوم است .
تصور میکنم پیام بهار و رویش را به گوش همه زمزمه میکند.
تصور میکنم هیچ گلی به سبکی او نیست و هیچ دانه ای به اندازه او سفر نمیکند
بهار کوتاه سال دارد تمام میشود!
راستی بهار من کی فرا میرسد؟
قلب من کی شکوفه میزند؟
چشمهایم کی روشن میشود؟
دستهایم کی سبز می شود؟
و دل سرگردان و بیصاحب من، کی آرام میگیرد ؟
...
آه ! آه ! شوقا الی من یرانی و لم اره ...
فریبا احمدی – یکشنبه 3/3/88 – 30/1 بامداد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/۱٠ - فریبا احمدی
خیال قاصدک 1)
کاش قاصدک بودم من!
آزاد و رها
سبک و پرخیال
بار خود را به آرامی و سبکی بلند میکردم
پرواز مینمودم
آرام میگرفتم
اگر قاصدک بودم، دیگر سنگین نبودم
دیگر غمگین نبودم
اگر قاصدک بودم، لحظه ای درنگ نمیکردم
به هر بهانهای خود را رها میکردم
چرا باید بمانم ؟
چرا باید بمیرم ؟
چرا باید به زمین بچسبم ؟
چرا باید لذت پرواز را احساس نکنم ؟
چرا باید پرواز را فقط درخواب ببینم ؟
چرا نمیتوانم خنکنای ابرها را احساس کنم؟
چه کسی بهتر از من میتواند پرواز کند؟
چه کسی زیباتر از من میتواند بچرخد؟
چرا دیگر رنگها و نورها را در خواب نمیبینم ؟
من به خوابهایم امیدها داشتم
من به خودم امیدها داشتم
میتوانستم هرکس یا هرچیز دیگر باشم!
چه تفاوتی میکرد؟
همه چیز در عالم منحصر به فرد است
همه کس در عالم یگانه است
میتوانستم پروانه ای باشم که لحظهای از معشوقام دور نباشم
وبدون ذرهای ترس خود را به آتش بزنم
میتوانستم مرغ عشقی باشم که لحظهای از جفت همدم و همساز خویش جدا نباشم.
میتوانستم کبوتری باشم که دراوج آسمان چرخ بزنم و هرگز به زمین باز نگردم.
میتوانستم رنگین کمانی باشم که نور و زیبائی را به همه نشان میدهد.
میتوانستم قطره بارانی باشم که به زمین تشنهای برسم.
و او مرا با همه تشنگی وحرارت خویش ببلعد.
میتوانستم دانه برفی باشم که زیبائی و سپیدی اش چشم همه را خیره کند.
میتوانستم ستارهای باشم که آنقدر زیبا چشمک بزنم که چشم همه زمینیها را خیره کند.
میتوانستم ماهی کوچکی باشم که ازرودها و جویبارها جدا میشود و به دریای آزاد میرسد.
میتوانستم قلمی باشم که اشتیاق و شور قلب خسته و غمگینی را با نوشتن آرام میکند.
میتوانستم قطره اشکی باشم که داغ دل غریبی مهجور را سرد و آرام میکند.
میتوانستم گل سرخی باشم که بوی عطر و زیبائی گلبرگهایش همه را مفتون میکند.
میتوانستم فواره ای باشم که تا آنجا که توان دارد بالا می رود و بعد سرازیر میشود.
میتوانستم سایه ای باشم که هرگز صاحبم را تنها نگذارم.
میتوانستم درختی باشم که برگهایم تا آسمان قد می کشند
و شکوفه هایم همه را مست میکردند
میتوانستم چشمهای باشم که سنگهای داغ و تشنه را سیراب کند.
میتوانستم سیبی خوشبو و سرخ باشم که در آب بیفتم و چرخ بخورم.
میتوانستم برگی باشم که آنچنان با وزش باد بلرزم
که باد را ازوزیدن پشیمان ونگران کنم.
میتوانستم عودی معطر باشم و در مشام آنکس که دوست دارم وارد میشوم.
و در جان و روحش حلول کنم.
میتوانستم تکه ابری باشم که با باد در اوج آسمان بازی کنم.
میتوانستم بادبادکی باشم که بیپروا آنچنان بالا بروم
که نخ و زنجیر هیچ کودکی دربندم نکشد.
میتوانستم هیچ باشم و ذرات وجودم در همه کیهان و کهکشان پراکنده شود
و نور و سرور و انرژی همه کائنات را با همه خلا و تنهائیام احساس کنم.
میتوانستم شریانی باشم که به قلبی عاشق و دردمند خون میرساند.
میتوانستم رنگی باشم که درچشمی پرتمنا برق بزند و
نگاهش از دیدن او لحظه ای خسته نشود .
میتوانستم پارچه ای نرم و زیبا باشم که به دور تن عزیزترین جانم حلقه بزنم.
میتوانستم بادبزنی زیبا و رنگی باشم که با خنکای خود، کسی را آرام نمایم .
میتوانستم حلقه ای تنگ و زیبا باشم که دور انگشتان عزیزترین جانم حلقه بزنم.
می توانستم عقیق یا فیروزه ای درخشان باشم که بر دست های یک فرزانه بیدار جا بگیرم.
میتوانستم دفتری نقاشی باشم که کودکی بازیگوش و شاداب
همه رنگهای خود را در من امتحان کند.
میتوانستم توپی شیطان و جسور باشم که از دستهای همه فرار میکند
و همه را به دنبال خود میکشاند.
می توانستم گردونه ای رنگی باشم که بچرخم و بچرخم و بچرخم.
و با هر شلاقی که می خورم رنگها و نورهای جدیدی از من ساطع شود.
میتوانستم خرما یا تکه نانی شیرین باشم که روزه داری مومن، با من افطار خود را باز کند.
می توانستم سجاده ای سپید و باشکوه باشم که سجده کنندگان را در آغوش بگیرم.
میتوانستم تسبیحی آبی و براق باشم که کل اسما و ذکرها را بخوانم و بچرخم.
میتوانستم دستمالی آبی باشم که باد مرا با خود ببرد و همه را به دنبالم بدوانم.
یقینا هرچه بودم و هرکه بودم
راهی برای بازی پیدا میکردم.
راهی برای چرخیدن پیدا میکردم.
راهی برای پرواز پیدا میکردم.
راهی برای رفتن پیدا میکردم .
راهی برای سبز شدن و روئیدن پیدا میکردم .
راهی برای رشد کردن و بالا رفتن پیدا می کردم .
راهی برای دوست داشتن و عشق ورزیدن پیدا میکردم
میتوانستم ...
میتوانستم هزاران چیز یا کس دیگر باشم اما ...
اما ... خودم هستم
با همان حرفها، چشمها و قصههای همیشگی
...
فریبا احمدی – یکشنبه 3/3/88 – 30/1 بامداد
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/٤ - فریبا احمدی
سلام بر خرمشهر – سلام بر شهیدان
قسمت یازدهم گزارش نهائی طرح پژوهشی بررسی علل و انگیزه های
شهدا از جهاد وشهادت طلبی وحضور درجبهه های هشت سال دفاع مقدس
(به استناد وصایای شهدای استان اردبیل )
سابقه ایثار و شهادت طلبی در جهان و ایران
درتمام ملتها و فرهنگهای جهان، قهرمانان راستینی که بخاطر آرامش و نجات دیگران و مقاومت در برابر متخاصمین از خود گذشته و حماسه می آفرینند مورد تکریم و ستایش هستند.
در کتاب چکیده جامعه شناسی (محمد حسین شاعری) شهادت طلبی بعنوان آمادگی افراد برای فدا شدن بطور داوطلبانه و آگاهانه با انگیزه های معنوی در راه تحقق ارزشهای متعالی تعریف و به تاریخچه و انگیزه های شهادت طلبی در ادیان و فرهنگهای مختلف (آئین یهود ، مسیحیت ، شوالیه گری غرب،فرهنگ ژاپن،آئین شینتو وتاریخ معاصر ژاپن و ایران باستان قبل از اسلام) اشاره شده است.
در اروپا شوالیه های قرون وسطی که گروهی از نجیب زادگان بودند دارای آداب و رسوم جوانمردی بوده و مظهر قهرمانی،نیکوکاری و شجاعت بودند و شاخصه بارز آنها حضور داوطلبانه در پیکارها وحمایت از فقرا و ضعفا در برابر اقویا و ثروتمندان بود.
در نظام ژاپن، سامورائیها که شهسواران نظام فئودالیته ژاپن بودندو از اشراف بشمار میرفتند، در جنگهای داخلی قرن دوازدهم میلادی پایه گذار قیام مردمی علیه نظام حاکم بر ژاپن بودند ومردم آنها را بخاطر مقابله با ظلم حکام و مبارزه خستگی ناپذیر دوست داشتند.
در هند کشاتریاها که همزمان با ساسانیان در ایران به قدرت رسیدند، طبقه ای از حکمرانان و نظامیان حکومتی بودند که پادشاه از آنها انتخاب میشد. این گروه در هندوستان علیه حکومتهای خارجی که برکشورشان سلطه داشتند قیام کرده و تحت عنوان جهاد مقدس، عده فراوانی را با خود همراه میکردند. بطوریکه رشادت آنها نسل به نسل روایت میشد.
کشته شدن در راه عقاید مذهبی و یا میهن امریست که با قدمت حیات بشر وجود داشته و همه ادیان و باورها برای آن احترام و ارج و قرب خاصی قائلند، زیرا برای حفظ و بقای نظام اعتقادی و یا دفاع از میهن جان خود را فدا نموده اند.
شهادت وکشته شدن در راه دین، میهن و عقاید سیاسی در همه جوامع به اشکال و انواع گوناگونی وجود دارد. این پدیده گاه جنبه عقیدتی دارد، گاه میهن پرستانه است وگاهی ترکیبی از موارد فوق.کشته شدن در جهت بقای باورها و اعتقادات و نظامهای اجتماعی در همه عصرها و نسلها وجود داشته است که از نظر پیروان هر آئین شهادت محسوب میشود. شهادت بعنوان یک پدیده اجتماعی که فرد خود را برای بقای نظام و سیستم اعتقادی فدا میکند در هرجامعه ای یافت میشود.
درباور مسیحیان شهادت بر دونوع است : یکی ریاضت کشیدن در راه ترویج عقاید و دین و دیگری کشته شدن است که مسیح (ع) بنا به اعتقاد پیروانش در هردووجه شهید است. عابدان و راهبان مسیحی هم در زندگی خود سعی کرده اند به پیروی از پیامبرشان یا زندگی سخت و شهیدگونه ای داشته باشند و یا درراه عقاید مذهبی کشته شوند که درهردو حالت، فداکاری در راه مذهب بوده و شهید محسوب می شوند.
پیروان آئین یهود در طول تاریخ قومی آواره و در رنج بوده و مصداقهای شهادت برخاسته از این گستره اجتماعی بوده است.حکم شهادت ( قدوش ها شم )Kiddush ha-shem در یکی از سه مورد برای یک فرد یهودی واجب شمرده شده است . این سه مورد را گاه با تعبیر « رنج و شکنجه » « اعدام در ملا عام » و یا « سه پیمان مقدس » یاد کرده اند.هرگاه یک یهودی را مجبور میکردند بت پرست شود یا قتل نفس و زنا انجام دهد باید مرگ را انتخاب کند که این مرگ شهادت محسوب میشود و یا اینکه اگر مجبور شود در ملاعام کاری برخلاف شرع انجام دهد میبایست مرگ را انتخاب کند. البته شهادت داوطلبانه نیز درین آئین وجود دارد.
اگر بپذیریم که بیش از یک چهارم تاریخ آلمان در جنگ گذشته است واین کشور نقشی اساسی در بزرگترین جنگهای جهان داشته و بیشترین پیامدهای این جنگها نیز دامنگیر این کشور بوده است ازاینرو طبیعیست که جنگ و پیامدهای مرتبط با آن از جمله ایثار و فداکاری از مضامین مهم در تاریخ ادبیات این کشور باشد.
با توجه به اینکه آلمان تنها نمونه ای در جهان است که بیش از هر کشوری ادبیات و فرهنگش در برانگیختن انگیزه های حماسی و رزمی و به تبع آن روحیه فداکاری حتی پیش از آنکه جنگی روی دهد موثر بوده است، با توجه به مفهوم عام ایثار و فداکاری ، فداکاری و ایثاررا بسیاری از آلمانیها تحت تاثیر ادبیات ضد توتالیتر و آزادیخواهانه خود، برای رهائی از استبداد هیتلری بکار برده و ازفداکاریهای کوروخامیکه درخدمت اندیشه میلیتاریستی و شوونیستی آلمان قرار گرفته و مورد سواستفاده رایشهای آلمانی واقع میشد تفکیک نمودند.
مورد آلمان کاملا ویژه است.آلمان در هردو جنگ بزرگ جهانی نقش آغازگرو متجاوز داشته و در هردو جنگ هم شکست خورده است. از این رو روسها ، فرانسویها و انگلیسیها به یمن پیروزی درجنگ دست به آفرینش ادبیات جنگ میهنی ،ادبیات مقاومت و ادبیات دفاع می زدند، اما آلمان نمیتوانست دارای ادبیات جنگ به مفهوم متعارف آن باشد. زیرا هم متجاوز بود و هم شکست خورد و چنین شد که دارای پدیده ای بنام ادبیات ضد جنگ شد. از اینرو مضامین ایثار و فداکاری و شهادتی که درادبیات این کشور می بینیم بیشتر جنبه ضد جنگ و در برابر جنگ دارند. ایثاری که مردم یک کشور علیه حکومت جنگ افروز خود بخرج میدهند نه ایثاری که مردمی علیه سربازان کشوری مهاجم بکار می بندند.
در برهه مهمی از تاریخ آلمان (1945-1933) دونوع ادبیات وجود داشته است. ادبیات دولتی و ناسیونالیستی و ادبیات در تبعید و آزادیخواهانه ضد نازی.طبیعیست که در هردونوع ادبیات آثاری با مضمون ایثار و فداکاری و حتی دعوت به شهادت (ولو نه بمعنای مذهبی آن) بچشم میخورد.با این تفاوت که ادبیات ناسیونالیستی مشوق فداکاری و مرگ درراه آرمانهای نژادی و ایدئولوژیکی خود بود و ادبیات در تبعید آلمان، ایثار و فداکاری در راه آزادی و رهائی از یوغ نازیسم را پیشنهاد میکرد.
شهادت و کشته شدن در اسطوره های کهن ایران وجود دارد. کیومرث از شخصیتهای اسطوره ای ایران بمعنای ضدمرگ است و شباهت زیادی به اعتقادات ما در باره حضرت آدم ابوالبشر دارد که فرزند او نیز چون هابیل کشته شد. شخصیتهای اسطوره ای ایران مثل سیاوش ، آرش و... همگی برای بقای اخلاق و سرزمین، جان خویش را فدا نموده اند.درآئین زرتشت نیز از باورهای مذهبی جهت تقویت روحیه جنگاوران استفاده میشد و بنابه اعتقاد زرتشتیان، زرتشت پیامبر نیز در حین عبادت بدست تورانیان کشته میشود. همچنین مانی بعنوان پیامبر یک آئین به دست شاپور ساسانی بقتل میرسد.
زهرا عرب نژاد در بررسی خاستگاه اجتماعی شهدای شهرستان کرمان و تحلیل محتوای وصایای آنها به توجه و توصیه شهدا به شهادت ،صبر، جهاد و تقوی اشاره نموده و مهمترین عامل انگیزه رفتن به جبهه را فرمان رهبری و فرمان اسلام دانسته است. مهدی خوش طینت درتحلیل محتوای وصایای شهدای شهرستان تربت حیدریه، آخرین کلام شهیدان را سفارش به اطاعت از رهبری ،عمل به قران و تلاش برای تحقق اهداف مقدس نظام اسلامی و حفظ و حراست از ارزشهاودستاوردهای انقلاب دانسته است و بالاترین فراوانی را درود و سلام بر رهبر انقلاب دارد که نشانگرجایگاه والای رهبر و شخصیت عظیم امام راحل در بین شهدا بوده است.
مرکز پژوهشهای بنیاد شهید انقلاب اسلامی در بررسی تحلیل محتوای وصیتنامه 170 شهید استان تهران به نص وصایا در باره انگیزه های جهاد چنین نوشته است :
برای انتقام از کسی و برای چند وجب وسعت خاک نمیروم نه برای اسم درکردن و خودنمائی و غنائم ، بلکه با مسئولیت شرعی و با آگاهی کامل، پا در میدان جهاد میگذارم.بخاطر اسلام ، بفرمان نائب امام زمان و لبیک به امام زمان (عج ...) ، برای اجرای دستور امام ، عشق به خدا ، دفاع از اسلام و قران ، به حکم وظیفه شرعی و اسلامی ،پیاده کردن اسلام و قران و خدمت به میهن ، برقراری اسلام ، احیای دین خدا و بقای حکومت اسلامی، ادامه دادن راه حسین (ع) و شهیدان، شادی روح شهیدان ، استقلال میهن ، کمک به برادران دینی ، نابودی دشمن و جلوگیری از تجاوز و کفر و ستم ، ...
تنها هدف الله است ، تا پرچم سرخ انقلاب به دستان توانای امام زمان (عج ... ) برسد.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۳/٤ - فریبا احمدی
چیزهائی حس میکنم، خوابهائی میبینم، احساساتم بسیار قوی شده است،
همه چیز را به شدت احساس میکنم، هرچند بدنم بسیار سنگین است...
کسی نیست، هیچکس نیست... بیرون خبری نیست ...
از درون آب میشوم، دقیقا مثل آن شمع!
درد، درونم را به سان آتش میسوزاند، اما کسی نمیبیند.
به شدت تیز شدهام، نمیدانم شاید به مرگ نزدیک شدهام، دیگراز مرگ نمیترسم،
شاید تنها چیزی که بتواند مرا به آرامش واقعی برساند، مرگ باشد
هرچند خیال بچهها رهایم نمی کنند.
باید همه چیز را فراموش کنم ...
تصویر قوهای شناور در آب به شدت وسوسهام میکند...
نمیدانم شاید مرگ به زیبائی و آرامی شنای قوئی سپید دردریاچهای عمیق و آبی باشد!
شاید به تندی و خیسی یک باران بیتاب در صبحی بهاری باشد
که همه چیز را میشوید و نو میکند.
من کهنه شده ام، مدتها ست که پوست نینداختهام، نیاز شدیدی به طراوت و پاکی دارم.
شاید باید به زیارت بروم، شاید باید دوباره در عطر و نور یک ضریح مقدس از حال بروم.
شاید باید سرمای حلقههای ضریحی متبرک در حرمی امن،
آتش قلب سوزان و عطش فوق العادهی روحم را سرد و آرام کند ...
شاید باید از این نمازهای بیشور وحال و بیرنگ و بو دست بکشم
و به سجدهای بروم که دیگر هرگز برنخیزم.
شاید باید روزه ای بگیرم
از آن روزههای سفیدکنندهی روح و جرمگیرقلب که همه سیاهیهای وجودم را بشوید.
شاید باید عاشق شوم و معشوقم آنچنان بزرگ و حقیقی باشد که لحظهای ترکم نکند
و آنی مرا به خود وا نگذارد و در کنار عظمتها، پاکیها و معجزات او همه چیز را از یاد ببرم.
شاید باید دوباره به صحرا بروم و دربوی خاکها و علفهای خیس وحشی گم شوم. (کاش دوباره با پدر به صحرا میرفتیم)
شاید باید دوباره بوی گل سرخ همهی وجودم را پرکند
و باز در خواب ببینم که همهی آسمان پراز گل سرخ است.
شاید باید از اینجا بروم و شهر و دیار واقعی خود را پیدا کنم.
حتما جائی هست که متعلق به آنجا باشم،
حتما زمانی، مکانی، سیاره، خشکی و یا جزیرهای هست که مال آن جا باشم.
من اینجا چه میکنم؟
شهر من گم شده است! من از جنس اینجا نیستم
گاهی درخواب می بینم که در زمان و مکانی نامعلوم هستم
که زبان هیچ کس را نمیفهم و این دقیقا تعبیر بیداری من است.
حیف که فرصتی برای نوشتن ندارم
همچنانکه فرصتی برای گریستن ندارم
و همچنانکه فرصتی برای زیستن ندارم ...
و من نمیدانم که چه ارتباطی است بین نوشتن و گریستن است
که همیشه بعد از نوشتن به گریستن میرسم
و نوشتههایم هیچکس را به اندازهی خودم نمیگریاند و آرام نمیکند
و زهره میآید و قلم را از دستم میگیرد تا برایش دیکته بگویم
و او هرگز نمیفهمد قلم را که از دست من بیرون میکشد، دیگر بقیهی حرفها در دل قلم خواهد ماند و شاید دیگر هرگز نتواند آنها را بنویسد...
...
من اینجا چه میکنم؟!
فصل من گمشده است...
تابستان تشنه و بیتاب است، زمستان سرد و خاموش
و بهار بهانهای کوتاه وگذرا برای فراموشکردن تلخیهای زمستان و تابستان ...
و پائیز را هم که کاملا فراموش کردهام
باید بهار را رها کنم، باید خودم بهار شوم...
راستی کجا باید بروم؟ کی باید بروم؟ چگونه رها شوم ؟
چگونه قاصدک شوم؟ چگونه پرواز کنم؟ چگونه آرام شوم ؟ چگونه ...
قطعا تولدم دلیلی داشته است که آنقدر بزرگ باشد تا بتواند همه این تلخیها و سختیها را پاسخ دهد.
ممکن است دلیلش را نفهمم، نیازی هم برای درکش احساس نمیکنم
فقط میخواهم روزهای پایانی به زیبائی عطر یک بنفشهی بهاری باشد...
میخواهم آرام و تنها باشم
مانند کوزهی تشنه ای هستم که همه ذرات خاک و گلم
آب سرد و گوارای چشمهای زلال را میطلبد تا به آرامش حقیقی برسد.
چرا باید بمانم؟ من از جنس اینجا نیستم ...
من که با همه با زبان خودشان صحبت کردم، حرفی از جنس زبان خود نشنیدم ...
چند شب پیش اکرم را در خواب می دیدم که با هم پرواز می کردیم
و همهی جهان و پشت بامها و گنبدها زیر پای ما بود ...
... دلم برای گلها تنگ می شود ...
دلم برای درختها تنگ می شود ...
دلم برای شکوفهها تنگ می شود ... آنها دوستان واقعی من بودند
ستارهها را فراموش کردم، دوستان شبانه و خاموش و معصوم من!
حتما دل آنها برای من تنگ خواهد شد.
حتما برگهای درختانی که آشنای دستهای خیس و مهربان من بودند، دلشان برای من تنگ خواهد شد.
قطعا قطرههای بارانی که مرا نوازش میکردند
و با هم می باریدیم و مسابقه میدادیم، مرا فراموش نخواهند کرد.
حتما بادهایسرگردانی که به من میخوردند و اشکها و دردها و نالههای مرا باخود به همهجا میبردند، اگر زیردرخت سیب بیایند و مرا نبینند، نگران میشوند.
حتما شاخهها و برگهائی که قلبم مثل آنها وشاید هم بیشتر در برابر باد میلرزید
مرا فراموش نخواهند کرد.
یقینِاِ ابرهای مهربانی که با اشک وحسرت بدرقه شان میکردم، مرا فراموش نخواهند کرد.
و من نیز دلم برای دختر کوچک و مهربانی
که همه دردهای دنیا را به تنهائی زیست و گریست، تنگ می شود.
اما زندگی با سفر هیچکس از جریان نمی ماند.
خورشید خواهد درخشید، درخت سبز خواهد شد و گل دوباره خواهد روئید،
هرچند دستی نباشد که آن را نوازش کند و بیتاب باز شدن غنچههایش باشد.
یقینا روزی من نیز رها خواهم شد
و به زیبائیها و نورهای رنگین کمان خواهم پیوست.
حتی تصور آن روز نیز مرا آرام و شاد میکند...
پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم کانا الیه راجعون
دوشنبه، 7بهمن 87 – 45 /22 شب
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٢/٢ - فریبا احمدی